10/1/1389

دوست دارم که با یک چشم بر هم زدن  از میان کویر خشک هجران سردر آورم  وبا فشردن قلب کویر در دستان پر از غبطه ام  حنجره ی  خود را بدرم   با هرای مهیب دردم آسمان را چنان به لرزه اندازم  که لرزه اش بر آسمان  دلبرم  طنین انداز شود تا بدین وسیله او را خیره ی خود سازم واز درد خود اگاه...............حیف حیف که نمیشود  بار در آتش کمرویی وتردید میسوزم.......

کوتاه مینویسم  نه اینکه کوته فکرم بلکه کوته .... تا برای کسانی که میپندارند بسی لغو و....دلگرمی باشد....