خداحافظ مادر!.در را آرام بهم بست.دیگر کمی پاهایش را میگیرد.بعد از برادر بزرگترش،کفش کوچولو به او
رسیده بود.و تن پوش پاهای ضعیفش شده بودند.گویی او هم علی را آنقدر دوست داشت که حاضر بود اگر
روزی نباشد،بابت غیبت مدرسه اش یک نمره از انضباطش کم شود...
مادرش برای ناهار گندم پاک میکرد.تا مباد که سنگریزه ای بنام غذا دندان عزیزانش را بشکند!
از کنار دیوار نیمی سنگ و نیمی گل کوچه باریکشان علی به مدرسه میرود...آرام و بی سر و صدا...سرش به
زیر بود...فاضلاب میان کوچه را نگاه میکرد یا کفش هایش را؟.کفش هایش...نوک یکی از آنها پاره است..نکند
علی کفش هایش را مینگرد؟...یا به خانه شان فکر میکرد؟از مردم شرم میکند که سرش به زیر است؟چرا باید
شرم؟!.لنگه کفش پاره است.مباد که روان کودکانه اش شرمگین شود!این قابل تحمل نیست!...مگر مردم
چگونه او را مینگرند؟!یا علی فکر میکند که همه،کفش های پاره اش را که انگشت نازکش از آن پیداست،تماشا
میکنند؟شاید از ترس اینکه مباد آنچنان باشد،سر به زیر ست؟نگاه هایی آنچنان برای علی ما خیلی دردآور
ست!...
راه میرود...از کنار دیوار و از کوچه ای به کوچه ای...سر به زیر و آرام...بی هیچ زمزمه ای...بی هیچ زمزمه
ای.گویا صورت مهربانش در جهانی دیگر میهمان فرشته هاست...
چشم هایش...گویا اشکبارند،ولی مجال گریه ای نداشته.کودک،هفت سالش است...تابستان امسال را به
شوق مدرسه سپری میکرد...
و مادرش هم سربه زیر،در دلش شاد ازینکه علی به مدرسه میرود...آیا این مورد خوشحال کننده ای
بود؟نمیدانم.شاید میبایست از علی پرسید!
علی دارد به مدرسه میرود و مادرش شاید اکنون گندم ها را پاک کرده باشد!...
باقالی!...لبو!...بخار بساط باقالی فروش به صورت علی میخورد و بی نگاهی به اطراف،راهش را ادامه
میدهد...با پاهای کوچکش...
صدای ماشین ها و اهل بازار می آید.علی از کوچه های باریک به خیابان رسیده و بوق ماشین،او را لحظه ای به
خود می آورَد!..."حواست کجاست بچه جان؟!"این ماشین گرانقیمت در کوچه های اینجا کم پیدا میشود!..زنِ
مرد کراواتی با سگش بازی میکند...بی هیچ نگاهی به علی.
علی با صدای ترمز ماشین گویی تسلیم شد...کودک،بی طاقت ست!...کودک هفت ساله با بغضی به
گلویش،با دستان سنگدل،با فشارهای پیاپی،گویی راه نفسش باز و بسته میشود.بی هیچ...بی هیچ
صدایی،لبخندی،گریه ای...اینگونه بود...
از گوشه مغازه ها دارد میرود.مغازه ای جگرکی ست و آنیکی میوه فروشی و بعد،لباسفروشی و علی،مغازه
بعد را امسال خوب میشناسد...کفش ویترینش،مثل مال همکلاسیش،پسر حاج کاظم فرش فروش ست.لحظه
ای دوباره خیره ی آن میشود.و انگشت یخ کرده اش را مینگرد.گویی سرما برایش مهم نبود...
خانه اش...کفش ها...آیا گندم ها پاک شده اند؟...انگشتان یخ زده اش...دیوارهای سنگی و سنگدلی و بساط
باقالی ها و دلهای سوخته...علی آرام از کنار مغازه ها میرود...چشمش به پاهایش افتاد.کفش هایش!کفش
های پسر حاج کاظم پایش بود... .علی انتظارش را داشت!...
باقالی فروش با لبخند،مشتی به او داد.پدرش را در خیابان دید.با هم به جگرکی رفتند و خوش گوشت را اولین
بار بود که میخورد...پسر حاج کاظم دیگر مایه ی فخرش به علی کفش هایش نبود...گفت" سلام آقا علی.ما رو
ببخش که اونروز کفش هات رو تو فاضلاب انداختیم!".معلمش گفت"آقا علی در شآن یک معلم نبود که ناراحتی
اختلاف با همسرش را بر پسر کوچولوی فقیر،که آزارش به کسی نرسیده تا حالا،که آنروز دیر به مدرسه
رسید،خالی کند!من را ببخش علی کوچولوی مهربان!"پدرش دیگر او را کتک نمیزند...غذای مادرش آنروز که رفته
بود رختشویی خانه پیرمرد،دیگر نسوخت تا آنروز گرسنه باشند...
دارد با کفش های پسر حاج کاظم راه میرود...پاهایش گرم شده.انگار روی ابرها راه میرود.علی به زبان
آمده.دارد میخواند که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد!...پسرک از چهره اش نور میبارد...صورتکی که زردیش
نشان بیماری دیرینه اش و نشان فقر روزهای خوبش کنار مادرش بود!..آن همه رنج انگار از چهره علی رفت...
آیا این کفش ها با پسر حاج کاظم هم این کارها را کرده بودند؟!..
علی دارد از کنار مغازه ها میرود...به کوچه شان رسید.آیا بخاطر این کفش ها بود که دیگر در کوچه شان
فاضلاب نبود؟!دیوارهای گلی کوچه پر از گل شده اند و سنگ ها به علی سلام میگویند...علی بار دیگر
کفشهایش را نگاه کرد.صورت پر از نور شده اش شکفت.علی در را باز کرد.مادرش در ایوان خانه نشسته بود و
برایش شال گردن سفید میبافت کاسه ی غذای گندم،کنارش،آماده بود برای پسرک.علی پا به حیاط
گذاشت.علی پا به حیات خدا گذاشته بود...خانه پر از نور بود...درخت کهنه حیاط بارور شده بود از میوه های
انار..خنده ی مادرش دیگر غمی پشتش نبود...اینجا حیاط خدا بود...
همان روز بود که علی بدنبال لنگه کفش افتاده در آب دوید و ماشین مرد کراواتی پاهای ضعیفش را له کرد و دستان کوچکش نتوانستند بنویسند که بابا نان(کفش) داد!...