بدون عنوان
رود عقل از سرش هر که برد پی بر وجود تو مکن منعم اگر بینی شدم از عشق دیوانه
هر آنکس آشنا شد با تو غیر تو نمی داند به کوی تو ندارد ره مگر مردان فرزانه
به جنگ نفس باید رفت تا عقلت به کار افتد تو با شیطان خود باید بجنگی مرد مردانه
ز عشق تو نصیب من نشد غیر شب هجران چو کودک تا به صبح از وصل تو سازم صد افسانه
تو ای افسون افسانه گره از غیبتت بگشا نظر کن از پس پرده به این دنیای ویرانه
ببین یک عده دارند انتظار جلوه ی رویت ولی یک عده گرم عیش و نوشند و طربخانه
به بت خانه همه گبرند و کافر نیست آیینی کس از کافر ندارد انتظاری غیر بتخانه
ولی در دین ما زاهد نمایان سارقند واضح چو گرگی با لباس میش و با تسبیح صد دانه
عمارت ها و ویلا ها که با رشوه رود بالا دگر قانع نباشد کس بیاساید به کاشانه
هر آنکس صاحب کاخ و سرا شد عزتی دارد ولی بدبخت آنکس زندگی دارد فقیرانه
بسی پیمانه ها پر گشت و ما در خواب غفلت ها چه سود آن وقت هشیاری که پر گردیده پیمانه
بباید دست خالی رفتن از دنیای دون آخر اگر کاخ و سرا داری و گر قانع به ویرانه
و اما در پایان یک رباعی:
دوش مایوس ز معبود به میخانه شدم از خدا جستم و دیوانه و درمانده شدم
گفتم ای ساقی میخانه بگو فرقت چیست؟ گفت من با می معبود ز خود رانده شدم