{از این حسین پناهی.اگر او را بستاییم او را قدر ننهاده ایم زیرا او بزرگتر از ستودن بود و در روز روز زندگانیش پاک بود و وای که چه بزرگ زیست و کدام بزرگی والاتر از کودکی ست در حالی که به حال بزرگترها اندوه بخوری!.مرد یگانه ی هنر بود و چه غریبانه زیست و چه مجهول ماند...چون او مردانی،بسیار نادر است که مادر گیتی بزاید.درود بر بزرگی او و نهایت تواضع او در اوج اندیشه فلسفی و سزاست او را پاکترین فیلسوف جهان بنامیم.}

 

مادر بزرگ!..گم کرده ام در هیاهوی شهر،

آن نظر بند سبز را

 که در کودکی بسته بودی به بازوی من!..

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق خمره دلم در ایوان سنگ و سنگ شکست...

دستم به دست دوست ماند...پایم به پای راه رفت..

من چشم خورده ام.

من چشم خورده ام...

من تکه تکه از دست رفتم در روز روز زندگانیم....

-------------------------------------------------------------------------------

وقتی مادری بمیرد،قسمتی از فرزندانش را با خود به زیر گل خواهد برد. ...

ماا باید مادرانمان را دوست بدارییم!...

وقتی اخم میکنند و بیدلیل وسایل خانه را بهم میریزند،

ما باید بدویم دستشان را بگیریم تا مبادا خدای ناکرده تب کرده باشند!

ما باید پدرانمان را دوست بداریم!

برایشان دمپایی مرغوب بخریم...

و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم!

پدران،پدران،پدرانمان را ما باید دوست بداریم....