افسوس

افسوس که ایام شریف رمضان رفت   سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت                                              

افسوس که سی پاره این ماه مبارک       از دست به یکبار چو اوراق خزان رفت

ماه رمضان حافظ این گله بد از گرگ     فریاد که زود از سر این گله شبان رفت

شد زیر و زبر چون صف مژگان،صف طاعت   شیرازه جمعیت بیداردلان رفت

بیقدری ما چون نشود فاش به عالم؟        ماهی که شب قدر در او بود نهان،رفت

برخاست تمیز از بشر و سایر حیوان      آن روز که این ماه مبارک ز میان رفت

تا آتش جوع رمضان چهره بر افروخت   از نامه اعمال، سیاهی چو دخان رفت

با قامت چون تیر درین معرکه آمد          از بار گنه با قد مانند کمان رفت

برداشت ز دوش همه کس بار گنه را       چون باد سبک آمد و چون کوه گران رفت

چون اشک غیوران به سراپرده مژگان      دیر آمد و زود از نظر آن جان جهان رفت

از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب          آنها که به صائب ز وداع رمضان رفت

دست مریزاد

نمیدونم از چیه یزدیا و از کجا بگم؟

نمیدونم از مهمون نوازیشون بگم؟از مهربونیشون؟از صداقتشون؟از صفا و صمیمیتشون؟از خوش خلقیشون؟ازمرام و معرفتشون؟از مذهبشون؟جدی نمیدونم از چی و از کجا بگم؟

از زمان ورود بگم یا از لحظه ی خروج؟

از خانواده و فامیلای احسان بگم یا از دوستام؟

از هر چی و هر کی بخوام بگم کم میارم.توی این چند روزی که مزاحم یزدیا بودیم ما رو حسابی در مقابل انجام وظیفمون شرمنده کردن.

در اینجا بر حسب وظیفه از طرف خودم و تمامی بچه هایی که مزاحم شده بودیم از خانواده ی محترم مرحوم احسان افسری کمال قدر دانی و تشکر را دارم و از خداوند متعال خواستار صبر و شکیبایی برای بازماندگان آن مرحوم هستم.

امیدوارم خود احسان هم از ما همکلاسیهاش راضی باشه و پیش مادرش حضرت  زهرا شفاعتمون بکنه.

درپایان هم از دوستان عزیزمان در یزد:آقای ثنایی حکمتی اهالی به خاطر زحمتها و درد سرهای فراوان تشکر و عذر خواهی مینمایم و امیدوارم یه روزی یه جایی بتونیم جبران کنیم.