الفبای زندگی......
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
سلام.حال همه ی ما خوب است؟!با این برنامه...
به تقاضای شما برنامه امتحانی مکتوب شد.
۲۲ خرداد:زبان عمومی ـریشه های انقلاب اسلامی (۱۰-۸)
۲۳ خرداد:متون فقه ۴ (۵ ـ۳)
۲۴ خرداد:جزای عمومی ۱ (۵ ـ۳)
۲۵ خرداد:معارف اسلامی ۲ (۵ ـ۳)
۲۶ خرداد:حقوق مدنی ۲ (۳ ـ۱)
۲۹ خرداد:تاریخ اسلام (۱۲ ـ۱۰)
۳۰ خرداد:حقوق اساسی ۲(۵ ـ۳)
۱ تیر:حقوق اداری (۱۰ ـ۸)
۲ تیر:حقوق تجارت (۱۲ـ۱۰)
....

گر نگاهی به ما کند زهرا...
خدايا... هنوز زنده ام.. به دادم برس.
...
(به نقل از Samee3vom.parsiblog.comو با تشکر از وراج عزیزم)

مگر ما را ، ما دنیای سومی ها ، ما شرقی ها ، ما مسلمانها را چکار کردند ؟ اول چنان مذهبمان را تحقیر کردند . زبانمان ، ادبیاتمان ، فکرمان ، گذشته مان ، تاریخمان ، و اصلا نژادمان را ، وهمه چیزمان را چنان تحقیر کردند ، و ما را به قدری آدمهای دست دوم حساب کردند ، که ما نشستیم خودمان ، خودمان را مسخره کردیم ! و در عوض ، خودشان را آنقدر برتر و بالاتر و عزیزتر نشان دادند ، به ما باوراندند که ما تمام تلاش و دعوت و آرزو و مبارزه مان برای نوکری فرنگ شد تا اینکه ادای آنها را درآوریم ، شبیه به آنها حرکت کنیم ، حرف بزنیم ، راه برویم !
حتی تحصیلکرده ی دانشمند ما از اینکه زبان فارسی را از یاد برده افتخار می کند . اینهمه خریت ؟ آخر "خریت" هم نمی شود گفت که به خر توهین می شود ! آدم اینقدربه بی شعوری افتخار بکند ، در نداشتن ، در فراموش کردنش ؟!
خیلی عجیب است نه اینکه در فراگرفتن زبان فرنگی افتخار بکند . نه . در اینکه زبان خودش یادش رفته افتخار می کند !
تا این حد عاجز ؟ ذلیل ؟ این که دیالکتیک "سوردل" است . دیالکتیک سوردل دیالکتیک بچه است . بچه وقتی که مادرش میراندش ، دعوا و تهدیدش می کند ، ناراحت است و برای اینکه از جمله های مادر در امان بماند به خود مادر پناه می برد . این دیالکتیک سوردل است .
نژاد برتر ، ملت برتر و حتی آدم برتر برای اینکه قوم و ملت یا آدمی را به زیر مهمیز قدرتو تسلط خودش بکشاند، تحقیرش می کند . به قدری مذهبش را ، ایمانش را ، ادبش را ، فکرش را ، شخصیت هایش را ، گذشته اش را و همه چیزش را تحقیر می کند که او برای اینکه از مسیر تهمت ها و تحقیرهای او ، از جائیکه همیشه به وسیله او تحقیر می شود ، فرار کند ، به دامن خود او پناه می برد و خودش را به شکل او در می آورد که دیگر در مسیر تهمت های او نباشد !
این است که بعضی چیزها برای فرنگی یک کالای مصرفی است ، یک چیز سمبلیک است !
15% تمام اروپایی ها از سمفونی کلاسیک لذت می برند ! اصلا از هر سمفونی لذت می برند ! کی جرات دارد که لذت نبرد ؟ چرا ؟ برای اینکه آن سمبل یک ذوق برتر است و یک ذائقه برتر و این جرات ندارد بگوید که من نمی پسندم . یک فرنگی به سادگی می گوید خفه اش کن ، این قیل و قال است ، سر درد می آورد . اما یک شرقی ناچار تا آخر می شنود . چرا ؟ برای اینکه جنبه سمبلیک دارد ، نشانه ای است از یک برتر !
اینها همه به خاطر این است که ایمان به خویشتن را ، عوامل گوناگون از آدم می گیرد و تنها چیزی که ایمان به خویشتن را برای آدم فراهم می کند خودآگاهی است .
برگرفته از خودآگاهی استعمار اثر "دکتر علی شریعتی"
"آنک شبِ شبانۀ تاريخ پر گشود
آنجا نگاه کن
انبوهِ بيکرانۀ اندوه!
اوه!..."
"...زاغان به رویِ دهکده، زاغان به روی شهر
زاغان به رویِ مزرعه، زاغان به رویِ باغ
زاغان به رویِ پنجره، زاغان به رویِ ماه
زاغان به روی آينه ها،
آه!...
از تیره و تبار همان زاغ
کش راند از سفینه خود نوح
اندوه بیکرانه و انبوه.
...زاغان به روی برف
زاغان به روی حرف
زاغان به روی موسقی و شعر
زاغان به روی راه..."
:
"...زاغان به روی هر چه تو بينی
از نور تا نگاه
.
.
باز هم پاینده باد دکتر شفیعی
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملا قات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه یک قبله دعا ، وقت نداریم
در کوفه تن ،غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرب و بلا ، وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شد ه از زرد
ای سرخ ، گل لاله ، تو را وقت نداریم
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ، ولی حیف که ما وقت نداریم
این شعر از خودم نیست ولی لازم دیدم به مناسبت تشییع پیکر شهید علی هاشمی و ۸۸شهید دیگر این مطلب را بذارم.
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟گفت در رفتن من
کوه پرسید:ومن؟ گفت در ماندن تو
بلبلی گفت و من؟
خنده ای کرد و گفت: در غزلخوانی تو
آه از آن آبادی
که در آن کوه رود،
رود مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد
و نخواند دیگر،
من و تو،بلبل وکوه و رودیم
راز ماندن جز،
در خواندن من،ماندن تو ،رفتن یاران سفر کرده مان نیست
بدان!
" سپهر "
این شعر رو با هدف رو وبلاگ گذاشتم،امیدوارم چند ثانیه ای بهش فکر کنیم .
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرونِ زمان
ایستادهایم
با دشنهی تلخی
در گُردههایِمان.
هیچکس
با هیچکس
سخن نمیگوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگانِ خویش
نظر میبندیم
با طرحِ خندهیی،
و نوبتِ خود را انتظار میکشیم
بیهیچ
خندهیی!
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میكنم
كه چراغها و نشانهها را
در ظلماتمان
ببیند.
گوشی
كه صداها و شناسهها را
در بیهوشیمان
بشنود.
برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.
امروز چه کسانی بودند که آسیب شناسی کردند؟
آقایان:خرمایی.جعفریان.حقیقی.حسین نژاد.اهالی.سلیمانی
خانم ها:برخی.موسوی.رحیمی.کارگر.رحمانیان.عبداللهی.رهامی.اسلامی فر
این کسان از چه سخن می گفتند؟
از تعامل های چند ماهیمان .از رویدادهای ناگواری که امید داشتند پایان پذیر باشد. از چالش هایی که برای عده ای از دوستان پیش آمده بود و حل آن مدد جمعی را می طلبید!
راهکارهایی هم ارائه شد که چون نیازمند شرح است و دنیای مجازی را مجالی برای شرح آن نیست...
قرار برچه شد؟
این که در جلسه ی آینده بحث این هفته پیگیری شود.
آخرش چه؟
آخرش این که رفیق هر روز داری از ما بیشتر فاصله می گیری غریبی نکن!به قول شاعر منو درگیر خودت کن!
طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما :
یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر
.
.
.
پاینده باد دکتر شفیعی کدکنی
پدر شیطان کیست؟؟؟
امروز ظهر شیطان را دیدم ٬ نشسته بر بساط صبحانه و ارام لقمه برمی داشت.
گفتم : ظهر شده ٫ هنوز بساط کار خور را پهن نکرده ای ؟ بنی ادم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند.........
شیطان گفت : پیش از موعد خود را بازنشسته کرده ام!!!
گفتم به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه میزنی!!
گفت : من دیگر شیطان توانای سابق نیستم . دیدم انسان ها انچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم...روزها به صدها دسیسه اشکارا انجام میدهند. انسان را به شیطان چه نیاز است؟؟
شیطان در حالی که بساط را برمیچید تا در کناری ارام بخواند ٫ زیر لب گفت : ان روز که خداوند گفت بر ادم و نسل او سجده کن
نمیدانستم نسل او در دروغ و زشتی و خیانت تا کجا میتواند فرا رود ٫ و گر نه در برابر ادم به سجده میرفتم و میگفتم : همانا تو ٬ پدر شیاطینی.
دل خوش از انیم که حج میرویم غافل از انیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم او که همین جاست کجا میرویم
حج به خدا جز به دل صاف نیست شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر وریش نیست هر که علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب ناله و ام یجیب
(اللهم اهدنا الصراط المستقیم)

۱)نکته اول رو درباره ی موضوع جلسه فردا بیان می کنم:
اگر همین الان رو ساعت پایان نظر سنجی به حساب بیاریم موضوع:آسیب شناسی ۲ترم اول بیشترین
آرا را به خود اختصاص داد.
پس موضوع جلسه فردا:
آسیب شناسی ۲ترم اول
سه شنبه ها
ساعت۱۴ ،کلاس۳۲۱
موضوع جالبیه،البته من خودم به خاطر نمایشگاه کتاب به موضوع معرفی کتاب علاقه بیشتری داشتم...
این موضوع هم مبحث جنجالی ای میتونه باشه،به شرط این که همه بچه ها با هر سلیقه ای شرکت کنند و هر چه دل تنگشان می خواهد بگویند....
این مبحث احتمالا چند هفته ای طول میکشه،ولی بچه ها اگه موضوعی رو مناسب جلسه می دونند ارائه بدهند تا در نظر سنجی شرکت داده بشه.
(از کسانی که این مطلب رو مطالعه کردندخواهش می کنم به مابقی بچه ها هم خبر بدهند تا کسی دوباره مدعی بدون موضوع بودن جلسه نشه و از همه بچه هایی هم که تو این چند وقت با مشکلات گوناگون ....................در گیر بودند هم دعوت می کنیم تا در جلسه شرکت کنند)
۲)از این که بچه ها از این وبلاگ استقبال کردند و این وبلاگ فعلا به سرنوشت وبلاگ قبلی دچار نشده خوشحالم.ولی هنوز خودم به عنوان یکی از نویسندگان وبلاگ از کیفیت وبلاگ راضی نیستم،البته کم لطفی است اگر فاصله شگرف خودمون پس از حدود ۲۰روز از افتتاح وبلاگ رو با وبلاگ های حقوق بهشتی و شیراز وما بقی دانشکده ها را چه از نظر تعداد پست و چه از نظر تعداد بازدید متذکر نشویم.
ولی ایراداتی هم (البته به نظر من )در وبلاگ وجود دارد که به ذکر آن می پردازم:
هنوز درصد مطالبی که توسط خودمون نوشته میشه در مقابل مطالبی که از دیگر وبلاگ ها و کتاب ها در وبلاگ قرار می گیره قابل قبول نیست.البته مطالبی که تا کنون در وبلاگ قرار گرفته بسیار زیبا بوده اما شاید بتوان به عنوان مقدمه و یا توضیح مطلبی که قصد داریم از منبع دیگری در وبلاگ قرار دهیم،جملاتی از خود را نیز با آن تلفیق دهیم.
بچه ها لطف کنند در مطالب طولانی از گزینه"ادامه مطلب "استفاده کنند تا حجم صفحه اول وبلاگ خیلی سنگین نشود و سرعت بالا آمدن آن بالا برود.
هنوز جای خیلی از همکلاسی ها در جمع نویسندگان این وبلاگ خالیه،نام نمی برم چون می ترسم فردا مشکل ساز بشه ،اما از همشون خواهش می کنم که دست از محافظه کاری و ........بردارند تا با هم بتونیم جمع صمیمی دانشجویان ورودی ۸۸رو تشکیل بدیم.البته عذر یه سری از دوست های خوبمون موجه و امیدواریم که پس از حل مشکلشون به ما بپیوندند.
لطف کنید و در نظر سنجی هایی که در کنار وبلاگ قرار داده می شود شرکت کنید.در ضمن با کلیک بر روی گزینه "نمایش نتایج"می تونید از نتایج نظر سنجی مطلع گردید.هر فرد در هر روز یک حق رای دارد.
*در ضمن می توانید نظر سنجی های پیشنهادی خود را بر روی وبلاگ قرار دهید.
ببخشید که پر حرفی کردم.
با آرزوی شکل گیری جمع صمیمی....
خداحافظ
سلام.ببخشید قبل از شروع سخن از اشتباهاتی که ممکن است در این نوشته وجود داشته باشد عذر خواهی میکنم،چون به نظر خودم سخنران متبحری نیستم و تنها میخواستم درد دلی کرده باشم،نه... .
|
شرح دل علی(ع) را |
جز عرشیان ندادند |
|
انـــدر بــلای زهــرا
|
هفت آسمان بنالد |
|
خم گشت قد زهرا (س) |
از غربـت امامــت |
|
گویــی که بعـــد احمــد |
عالم به ماتم آمـد |
خداوندا ما را در زمره ی قاتلین حضرت زهرا قرار مده!اگر باور داشته باشیم که(کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا)،باید باور داشته باشیم که پرونده شهادت حضرت زهرا(س)هم هنوز بسته نشده است.
حضرت زهرا (س)را غم غربت امام علی (ع) کشت،نه زخمهای بدن؟!
|
اندر بیان نگنجداحوال این معما |
سری است در ورایش جز متقین ندادند |
دراین نوشته روی سخنم با آن دسته از افرادی که خودشان را امام زاده و یا نایب امام عصر (عج)می پندارند نیست،بلکه با افرادی است که بحمد الله هنوز به درد خود پرستی و تکبر مبتلا نشده اند و هنوز فقر وجودی را در وجود خودشان درک می کنند.
هنوز فریاد مستعان هل من ناصر ینصرنی به گوش می رسد.هنوز ناله های جانکاه اول مظلوم عالم از دهانه ی چاه به گوش می رسد.هنوز ... .هنوز.. ..
بعضی اعمال و اقوال از ... دیده می شود که انسان را به خون گریستن و آرزوی مرگ کردن بر... وامیدارد(میشود رنج خار در چشم ، واستخوان در گلو را تحمل کرد ولی رنج این کردار و گفتار...)
افسوس که اجازه گفتن بعضی مطالب داده نشده است.
قلم را شرم میباید ز ابراز حقایقها .....................................
در محیط دانشگاه ،در محیط خوابگاه،در... چه دارد میگذرد؟ما را چه شده است که وقتی یکی ازعرفا به محضر امام زمان (عج)حضور پیدا می کند ، می گوید که از اوضاع واحوال ایشان نپرسید.به شدت لاغر وضعیف شده اند،پیراهن در بدنشان گشاد می نماید،...!مارا چه شده است که حضرت زهرا(س) به خواب یکی از روضه خوانانشان می آید و می گوید روضه خوانی ما را ترک مکنید که هنوز زخمهای بدن ما خوب نشده است( منظور حضرت از خوب نشدن زخمهای بدن چیست؟)
به... قسم که اگر اجازه بود،اعمالی را که در این چند وقت از بعضی دانشجویان... دیده شد و به غربت امام زمان(عج)خون گریسته شد،برایتان گفته میشد،ولی چون به فرهنگ جامعه لطمه میزند از گفتن آن امتناع ورزیده می شود(برای آگاهی تفصیلی و بیشتر از فرهنگ جامعه و ضرورت حفظ آن میتوانید به سخنرانی حاج آقا پناهیان که در دهه اول فاطمیه سال89 ایراد شد و در تاریخ 31 اردیبهشت ماه از شبکه سه سیما پخش شد مراجعه بفرمایید).
برویم و خدا را شکر کنیم که بحث اختلاف بر سر جانشینی پیامبر(ص)و بحث کربلا و...در جامعه امروز به وقوع نپیوست وگرنه درصد جنایات وارده بر اسلام و اهل بیت به مراتب بیشتر می بود .چرا به اسم اسلام و...از جلو خنجر زده میشود .ای کاش به جای این همه ادعای پوچ و... کمی عمل کرده شود . با خون رگ گردن صحت این موضوع امضا شده است که اگر بنده ای ذره ای به سمت خدا برود ،خداوند او را نجات می دهد (أین نذهب ،و عنده النجات).
ای ... بروید و به وظیفه تان بپردازید ، نه به کارهای... .آیت الله بهجت فرمودند:اصلاح امور با مردم در اصلاح امور با خداوند است و اصلاح با خداوند در اصلاح نماز است و اصلاح نماز در خشوع در نماز است و خشوع در نماز در ترک لهو است و لهو عملی است که ما از عمل به وظایفمان باز میدارد.
اگر امکان پذیر بود و مخاطب وجود داشت ،بعضی از حقایق دانشگاه و خوابگاه و بعضی از کلام ها گفته می شد.
گوش می باید شنیدن تا زبان گویا شود ..........................................
باید گفت که زمان ظهور امام زمان(عج) بسیار نزدیک شده است .آیت الله بهجت فرمودند:ما سابقاْ به جوانان میگفتیم که انشاالله ظهور امام زمان(عج) را درک خواهیذ کرد ولی اکنون به پیران هم می گوییم که خود را برای ظهور آماده کنید.(چقدر برای ظهور آماده شده ایم؟).
و اما سخن...:هیچکس نمیتواند با قطعیت نجات خود را تضمین بکند،چه بسا که یکی از بزرگان عصر ما بیان داشت که:نمی شود تضمین کرد که چه کسی در راه راست(صراط مستقیم)قدم بر میدارد!(هیهات هیهات...).
یکی از مصیبت بارترین افعالی که از ناحیه افراد صورت میپذیرد، پرسیدن اصالت (اهل کجا بودن) جنس مخالف و یا مطرح کردن اصالت خود به او به قصد ...و یاتوجه غیر عادی به اصالت او(که ناخود آگاه به توجه ارادی تبدیل میشود )است که نقطه شروع مصایب ... میباشدکه...(اندر بیان نگنجد/احوال این...).بدبختانه مصداق بارز آن،بارها در ... مشاهده شده است.فعل دیگری که به مراتب ... می باشد در استفاده از جزوه جنس مخالف میباشد که اگر در سایه ی عقل و خشیت و تقوا صورت نگیرد،به ... می انجامد که بد بختانه مصداق بارز این مورد هم بار ها در ... مشاهده شده است .ویا مشاوره های ...ویا... .
والسلام علی من إتبع الهدی
آنچه می گویم بی شک حرف دل خیلی هاست : هم ورودی هم رشته ای دوست هم کلاسی عزیز یه کم یواش بابا با شخصیت عظمت ابهت برتر به پا نزنی تو دیوار، میدونی دکتر مصلی نژاد با چه خون دلی آین دانشکده رو بازسازی کرده...
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن هیچ انسانی انسان
دیگر را خوار نمیشمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار است
و صلح و آرامش، گذرگاههایش را میآراید.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
همهگان راه گرامی ِ آزادی را میشناسند
حسد جان را نمیگزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمیکند.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
سیاه یا سفید
ــ از هر نژادی که هستی ــ
از نعمتهای گسترهی زمین سهم میبرد.
هر انسانی آزاد است
شوربختی از شرم سر به زیر میافکند
و شادی همچون مرواریدی گران قیمت
نیازهای تمامی ِ بشریت را برمیآورد.
چنین است دنیای رویايي من!
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:
پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" میگفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
خدایا ، مادرانمان را در زیر سایه ی خودت برایمان حفظ کن.
Pluralبه معنای جمعی و کثیر و پلورالیسم به معنای پذیرش تعدد و کثرت است. این واژه ماخوذ از فرهنگ غربی است و ابتدا از سنن کلیسایی مطرح بوده است و به شخصی که دارای چند منصب کلیسایی بوده است اطلاق می شده است.
اما امروزه تعریف کاملی برای آن وجود ندارد که تمامی معانی آن را تحت پوشش قراردهد از این روبه بررسی و شناخت 4 کاربرد این واژه می پردازیم .
1)همزیستی مسالمت آمیز
2)دین واحد با چهره های مختلف
3)نفی حقیقت واحد
4)حقیقت مجموعه ای از اجزا و عناصر پراکنده
معنای اول :همزیستی مسالمت آمیز ادیان و مذاهب مختلف
اولین معنایی که از پلورالیسم ارائه می شود مدارا و همزیستی مسالمت آمیز برای جلو گیری از جنگ ها و تخاصمات است.به عبارت دیگر ....
موضوع جلسه:
۱)آیا برداشت هایی از دین می توان داشت؟
۲)آیا پرستیدن خدا نیاز به انجام آداب خاصی دارد؟
دبیر جلسه :محسن اهالی
افراد حاظر در جلسه:
خانمها:رحیمی /رضایی /رهامی /نوری پور/عیسوندی /بیگدلو /بکشلو /رحمانیان /عبداللهی /حیدری /
اسلامی فر /کارگر /عطاران /
آقایان:جعفریان /سلیمانی /اهالی
در مورد موضوع جلسه آینده نیز بچه ها به این نتیجه رسیدند که موضوعات به صورت نظر سنجی در وبلاگ به ثبت برسد و موضوعی که بیشترین آرا را به خود اختصاص داد،موضوع جلسات قرار گیرد.نظر سنجی ها نیز به انتخاب دوستان است و اگر فردی مایل به برقراری نظرسنجی خاصی در وبلاگ هست ،می تواند آنرا در وبلاگ به نمایش گذارد.
شاد زندگی کنید.
لباس هایی که متاسفانه در فروشگاه های کشور خودمان نیز به وفور دیده می شود



مرلین منسون از خوانندگان راک که در آلبوم های او جسارت شدید به مقدسات را مشاهده میکنیم

در کاریکاتور زیر منظور این است که در پایان شیطان پیروز و مومنان در آتش خواهند سوخت و شیطان پیروز نظاره گر عذاب مومنان است

هم چنین شیطان پرستان معتقدند آدم توسط حوا فریب خورده و زن را عامل شر می دانند در حالی که در قرآن بیان شده که شیطان هر دوی آنان را فریب داده است سیب سفید نیزنماد تسلط شیطان بر انسان است

در تصویر زیر به یکی دیگر از عقاید شیطان پرستان بر می خوریم که چون شیطان از فرمان خداوند سر پیچی کرده است خداوند در برابر او قدرت ندارد و مردم برای رستگاری بهتر است به شیطان بگرایندکه بر روی آن نوشته شده مبارزه ی خداوند و شیطان بعد از صد راند پایان ندارد مردم منتظر نماند!!!!!!!!!۱

تقدیم به کلاسیک دوستان ادب.........
بدیدم راه آسایش طریق وصل وآمایش بگفتم گر کنی با من مدار ناز آن نالش
فرود آیم زکبرموج توهم آری مرا دراوج که بودم غرقه در خفت ورنجیده ازآن سایش
مرا بگذارو تو مگذار درون قلب و این آتش که این گرداندم ویران و آن سازد پر از بینش
که تا بینم تورا در خود مسیر عشق مالابد بگشتم اندرون خود تهی گشتم ز آلایش
که ناگه آمدش نالان/بگفتا در چه میگردی؟ زخود گفته زخود دوزان مکن دیگر زمن خواهش
که این دل صاحبی دارد مقام برتری دارد دلی را که تو خواهانی/بکرد با دیگری سازش
زمانی دیده بگشودی مرا خواهان دیگر بود مگیر از من تو این خاقان واین چشم پر از جوشش
که تا بشنیدم این آواز سیه شد دیدگان باز ببردم دست به چنگ و سازبه هربانگش هزار ارزش
ببردم چنگ خود بالا خراشیدم گل خود را به هر فندق نشانی بود بر این چهر پر آرامش
بکردم سینه ام را چاک ودر قلبم نی ای از تاک که ناگه از دلم برخاست دگر بانگی پر از سوزش
"وفاداری برفت از دار تو رسمش رابه دل بسپار" کمی معشوق به خود لرزید ولی بگذشت پر از رامش
ندا امد که ای عاشق تو از انسی و روحت پاک همین عاشق شدن راهی است برای خالق بارش
این همان ندای آخر من در این وبلاگ بود.... ممنون از تمامی دوستانی که در این مدت ما را بر سر ذوق آوردند ومعدود افرادی هم....به امید رونق افزون تر این محیط مجازی ...........شاد و سر افراز باشید و ساحتتان سر سبز.........................................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قهرمانی مقتدرانه ی ف ولاد سپاهان را با وجود کار شکنی مسوولان و برخی تیم ها !!!!!! به همه ی سپاهانی های عزیز تبریک میگم

دیگه تموم شد دوران جولان دادن تیم های تهرانی همه به احترام بهترین تیم ایران بر خیزد.....

و این هم تیم قهرمان به امید تداوم سالاری فوتبال اصفهان در ایران و تکرار نایب قهرمانی سپاهان این بار به دست ذوب آهن
شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست
اسمانا، کاسه ی صبر درختان پرشده ست
زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای
از توقف ها و رفتن های یکسان پرشده ست
چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای می نوشم ولی از اشک فنجان پرشده ست
دوک نخ ریسی بیاور، یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پرشده ست
شهر گفتم، شهر، اری شهر،اری شهر شهر
از خیابان از خیابان از خیابان پرشده ست
شعر از:فاضل نظری (گ-امپراطور)
و تو چون حقوقی هستی...
در جلسه دادگاهی که بچه را از مادر جدا می کنند و هر دو ضجه می زنند نباید بغض مهمان گلویت شود
و تو چون حقوقی هستی...
نباید از روی زمین توت بخوری هرچند خیلی دلت بکشد
و تو چون حقوقی هستی...
نباید بلند آواز بخوانی
و تو چون حقوقی هستی...
نباید به همه لبخند بزنی
و تو چون حقوقی هستی...
نباید شعر عاشقانه بگویی
و تو چون حقوقی هستی...
نباید توی دانشگاه لی لی کنی
و تو چون حقوقی هستی...
نباید روی چمن بشینی
و تو چون حقوقی هستی...
نباید ناگهان بزنی زیر خنده
و تو چون حقوقی هستی...
امان از این حقوق.
شاد باشید
خدانگهدار
به من تكيه كن! من تمام هستيام را دامني ميكنم تا تو سرت را بر آن بنهي! تمام روحم را آغوشي ميسازم تا تو در آن از هراس بياسايي! تمام نيرويي را كه در دوست داشتن دارم، دستي ميكنم تا چهره و گيسويت را نوازش كند! تمام بودن خود را زانويي ميكنم تا بر آن به خواب روي! خود را، تمام خود را به تو ميسپارم تا هر چه بخواهي از آن بياشامي، از آن برگيري، هر چه بخواهي از آن بسازي، هر گونه بخواهي، باشم! ازين لحظه مرا داشته باش!
اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.
كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .
اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .
توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .
بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .

۱۰ اردیبهشت ماه روز ملی خلیج فارس گرامی باد
ایران تو مادری و خلیج فارس چون کودکی نشسته به دامانت
مهر هزاره ها که بر آن نقش است باشد گواه روشن و عنوانت
این نام کنده شد ز هزاران سال بر رویه ی کتیبه ی ایوانت
دریای پارس ورا خواند تاریخ از عهد داریوش جهان بانت
امواج پر خروش خلیج فارس هستند جاودانه ثناخوانت
هر موج پای کوبد و دست افشان شکر آورد به درگه یزدانت
تنب بزرگ و کوچک و بوموسا هستند پاره های تن و جانت
نام خلیج فارس سزای توست تاریخ پیر شاهد برهانت
ای کشور فروغ اهورایی بادا خدا همیشه نگهبانت
شعراز"توران شهریاری"۰
ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رساندست کار
که تاج کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردان تفو
سلام.مجبورم نام مستعار بزنم.شرمنده.میخام یه حرفی که مدت هاست توی دلمه بزنم.خواهش میکنم اگه واقعا این وب محلی واسه آزادی بیانه نوشته ی من رو هم توی وب بزارید.من خودم وب نویسم وحالیمه چی به چیه اما در این مورد دوست ندارم با اسمم مطلبی توی وب باشه.یه انتقادی دارم که می خوام ببینم چقدر جگرشو دارین توی وب بذارین تا همه بخونن.من روی مطلبم کار کردم کلی هم واسه رسوندنش به گوش همکلاسی هام فکر کردم دیدم جز این راهی نیست.به هرحال امیدوارم جدا آزادی بیان وانتقاد پذیری تو کارتون باشه.شعار نباشه. علی یارتون!مطلب میفرستم.باقیش با خدا!فریادبی صدا سلام به همکلاسی های ازهم جدا! این همه نقدفیلم وکتاب و...این همه بحث واستدلال درمورد کلی موضوع مختلف !حالامن می خوام یه بحث جدید راه بندازم.می خوام ازخودمون نقد کنم.از تک تکمون!فکر کنم بحث جذابی بشه اونایی که اهل بحث هستن!خوب گوش کنن! باکلی تلاش ورنج مثل همتون،من هم کنکورقبول شدم.حقوق!...دانشگاه تهران!...چیزی که آرزوی خیلی هاست!بعدبایه عالمه آرزو ورؤیا وخیال پردازی ازدانشگاه اومدم ثبت نام! وهمین طور ادامه پیداکرد!یه ماه گذشت...گفتم اوضاع بهتر میشه!دو ماه گذشت...گفتم صبرکن همه چی حل میشه! وچشم به هم گذاشتم دیدم یه ترم گذشت وهنوز که هنوز اوضاع همونه که بوده!حالا می خوام داد بزنم!هممون خوابیم!هممون! چیه؟ چمونه؟ فکرکردیم کی هستیم؟حالادرس خون هستیم که چی؟ حالاهمه تک رقمی ،دورقمیِ کنکوریم که چی؟ آدم شدیم؟ انسانیم؟ کامل شدیم؟ من بایه دنیا خاطرات جالب ودوست داشتنی ازدبیرستان اومدم دانشگاه!ازکلاسی که پربوداز یکرنگی ،دوستی،رفاقت!اومدم دانشگاهی که همه جاش سرد بود!خیلی سرد! چرا؟چون همه واسه خودشون شاهی بودن!هرکسی واسه خودش ادعایی داشت!وای!وای.....که چقدرغرور ازسر و روی این دانشکده می بارید! منی که پرازشیطنت(نه به معنی منفی اون!) وشادی وتحرک ودوستی بودم ،این جایخ زدم!چون همه جا منجمدبود!منی که کنجکاو و پرازسؤال بودم ، حالا مخم به هیچ جاراه نمی داد! منی که پر از دوستی وارتباط بودم،حالامنزوی شده بودم!وچقدر چقدر ازدانشکده متنفربودم! چقدرآخرهفته ها رو دوست داشتم،چون پام به اون دانشکده ی لعنتی باز نمی شد. این قدرجوِّ دانشکده وبخصوص سرکلاسها سنگین بود که لال شدم!غمگین شدم!شکستم! یه،یه ماهی که گذ شت،دیدم تنهام ! دیدم بچه هاگروه گروه شدن وحاضر نیستن کسی رو توی گروهشون راه بدن. من هم فازم بااین گروه ها جور نبود.هرکدوم برحسب یه موردی که واسشون خیلی مهم بود دور هم جمع شده بودن!یه لحظه سکوت می کردم واز دور به (مثلاً)همکلاسی هام ! نگاه می کردم. ادامه...گروه چادری ها!گروه مانتویی ها!گروه تهرونی ها!گروه شهرستونی ها!گروه ریش دارا!گروه سه تیغه ها!گروه بروبچ بسیجی!گروه انجمنی ها!گروه مثبت ها!گروه منفی ها!گروه سبزها،آبی ها،قرمز- ها و...هزارگروه بیخود والکی دیگه! گاهی ازافسوس ،خنده ام می گرفت.ما،حقوقی ها!ما،تحصیل کرده ها!ما،نخبه ها! چقدرسطحی نگریم! چقدرظاهربینیم!و چقــــــــــــدر مغــــــــــــــــــــــــــــــرور! من گفتم بی خیال .جداشدم.من همه رو دوست داشتم.من همکلاسی هامُ باهم دوست داشتم نه جداازهم! یه عده که این قدر نگاهشون بالاست که اصلاٌ بقیه رو نمی بینن!تا بهشون سلام ندی ،سلام نمی دن! یه عده بهشون سلام میدی ،جواب نمی دن!یه عده هم چشم توچشمت نگاه می کنن ومثل غریبه ها (نه بدترازغریبه ها!) بی تفاوت رد میشن وبه روی خودشون هم نمی یارن،که آهــــــــــــــــــــــای! ما ناسلامتی همکلاسی هستیم! هرکس فازش به من نخوره حتی نگاهشم نمی کنم! اگه خوشگل یا خوش تیپم دیگه کسرشأنم می شه با یه کسی که قیافه ی ساده ومعمولی داره راه برم یا حتی بش سلام بدم! اگه من تهرونی هستم (البته بعضی هاشون!باتأکید میگم بعضی هاشون) دیگه کلاس کاریم بیشتر از این حرفاست وتا میتونم باید از بالا به شهرستونی ها نگاه کنم! اگه من اعتمادبه نفسم بالایی دارم،اصلاٌ نگاه اونایی که خجالتی اند یا اعتماد به نفسشون پایینه هم نباید بکنم!اگه من راحت وخوب حرف میزنم باید بدونم که اونایی که کم حرف اند لابد چیزی حالشون نیست!و....آره!همینه؛اینا رفتارهای ماحقوقی هاست!مایی که ادعا ی حقانیت داریم!مایی که ادعای نخبه بودن می کنیم!ببخشید ها....ولی بویی از حقوق نبردیم! منی که بایه همکلاسی که هم سطح وهم سن خودمه نمی تونم محترمانه ،مؤدبانه ودرست رفتار کنم چطور باموکلم که ممکنه یه قاتل جانی باشه می تونم، انسانی رفتار کنم وکمکش کنم! وای به حال عدالتی که ما بخوایم مدافعش باشیم!وقتی من این قدرمغرورم که جواب سؤال یه انسانُ (فارغ از هرویژگی دیگه) نمی دم یا باکلی خودبرتربینی می دم!چطور می خوام به حرف دلِ یه بیچاره، یه بدبخت، یه کارگره خورده ای که کارش پیش من گیره،گوش بدم! وای از این جلسه!ازهمون اول بد شروع شد.شایعه یا درستشُ نمی دونم! ولی گفتن دعوت بوده. ادامه... حالا یه عده آدمُ (باچه ضوابطی؟؟؟!!)انتخاب کرده بودن ودور هم قرار بود جلسه داشته باشن. این پایه ی بزرگ جدای ها بود.خیلی هابهشون برخورد....بعداومدن گفتن نه دعوتی نبوده، یه جلسه است واسه همه! همه شرکت کنن.امابازم یه عده ی خاص رفتن! جو،یه جوری بود که بعضی ها حس میکردن جلسه پذیرش اونارونداره وباز هم نشدکه همکلاسی ها جمع شیم!وبعد وبلاگ ساختن به اسم حقوق 88 اما کی گفت این وبلاگ همه است؟باز وبلاگ یه عده- ی خاص!حتی بعد ساخته شدن وجنجالی شدن نوشته هاش بود که من اسمشُ فهمیدم.... یه عده هم که انگار رئیس کلاسن!ازجانب بقیه هم تصمیم می گیرن!یهو گفتن انتخاباتِ نماینده هاست! اِ....کِی...چی شد؟ هیچی ، رئیس های کلاس تصمیم گرفتن! اصلاٌ کی گفت کاندیدا همون چند نفر باشن؟! نه، مهم نیست کی نماینده باشه.مهم اینه که این همه تفرقه چرا؟چرا؟ چرا یه عده فکر میکنن خیلی حالیشونه! چرا اونایی که بیشتر حرف میزنن یا اعتمادبه نفس بالاتری دارن فکرمیکنن ، اونان که بهتر می فهمن! کجا واستادیم؟کجا می ریم؟یادمون رفته لِه کردن شخصیت یه آدم چه گناه بزرگیه؟! یادمون رفته فخر فروشی کار آدم های عقده ای وکمبود داره؟! یادمون رفته اینایی که همکلاسی ماهستن همه انسان اند وبه حکم انسانیتشون محترم؟! آهای وکیل ها وقاضی های آینده! ماکه هنوز ازروی ظاهرآدما درموردشون قضاوت میکنیم، ماکه به آدم های دور وبرمون اجازه ی گفتن حرفشونُ نمیدیم،ما که مثل غریبه ها با همدیگه رفتار میکنیم چطور می خوایم مجری عدالت باشیم!خوابیم!هممون خوابیم! خانوم ها وآقایون همکلاسی! بیان بیشترفکرکنیم !بیان یه انقلاب توی ِ خودمون راه بندازیم! بیان تموم کنیم این همه غرور وخودبینی رو!بیان رفیق هم باشیم. بیان همه رو دوست داشته باشیم! دست از این همه گروه بندی برداریم!بیان نذاریم کسی تنها بمونه! بیان به اونایی که شاید کم حرف هستن یا اعتمادبه نفسشون کمه یا مجال ابراز عقیده نداشتن کمک کنیم که حرفشونُ بزنن. بذارین برابری رو حداقل توی ِ دانشکده ی حقوق! حداقل توی کلاس خودمون تجربه کنیم. این قشربندی ها رو بشکنیم!همه رفیق هم باشیم! ادامه... خداوند ازتفرقه بیزاره!خداوند فخر فروشی وبرتری طلبی رو دوست نداره! بیان دست تو دست خدا مهربونی وصفا رو تجربه کنیم! اینم فریاد بی صدای من که توی هنجره ام مدت هاست مثل یه بغض گیرکرده! ما مخلص همه ی همکلاسی هامون هستیم! ازهرقشری!ازهرگروهی! باهرعقیده ای! شاد باشید.(میم.انسان)
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط میبافی
نقشه را خوب ببین!
نکند آخر کار قالی زندگی ات را نخرند....
تاریخ جلسه: سه شنبه ۷ /۲ /۸۹
زمان: ساعت ۱۴ الی ۱۵:۳۰
افراد حاظر در جلسه:
خانم ها:اسلامی فر /مرادی/سویدائی جم/صابری/نوری پور/رهامی
آقایان:اهالی/جعفریان/سلیمانی/صالحیان
مسائل مهم و قابل ذکر این هفته:
۲)عضویت در وبلاگ حقوقی های ۸۸هیچ محدویتی برای اعضای کلاس ندارد و همه ی همکلاسی ها می توانند با مراجعه به خانم اسلامی فر و آقای سلیمانی در وبلاگ عضو شوند.
۳)افرادی که مایلند وبلاگ شخصی خود را در پیوند های وبلاگ کلاس به ثبت برسانند.آدرس و نام خود را در نظرات همین پست ذکر نمایند.
۴)از همه بچه ها تقاضا می شود حتل المقدور از نوشتن اسم مستعار در نظرات وبلاگ خودداری فرمایند و از نویسندگان نیز این انتظار می رود که برای جلوگیری از اتفاقاتی که در وبلاگ قبلی افتاد،نظرات پست خود را پس تایید در وبلاگ قرار دهند.
۵)امیدووارم که این وبلاگ محل مناسبی باشه برای افزایش روحیه تحمل مخالف و از همه ی بچه ها خواهشمندم که درگیری ها و زد و خوردهای فکری داخل وبلاگ و جلسات به هیچ وجه به کینه و ناراحتی در محیط دانشگاه تبدیل نشود و همه برای هم همکلاسی های خوبی در پایان دوره کارشناسی باشیم.
خداحافظ همین حالا![]()
بدون شرح...
10/1/1389
دوست دارم که با یک چشم بر هم زدن از میان کویر خشک هجران سردر آورم وبا فشردن قلب کویر در دستان پر از غبطه ام حنجره ی خود را بدرم با هرای مهیب دردم آسمان را چنان به لرزه اندازم که لرزه اش بر آسمان دلبرم طنین انداز شود تا بدین وسیله او را خیره ی خود سازم واز درد خود اگاه...............حیف حیف که نمیشود بار در آتش کمرویی وتردید میسوزم.......
کوتاه مینویسم نه اینکه کوته فکرم بلکه کوته .... تا برای کسانی که میپندارند بسی لغو و....دلگرمی باشد....
رود عقل از سرش هر که برد پی بر وجود تو مکن منعم اگر بینی شدم از عشق دیوانه
هر آنکس آشنا شد با تو غیر تو نمی داند به کوی تو ندارد ره مگر مردان فرزانه
به جنگ نفس باید رفت تا عقلت به کار افتد تو با شیطان خود باید بجنگی مرد مردانه
ز عشق تو نصیب من نشد غیر شب هجران چو کودک تا به صبح از وصل تو سازم صد افسانه
تو ای افسون افسانه گره از غیبتت بگشا نظر کن از پس پرده به این دنیای ویرانه
ببین یک عده دارند انتظار جلوه ی رویت ولی یک عده گرم عیش و نوشند و طربخانه
به بت خانه همه گبرند و کافر نیست آیینی کس از کافر ندارد انتظاری غیر بتخانه
ولی در دین ما زاهد نمایان سارقند واضح چو گرگی با لباس میش و با تسبیح صد دانه
عمارت ها و ویلا ها که با رشوه رود بالا دگر قانع نباشد کس بیاساید به کاشانه
هر آنکس صاحب کاخ و سرا شد عزتی دارد ولی بدبخت آنکس زندگی دارد فقیرانه
بسی پیمانه ها پر گشت و ما در خواب غفلت ها چه سود آن وقت هشیاری که پر گردیده پیمانه
بباید دست خالی رفتن از دنیای دون آخر اگر کاخ و سرا داری و گر قانع به ویرانه
و اما در پایان یک رباعی:
دوش مایوس ز معبود به میخانه شدم از خدا جستم و دیوانه و درمانده شدم
گفتم ای ساقی میخانه بگو فرقت چیست؟ گفت من با می معبود ز خود رانده شدم
به نام خدا
توجه : کلیه محتویات این نوشته در کمتر از 10 دقیقه به رشته تحریر در آمده است . بنابر این در قضاوت نهایی خود در مورد آن این نکته را مد نظر قرار دهید. با تشکر.
راستش وقتی یه سری به وبلاگی که الان توش قرار داریم زدم ، تصمیم گرفتم مطلبی در نقد محافظه کاری بنویسم. ولی باورتون نمیشه این قدر این حس محافظه کاری در ما و شما بالا رفته که اول قصد داشتم از مدیریت پرتلاش و کوشای وبلاگ ( البته یکی از مدیران) بخوام تا اجازه بده تحت عنوان مهمان( ! ) مطلبم رو درج کنم. ولی وقتی با واکنش تند ایشون مواجه شدم ، نظرم عوض شد. واقعیتش اینه که فرمودند :بیا عینه بچه آدم اول عضو شو بعد بنویس ( البته مضمونش رو تقریباً عرض کردم و گرنه عتاب آلود تر از این بود ) منم با خودم گفتم خوب حالا دیگه اول باید از خودت شروع کنی و یه کاری کنی که پوسته سخت محافظه کاریت یه کم ترک برداره ولی در عین حال حواستم باشه که نشکنه ! به هر حال ما هم به مدیریت .... و ......(.......) گفتیم چشم هرچی شما بگید ( البته بازم مضمون رو گفتم وگرنه از اینم محترمانه تر بود) وشدیم جزو نویسندگان وبلاگ وزین جمعی از دانشجویان صمیمی حقوق ورودی 88 دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران....( قبلا از طولانی بودن اسم معذرت می خوام ! )
برای شروع باید بگم واقعا ً از شعار دادن خوشم نمیاد. چون حس می کنم ما به جایی رسیدیم که وسط شعارامون یه کم حرف می زنیم نه اینکه وسط حرفامون شعار بدیم ( از اون جملات پرمعنایی بود که ندرتاً و به طور متوسط هر 16 سال یکبار از دهن مبارک من خارج میشه ! ) بنابراین کسایی که از شعار و پند و اندرز و موعظه و نصیحت خسته شدن برای رفع خستگی این نوشته رو بخونن :
خوب قصه از اونجا شروع شد که یه کنکوری ( بخوانید ماراتن سخت نفسگیر استرس آور...) برگزار شد وجمعی از جوانان آینده ساز این مرز و بوم وارد دانشکده حقوق شدند. ترم اول که بیشتر به دید و بازدید های معمول اول سال (!) گذشت و عزیزان سخت مشغول محک زدن و رصد کردن اوضاع بودند ( لازم به ذکر است که از اینجا به بعد حجم آرایه ای به نام ایهام جمله که از ابداعات خودمه بالا میره ) در این بین بعضیا با استناد به مثل مزخرف و بی پشتوانه علمی « ندانستن عیب نیست نپرسیدن عیب است» که بنده هیچ اعتقادی به اون ندارم زیاد سوال می کردن که البته به مرور زمان از حجم سوالاشون کم شد ( ایهام در جمله ) تا جایی که ما در ترم دوم خیلی دلتنگ سوالات عموماً بی معنی اونا شدیم.
خوب ادامه بدیم . با شروع ترم دوم شرایط تا حد زیادی عوض شد و البته شرایط بعد از عید تا حد زیادتری عوض شد. اصلاً ماجراها بعد از عید شروع شد. هرچند قبل از عید هم تحرکاتی دیده میشد : مثلاً گروهی از جوانان شبه روشنفکر غرب زده و شرق زده که به شخصه احترام زیادی براشون قائلم و این احترام اصلا ربطی به مدیریت اونا در وبلاگ نداره بانی جلساتی شدند که به شهادت تاریخ هیچ دستاورد عملی و ملموسی آن طور که باید و شاید نداشت و البته شنیده میشه که هنوزم نداره ! ولی خوب یه سنگی بود که عزیزان انداختند و نتایج این سنگ پرانی به مرور زمان مشخص شد .فقط یه کم صبور باشید. بعد از عید همین گردانندگان جلسات وبلاگی رو تاسیس کردند که خدا بیامرزدش ( الان حدوداً نزدیک چهلم اون وبلاگ سفر کرده هستیم ! ) در این وبلاگ نظر به عدم اطلاع کافی نسبت به جنبه هم قطاران به همه اونا از کوچیک و بزرگ رمز و کلمه عبور تقدیم شد و می رفت که وبلاگ جدید التاسیس ما دست یاهو و گوگل رو هم از پشت ببنده که یکی از دوستان شیر پاک خورده و دل از کف داده موسوم به آسمانه در یک حرکت تامل برانگیز تمام رشته ها رو پنبه کرد و بالعکس تمام پنبه ها رو هم رشته کرد ( حجم عملیات مخربانه در این حد بود! ) به هر صورت ما که تا این زمان سرمون تو کار خودمون بود و خیال وداع با افکار محافظه کارانه خودمون رو نداشتیم ناگزیر به واکنش شدیم و خواستیم بهش تفهیم کنیم که پسر خوب یا احیاناً .... دست از این کارا بردار.( رجوع کنید به مجموعه نظریات الف.ب.پ در مرحوم وبلاگ حقوق 88 ! ) تلاش های شبانه روزی ، بی وقفه و صد البته خالصانه ما عن قریب بود که به نتیجه برسه که یکی از دوستان شیر پاک تر خورده و روان پریش اقدام تامل برانگیز تر و به عبارتی تاسف انگیز تری رو انجام داد و شد آنچه که نباید میشد.ب...له وبلاگ کوچیک و جوون مرگ ما در یک بعد از ظهر غم انگیز حذف شد و عمرش رو داد به من و شما ( رسم روزگاره دیگه هر گل که بیشتر صفا می دهد به دوستان «!»...) با این حال گردانندگان وبلاگ سابق از رو نرفتند ( یعنی منظورم اینه که از آرمان ها و اهداف متعالی خودشون دست برنداشتند!) و اقدام به ایجاد وبلاگ دوم کردند ( گویا در فاصله کمتر از دو ساعت ! ) ولی این بار ضوابطی رو در نظر گرفتند که از آن جمله درج اسم نویسندگان عزیز بود.ما هم به عنوان یه عنصر ریاکار محافظه کار موزمار ناتو هفت خط ( البته اینو دیگران میگن و گرنه از نظر خودم خیلی هم بچه مثبت و مودب و منظمی هستم) نظاره گر اوضاع بودیم و سرمون تو درس و مشق خودمون بود که دست بر قضا و به طور کاملاً اتفاقی و تصادفی و شانسی گذرمون به این وبلاگ افتاد و متوجه شدیم که انگار تجمع بیش از سه نفر ممنوعه . به مدیریت پرتلاش و .... ( البته یکی از مدیران ) عرض کردم اجازه هست یه تلنگری بزنم . گفت فلانی قربونت ما این وبلاگ رو حالا حالا ها می خوایم ( یعنی طوری ننویسی که به مرحوم وبلاگ سابق ملحق بشه ) گفتم باشه طوری می نویسم که نه سیخ بسوزه ،نه کباب و نه وبلاگ و ....نه دل جمع دوستان (!)
فقط بنده قبل از هرچیز عرض کنم که ادعایی مدعایی چیزی ندارم . الحمدلله نه مدال طلا و نقره و برنز المپیاد دارم ، نه قریحه شعر نه استعداد آواز و نه خیلی چیزای منفی دیگه . فوتبالمم از زمین خاکی شروع کردم . فقط عرض می کنم که عزیزان این وبلاگ برای من و شماست . بی تعارف و بی شوخی میگم در حین ورود به دانشگاه ما سه دسته بودیم : یه عده فکر می کردن که یه مکتب خونه جدید تر و بزرگتر پیدا کردن و از این بابت خیلی هم خوشحال بودند.یه عده فکر می کردن که با ورود به دانشگاه به جرگه روشنفکران و ... ملحق شدن که محض اطلاع این عزیزان فقط باید بگم ..... ( از سوغاتی های مشهد ) عمراً با یه آزمون سه چهار ساعته به تلقی تازه ای از زندگی و عرصه نواندیشی و مسئولیت اجتماعی و از این جور ..... وارد بشید. مگه شوخیه؟ اما دسته سوم یه عده بودند که اصلاً فکرنمی کردن . یعنی فکر می کردن ولی تصمیم گرفتن که نمودی از خط اعتدال باشن و هنوز هم البته سر تصمیمشون هستن.شاید اگه خودمم جزء دسته سوم قراربدم ریا باشه ولی به هر صورت قضاوت با شماست . اما حرفی که می خوام بزنم اینه که ما همگی اشتباه کردیم ( البته به جز گروه سوم ) باید به این باور برسیم که این وبلاگ برای جناح یا تشکل خاصی نیست و هرکس که توان اظهار وجود رو تو خودش می بینه می تونه واردش بشه. البته مدیریت پرتلاش و کوشای وبلاگ( این دفعه دیگه هردوشون منظورمه ) هم باید سعی کنن تا به بچه ها القاء بشه که در ها بازه و محدودیتی در مورد گرایش و تفکر افراد وجود نداره مهم اینه که ورودی های 88 حقوق تهران بتونن ثابت کنن که در درجه اول جنبه کافی و وافی رو دارن و ثانیا حرفایی دارن که بزنن.موضوع مطالب هم اصلاًٌ مهم نیست . یکی می خواد ادبی بنویسه . یکی می خواد غیر ادبی بنویسه ( البته با بی ادبی اشتباه نشه !) مهم اینه که حداقل نویسنگان فعال باشند.
به قول یکی از اساتید که می فرمود : لذا اساساً رابطه استاد و دانشجو یک رابطه دو طرفه است ( چه ربطی داشت؟؟!!) ببخشید یه جمله دیگه از یه استاد بزرگوار دیگه« دکتر.ش» منظورم بود که هی می فرمایند: خانم از وقتی که اومدید همش دارید حرف می زنید اگه نمی تونید بشینید حوصلشم ندارید برید بیرون حاضر غایبم نمی کنم! ( اینم که ربطی نداشت !! ) اصلاً ولش کنید نخواستیم مثال بزنیم فقط سعی کنید مفهوم رو بگیرید در مثال جای مناقشه نیست مخصوصاً اینجا. خلاصه بیایید دست به دست هم بدیم ( البته آقایون جو گیر نشن دستشونو همون به آقایون بدن ! ) و سعی کنیم که از خط اعتدال بیرون نزنیم و با هدف و با جنبه باشیم.
در پایان فقط دو سه تا تذکر بدم اول اینکه در حین نوشتن خود به خود و خیلی اتفاقی متوجه شدم که در مورد جلساتی که اشاره شد ( همون تیکه ی جوانان روشنفکر شرق زده و ...) تند رفتم و خیلی هم اون جلسات مثمر ثمر بودند. و ثانیا از ادبای عزیز کلاس که تعدادشون هی همین جوری داره به طور تصاعدی بالا میره ( در جمله الحمدلله مدال المپیادی چیزی ندارم ...) پوزش بخوام . به قول قیصر خدا روستا را آفرید ، انسان شهر را و شاعران آرمان شهر را که در خواب هم خواب آن را ندیدیم ( با ذکر این شعر دو هدف داشتم اول اینکه وسعت اطلاعاتم رو نشون بدم . دوم اینکه وسعت اطلاعات ادبیم رو نشون بدم و سوم اینکه از ادبای عزیز کلاس که تعدادشون هی همین جوری داره به طور تصاعدی و تصادفی بالا میره دلجویی کرده باشم ...)
در پایان از همه دوستانی که با کاراشون سر کلاس استعداد طنز نویسی من رو شکوفا کردن تشکر می کنم و فرصت رو غنیمت میشمارم و راه یابی تیم گسترش فولاد تبریز به فینال جام حذفی رو تبریک میگم. با توجه به روحیات مدیریت پرتلاش و کوشای وبلاگ ( این بارهر دوتاشون منظورمه ) حدس می زنم این آخرین مطلبی باشه که براتون می نویسم .از همه عزیزانی که به مطلبم نظر خواهند داد تشکر می کنم .به اونایی که احیاناً نوشته رو نقد خواهند کرد ( چه منصفانه چه مغرضانه ! ) میگم که مصداق حرف آنتوان چخوف درمورد نقادان هستید ( البته بنده به هیچ وجه مصداق حرف چخوف تو اون مثال در مورد نویسنده ها نیستم ) و به کسایی که تعریف و تحسین می کنن و البته تعدادشون کم هم نیست میگم دمتون گرم .
پایدار باشید و مستدام در سایه سار الطاف الهی
"بخوان"
پرنده بر شانه هاي انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:
"اما من ...درخت نيستم.تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي."
پرنده گفت:"من فرق درخت ها و آدم ها رو خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم."
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت:"راستي ، چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟؟"
انسان منظور پرنده را نفهميد ،اما باز هم خنديد.
پرنده گفت:"نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خاليست." انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد.چيزي که نمي دانست چيست.شايد يک آبيِ دور.يک اوج دوست داشتني. پرنده گفت:"غير از تو ،پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است. درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرين نکند فراموشش مي شود." پرنده اين را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آوردروزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش ، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت:"يادت مي آيد ، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟زمين و آسمان هر دو براي تو بود.اما تو آسمان را نديدي.
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد.آن وقت رو به خدا کرد و گريست.
"محمد معین"باران.........................................................................18/12/88
این مطلب را با ذکر تاریخ برایتان نوشتم تاافرادی که سوئ ظن دارند اصلاح شوند .
امید که در شما کوچکترین تلنگری ایجاد کرده باشم.........
گفته بود من توی سفره ی خالی شما هستم.توی چروکای صورت عزیز.توی سرفه های مادربزرگ.توی شیارهای پیشونی پدربزرگ.توی ناله های زنی که داره وضع حمل میکنه.توی پینه های دست آدم های بدبخت و فقیر.توی عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که با جیب خالی بچه ی مریضشونو از این دکتر به اون دکتر می برن.توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه و از زن و بچه هاش خجالت می کشه.توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره شبها که شوهرش از کار برمیگرده خونه دستاش از کار و روغن و گریس سیاه شده باشه که یعنی اون روز کاری بوده و پولی دراورده و به همین خاطراول به دستای شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاهن یا نه؟
توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشه ساکت میره یه گوشه ی اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش می گه خدا بزرگه.
توی نماز های طولانی اون عابد که خلوت شبانش را حاضر نیست با همه ی دنیا عوض کنه.توی چشم های سرخ شده ی کسی که به ناحق سیلی می خوره اما خجالت می کشه گریه کنه.
توی زبان طفل شش ماهه ای که از تشنگی خشک شده بود و به جای سیراب کردنش تیر به گلوش زدن.
توی شرم پدر اون طفل که از زنش خجالت می کشید اون رو با گلوی پاره به مادرش برگردونه.
توی علی (ع ) که بهشت متحرکه.توی نماز علی(ع).توی اشک علی(ع).توی غمهای علی(ع).
والعاقبه للمتقین
هم جناح چپییا هم جناح راستییا
خفقـــان .
زمانِ کنـــــد .
دلمشغولــــــی ها .
عقربه ها تنبل تــــــرین .
همــــه چیز کـــاملا بر عکس .
دلم چیزی میخواهد که کنارم نیست .
دلم خواســـــتار چیزهای اطرافم نمیباشد .
خواســـتن _ توانســتم _ نمیتــــوانم .
_ غیـر ممکــــن _ رهایـی افکار .
دنیــــــــــا وارونه ی ٍ وارونه.
مــــــرگ آرزوهـــــایـــم .
تنها و تنها یک آرزو .
دلـــــــــتنگی .
سر درد .
بغض .
.
.
خط خطی های بی هدفانه ی مداد مشکی روی صفحه ی بی خط دفترم .
.
.
نقطه
يه جمعه ديگه هم گذشت اما موعودجمعه ها نيومد ومن وتو به فكرهركي وهرچي هستيم جز او. حتي خيلي بيشترازاو به ياد گناه هستيم.ازهمه هم بدتر من روسياه
"ياوارث ذوالفقارادركنا"
غروب جمعه رسيده است وبازتنهايي غروب اينهمه غربت چرانمي آيي؟
زمين به دورسرم چرخ ميزندپس كي تمام ميشوداين روزهاي يلدايي؟
كبوترانه دلم را كجا روانه كنم؟ كجاست گنبدآن چشمهاي مينايي؟
تمام هفته دلم رابه جمعه خوش كردم غروب جمعه رسيده است وبازتنهايي
بازتنهايي........
چه روزگار غریبی است این ایام...
روزگاری که دشمن دیگر حرف از مارکس و هگل و اقتصاد لیبرال و سوسیال و ... نمیزند.
دشمن در کنار من ،در کلاس من ، در دانشگاه من و در جامعه من، سخن از شهید همت ،باکری و حالا سید مرتضی آوینی میزند.
درمقابل چشمانمان،شعورمان را نادیده می گیرد و ستارگان شب های آرمان ها یمان را مصادره و به نام خود می کنند.
افکار،جملات و وصیت نامه سردار خیبر را می پوشانند و زن او را به عنوان تمثالش نشانمان می دهند.
سمیه باکری را بازیچه امیال کثیف خود قرار می دهند تا او نیز احساسات ما را با فریاد های پر از بغض که می گفت: اگر پدرم زنده بود در حال مبارزه با این حکومت بود به بازی بگیرد.
و الحق هم کسی که بصیرت نداشته باشد گمراه خواهد شد.
و حال نوبت آوینی است:
نمیتوانم قصد وهدفشان را درک نمایم ولی مطمئنا از دو حال خارج نیست،اول این که یا خود بسیار ساده لوح و نادان و بی خبر از افکار سید مرتضی هستند که در مقاله هاشان می نویسند "آوینی خوشا به حالت که رفتی و گر نه در اوین و کنار نوری زاد بود" و یا در حالت دوم من و تو نوعی را تا به این میزان ساده و منفعل تصور کرده اند که با نشان دادن همسر و دختر سید شهیدان اهل قلم ،و با تیتر" ناگفته ها " او را نیز مصادره کنند.
چه بلایی بر سر ما آمده است!! که باید سید مرتضی آوینی را از زبان دختر و همسرش بشناسیم.
مگر خود او نبود که می گفت:"هر که میخوهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند" و یا شاید من اشتباه شنیده ام و او گفته که هر کس می خواهد ما را بشناسد ،همسر و دخترم را بشناسد،و شاید هم فرموده هر که می خواهد ما را بشناسد خداجویان روز عاشورا را دریابد. و شاید....
لطفا این سوال را از خود بپرسید که چرا در این همه ویژه نامه و بزرگداشت و برنامه که برگزار کردند یک بار و فقط یک بار نامی از کتاب های او نظیر فتح خون و توسعه و مبانی تمدن غرب و مقالات آتشین نبردند!!!
جواب کاملا واضح و روشن است ،آنها فقط به استفاده ابزاری از نام و آوازه ی او می اندیشند و نه افکار والا و آسمانی او...
ای تمام کسانی که اینک دم از سید مرتضی می زنید و قصد مصادره او را دارید ،اگر تا به حال یک بار کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب سید مرتضی را در دست گرفته بودید، به فاصله شگرف او با خودتان را که جز آوای یا غرب،یا غرب در کامتان چیز دیگری نیست ،پی می بردید.
اگر فقط چند ثانیه در رمل های قتلگاه او و قتلگاه فکه قدم زده بودید به خود چنین اجازه ای نمی دادید که نام مطهر او را در کنار افراد دونی مثل نوری زاد قرار دهید.
و حرف آخر
شاید تنها نقطه مشترک شما با سید مرتضی آوینی همان دوران دانشجویی او در دانشکده هنرهای زیبا ودوران روشنفکربازی او با نظریات غربی بود،او به دنبال حقیقت بود و سرانجام به آن رسید و جاودانی شد.................پس به جای مصادره نامش از او درس عبرت بگیرید.
والعاقبة للمتقین
نه جناح راستی ها
قرارم ده...... قرارم ده........
جملات پایین خیلی کوتاه هستند ولی فکر می کنم که ارزش چند ثانیه تفکر را دارند.
شهید چمران:

آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار ساختند.
آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند.
آنان که به من بی اعتنائی کردند به من صبر و تحمل آموختند
آنان که من خوبی کردند به من مهر و وفا و دوستی آموختند.
پس خدایا به همه اینان که باعث تعالی تعالی دنیوی و اخروی من شدند،خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا بفرما.
۲)امیدوارم که هرچه زودتر این مشکل به وجود آمده در کلاس حل و فصل بشه و این فضای بی اعتمادی خاتمه پیدا کنه.
۳)ودر آخر لطفا کسانی که مایلند وبلاگ شخصیشان در پیوند های این وبلاگ ثبت شود،آدرس وبلاگ و نام خود را در نظرات همین پست درج کنند.
چشم کفتارعداوت به زمین خوردن ماست
جمله موجیم که آسودن ما مردن ماست