در جواب دوست درین آخر کار


درود بر نوید گرامی، هم کلاسی خوبم
چند روز پیش دوستی به من گفت که نامت را در گوگل، جست و جو کردم و وبلاگی آمد از جمع دانشجویان حقوق که در آن فلان نوشته ها بود! دیدگاه هایش را پیرامون برخی نوشته ها گفت، گویی من آن ها را نوشتم من هم بی خبر از نوشته، تنها خاموشی گزیدم!!! این گفت و گو من را واداشت تا سری به این تارنما بزنم و دیدم تنها نویسنده ی نوشته ها تو دوست گرامی هستی! از آن جا که در پندار من، این تارنما همانند یک یادگار برای دانشجویان 88 است و از سوی دیگر ساختن تارنما از خوردن آب خوردن هم آسان تر است؛ از تو خواهش دارم برای پراکندن دیدگاه های خود، تارنمایی نو به نام خودت بسازی و آن را برای نوشتن به کار بندی! تا هم از خود برچسب یکه سالاری در تارنما را بکنی و هم گمان بدکاربستن(سوء استفاده) از این تارنما را از اندیشه ی بداندیشان دور کنی!
به هرروی این تار نما بسیار پر بازدیدتر از یک تارنمای معمولی است؛ چرا که هر داوطلب کنکوری از همه جا مانده ای برای یافتن آرزوی خود، نام حقوق و دانشگاه تهران را جست و جو می کند و به این تارنما می رسد که نام دانشکده ی حقوق بر آن است و بی تردید تو را سخنگوی دانشجویان آنجا می پندارد که این چنین در این جا تک تازی می کنی! و این نادرست است
و بی تردید من بازدید کننده و طرفدار پرو پا قرص وبلاگی خواهم بود که نام تو بر آن باشد


سلام دوست عزیز.این تارنما یا دهل نما برای من

ارزشی بیش از حد تصور داشت و داره.که یکجورایی با

خودم کنار بیام که نام دانشجوی این روزها روم باشه.و

با اینکه بازدید کننده ای جز خودم نداشت نگاهی رو از

دانشجو بودن برای خودم بوجود بیارم که از دانشجو

بودن خجالت نکشم.

بهرحال.تا این حد میشد یه نموره

جنبشی کرد؛اگرچه هر از چندی مستوفی الوبالگی

می آمد و احیای حقوق از میان رفته ی روزگار رو از یقه

ی ما مطالبه میکرد و تاب نیشهای ما را نمی آورد.

ما

انچه باید رو درین سالها برای خود گفتیم(هرچه

خواستیم گفتیم)و همواره درین سالها عنان این شتر

ایدزی آموزش عالی کمدی تراژدی را بر پالانش انداختیم

و گاهی ناسزایی بهش گفتیم.و ازین بابت بسیار

خرسندیم و فرصتی بسیار ارجمند برای ما بود. الا ایها

الاحوال چهار سال ما اینجا تمام شد و این همروی ما

درین دانشکده رو به اتمام ست و کاش این تارنما بماند

برای یادگاری که سندی شگرف مبین بر احوال این

روزهای ما باشد.

اندر وضعیت مباحثه کلاسی امروزه در حقوق.

امروز قواعد فقه داشتیم.با آقای دکتر اصغری.و از استادانی ست که دوست داره صرفا ادای تدریسی نکرده باشه و بحثی دربگیره و جدلی،یا هرچی؛خلاصه منظورش اینه که آقای دانشجو نیز تکلمی کرده باشه.و گاه نکاتی از ایدؤولوژی خودش هم میگه که شاید گوش شنوایی مشتاقش باشه.اما بحث و تبادل دیدگاهها در مورد قواعد فقه هم مبحثی ست که باید روش تامل کرد.این حقوق اسلام و در تقسیمی بسیار خاص،حقوق برخاسته از فقه جعفری،بمانند همه ی حقوقهای دیگر،از یک ایدؤولوژی یا حاستگاه فکری برخاسته که مبتنی بر جهانبینی خاصی ست.در حقوقهای مبتنی بر یک مبنای فکری که دین نامیده میشه،ابتدا یکسری پیشفرضهای از نوع ایمان را قبول میکنند؛ و به پیش میرند تا این پیش فرضها و فرضیه ها جمع میشوند و به شکل یک نظام درمی آیند.که دیدی خاص نسبت به جهان رو داره و تبلیغ میکنه.و در حقوقهایی که از چنین ایدؤولوژی هایی برخاسته،عقل،تا یک جایی اجازه ورود داره و هرجا که ایمان به آن فرضهای ایدؤولوژیک به مصافش بیاد،"این شحنه(عقل)در ولایتشان هیچ کاره نیست".و همیشه این نوع ایدؤولوژِی ها ایمان به اموری فرا عقلی و فرای دسترس عقول عرفی عادی را اولی و متقدم بر عقل میدانند.غافل از اینکه آن ایمان را هم با عقل فهمیده بودند!از روی بی عقلی که ایمان فهمیده نمیشه!مگه غیر از اینه؟بنابراین،ایدؤولوژِی هایی از نوع ادیان که برای سلوک در طریقه ی آنها میبایست اموری ایمانی و فراتر از عقول عرفی رو در اونها مفروض داشت،همواره اون فرضها را برتر از عقل میدانند و عقل عقیل آدمی را در محدوده ای که حکمرانی و ولایت ایمان ست،نمیپذیرند و نیز غافلند از اینکه ایمان را هم با عقل پذیرفته بودند.این از طرح پیش زمینه ای برای این بحث که: تبادل دیدگاه در مورد درسی مثل قواعد فقه یا اصول فقه یا متون فقه واینها میبایست به چه گونه ای باشد؟.

حال پس از این مقدمه باید گفت که وقتی مثلا آقای اصغری میگویند به استناد فلان روایت باید عادلانه رفتار کرد و این از قواعد استنباط حقوق اسلامی است و یا فقه اسلامی،ایشان با این گفته،به اتکای فرضهای ایمانی ایدؤولوژیک خود چنین بحثی  میکنند و از این قواعد فقه اینچنین، بطور خفی برداشت میشود که برای استنباط حقوق باید روایاتی، و بصورت گسترده، یک ایدؤولوژی را  قبول داشت و دانشجو نمیتواند بحث عقلی را تا آنجا پیش برد که آن مبانی و فروض را درشان دخالت کند.و تاریخ این حقوقهای مبتنی بر مکاتبی  چون ادیان، نشان داده که همیشه با اتکای به غیب و فراعقل،احکامی بیان داشته اند که مخالف صریح اسفل درجه ترین واقعیات و احکام عقلی بوده.و از همین روی ست که ما امروز دیه را با واحد شتر یا حله ی یمانی محاسبه میکنیم! و این ناچیزترین آثار این حقوق اینگونه است.تا چه رسد به احکامی چون سنگسار و ... .

این حقوق ها دست آزادی اندیشه را میبندند و ثمره ای جز واپس روی،نداشته در طول هزاران سال،و نخواهد داشت.امروز در ایالات متحده،روزانه هزار ورق قانون وضع میشود و قانون مندی آن مملکت نشان میده که عقل آزاد چقدر میتواند تعالی داشته باشد و وقتی جامعه، اشخاص برتر و گزیده اش را به قانون گذاری میگمارد چه ثمره ی خوشایندی برای یک ملت خواهد داشت.

بنابراین نباید هیچ چیز عقل را محدود کند و همین امروز آقای اصغری گفت که شریعت،الطافی ست برای عقل.برداشت صحیح از این جمله آنست که شریعت یا بزعم من هرچیز دیگری چون علم،اخلاق،فلسفه ووو میبایست چون چراغی فرا راه عقل باشد نه اینکه یکسری امور ایمانی را پیش فرض قرار دهیم و هر حکم ناصحیحی رو زیر پوشش آنکه خدا یا جانشینان او گفته اند، بپذیریم.این مغالطه ای بس عظیم است. و دانشجوی این روزها درین شرایط چطور میباید در درس قواعد فقه،بحث سر انکار موجودیت چنان حقوقی را که مبتنی بر این مبانی ست پیش بکشد و آیا پشتیبانی خواهد داشت و آیا از کلاس بیرونش نخواهند کرد؟مساله اینست.

مساله اینست که حقوق ما بر یک مبانی فراعقلی قرار گرفته و با اینکه مبلغان این سیستم میگویند که عقل
مخالف شرع نیست ولی به عقل جواز ورود به هیچ مساله ای را نداده اند و نخواهند داد و از اینرروست که نیچه گفت خدا مرده است و باید گفت که از اینروست که حقوق مرده است.


ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست/نان حلال شیخ ز آب حرام ما.

تسلی و سلام

زنده باد شرف استادانی که هنوز هستند و گاهی توجیهی پدید میارند که پامون رو توی این دانشکده و این

شهر،دوباره بذاریم.و از وحشت این همه حمله های کودکانه ی لجوج این شهر سر به جاده های دور

نگذاریم.بعد چهار سال تصادم بغض و خنده ی از روی درد، یکنفر  گفت که این حقوق و این محدوده گذاری برای

آزادی،مبنا داره آقا!و این دانشکده همش اون سلطان بازجوی آموزشی نیست که انگار مالیات صرف وجودت رو

باید با الفاظ نرم هر ترم بهش بدی و اگه یکی به دو بکنی تحقیر خواهی شد!معلوم نیست این روزها اصلا کی

به کیه!باز هم درود به کسانی که از خط قرمزها نمیگذرند اما این روزها رو به یاد مردانی بزرگ میندازند که عالم

نورهای سپید،در سرزمین های دوردست انسانیت و شرف بودند و بالاخره بعد چهارسال آزگار یکی پیدا شد که

از مبناها بگه و از اونچه که ما رو از جاهای دور بدنبال خودش آورد؛ ولی اینجا رو مثل تخت جمشید بعد حمله ی

اسکندر دیدیم که دانشش رو بردند و مشتی سنگ برامون گذاشتند که هر روز صورت درمانده ای رو که به

عشق جام جم اینجا آمده بود چنان بزنند که نداند که جمشید کی بود و کاووس کی.

آن کاخها ز پایه فرو ریخت،وان کرده ها به کار نیامد؛دیری گذشت و چون تو دلیری،در صف کارزار نیامد؛سوزد دلم به رنج و شکیبت، ای باغبان بهار نیامد؛بشکفت بس شکوفه و پزمرد،اما گلی به بار نیامد

عروسها

خواهرم!دیر نیست آنزمان که پدر و مادر، دست دختر کوچک و نازشان میگرفتند و به لبخندش جان میدادند؛ و هیچ گاهی نبود که چشم نگران از ما ببندند.به رنج این روزهای سیاهِ سیاه بالیدی و  با ما آمدی و چندی هم منزل بودیم؛ و اینجا هم،نسل ما جز درد و خون دل کاری نداشت...ولی آمدیم و گریه کردیم.چه باید کرد این روزگار فرزندان این سرزمین ست.سالهاست که مرده ایم...

دیر نیست زمانی که فردا را با عروسکت میگفتی و فردایی نبود،...این شام شوم،سپیده را سالهاست که کشته است... و ناگهان خود را در فردایی از نور دیدی! و ما هم سرنوشتمان اینست که عروسکهای پوسیده مان را به یاد تو با چشمی پر از اشک چند لحظه ای خیره شویم.و برای بزرگی  مادر گریه کنیم؛.. که یک روح چقدر میتواند بلند باشد که جنازه ی تو را با چشمانی پر از اشک چند لحظه ای خیره بشود!/.

در جواب خانم .(تو نظرات جاش نشد)

شما اگه میفهمیدی چی میگی نمیگفتی اینها رو.خیلی ستمه که با کسی اینطوری

برخورد شه!دختر خانم آبروریزی اینه که شریف ترین افکار بزرگترین متفکران مثل اخوان رو کپک زده بخوانیم!آیا اینطوری نیست؟کپک زده اینه که یه نفر تنهای تنها بیاد اینجا واسه ی خودش یه چیزایی بگه که خفه نشه و اونوقت کپک زده عنوان شه!آبروریزی اینه که یه نفرو مثل بچه بخوای گول بزنی که ناراحت نشو میایم سر میزنیم بهت!میخوام صد سال سیاه سر نزنی).کپک زده تحقیر دانشجوه و خودش نفهمه که تحقیر شده!اینه که استاد از رو نتونه جزوه بخونه و سال فلان سازمان رو بجای1956بگه1695و ما فقط میخندیم...خودمسخرگی ازین بالاتر!انگار مد شده که خودمونو مسخره کنیم!آبروریزی اینهاست نه شعر اخوان که هم حقوقه هم ادبیاته فلسفست هم قرآنه و هم مایه ی آبروریزی!آبروریزی اینه که تو دانشکده بعد چهارسال سر جمع بقدر یه کتاب هم نفهمی!اینه که تمام آموخته ی یک ترم رو بشه توی دو روز خواند و بعدش همش یادت بره!آبرو ریزی وقتیه که دو نفر با هم اینطوری برخورد کنند...شرح خون دلهای ما رو اینجا نمیشه گفت دختر جان.اما وقتی میخوای با یه نفر حرف بزنی بفهم که چطوری باید بگی!همینکه زاییده های ذهن گفته بشه کافی نیست!یعنی شما نمیفهمی که اگه اینها بخوان جمع هم بشن طبق معمول میرن تجربه ی تازه ای در جایی دیگه رو امتحان کنن؟!بر فرض هم که اومدند و مایه ی آبروریزی هم رفت؛میخواید چه فرمایشاتی برای بشریت"!" داشته باشید؟.شما که سروکارتان با حقوق مردمه!.آیا تا حالا درست اصلا به همین یه کلمه ی حقوق فکر کردید؟جز اینکه خزعبلاتی بنام اصولو و فروعو فرعون اساسی و حفظ تکلمات استاد و چشم دوختن به دهان استاد که چه میگوید و اینها،جز اینکه کارمان این باشد و بزرگترین دغدغه شده اینکه بیان وبلاگ ما رو حذف کنن چون آبروشان رفته!آیا ابرو با الفاظ قبیحه و افکار قبیحه ی برخی نرفت؟دوباره دلتنگ اونها هستید؟خب حرفی نیست؛من دیگه اینجا به یاد بچه هایی که زمانی اینجا بودند دیگه برای خودم حرف نمیزنم!گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار که چاهی دیگه باید گیر بیارم دختر جان

اما شما هم در زندگیت برای همیشه بخاطر داشته باش که همه اونطور نیستند که شما میپنداری.بچه گول زدن همیشه کاربرد نداره که بگی شما آبرومونو نبر،ما هم بهت سر میزنیم!

آبرو رفتن،اونهاست و بسیار بسیار که باید گفت و نمیشه!؛ولی اگه فکر میکنید اینجا کپک زدست،باشه حرفی نیست شما بیاید ملاحظه کنیم چی میخواید بگید!اگه حقوقو فلسفه و حقوق بشر و ...کپک زده،پس وضع خیلی خرابتراز اونه که ما میپنداشتیم!مطالب شما شاید راهگشا باشه.

شما که بزرگترین مشکلت اینه که ما رو حذف کنی خب بیا حذف کن مشکلی نیست!ما با تنهایی خودمون خوشحالیم تا ببینیم کی میشه که حقوق و فلسفه و زندگی جدا شه از مرده بودن و خود نفهمیدن.و صل الله علی سیدنا علی المرتضی.

کفشها و نورها

خداحافظ مادر!.در را آرام بهم بست.دیگر کمی پاهایش را میگیرد.بعد از برادر بزرگترش،کفش کوچولو به او

رسیده بود.و تن پوش پاهای ضعیفش شده بودند.گویی او هم علی را آنقدر دوست داشت که حاضر بود اگر

روزی نباشد،بابت غیبت مدرسه اش یک نمره از انضباطش کم شود...

مادرش برای ناهار گندم پاک میکرد.تا مباد که سنگریزه ای بنام غذا دندان عزیزانش را بشکند!

از کنار دیوار نیمی سنگ و نیمی گل کوچه باریکشان علی به مدرسه میرود...آرام و بی سر و صدا...سرش به

زیر بود...فاضلاب  میان کوچه را نگاه میکرد یا کفش هایش را؟.کفش هایش...نوک یکی از آنها پاره است..نکند

علی کفش هایش را مینگرد؟...یا به خانه شان فکر میکرد؟از مردم شرم میکند که سرش به زیر است؟چرا باید

شرم؟!.لنگه کفش پاره است.مباد که روان کودکانه اش شرمگین شود!این قابل تحمل نیست!...مگر مردم

چگونه او را مینگرند؟!یا علی فکر میکند که همه،کفش های پاره اش را که انگشت نازکش از آن پیداست،تماشا

میکنند؟شاید از ترس اینکه مباد آنچنان باشد،سر به زیر ست؟نگاه هایی آنچنان برای علی ما خیلی دردآور

ست!...

راه میرود...از کنار دیوار و از کوچه ای به کوچه ای...سر به زیر و آرام...بی هیچ زمزمه ای...بی هیچ زمزمه

ای.گویا صورت مهربانش در جهانی دیگر میهمان فرشته هاست...

چشم هایش...گویا اشکبارند،ولی مجال گریه ای نداشته.کودک،هفت سالش است...تابستان امسال را به

شوق مدرسه سپری میکرد...

و مادرش هم سربه زیر،در دلش شاد ازینکه علی به مدرسه میرود...آیا این مورد خوشحال کننده ای

بود؟نمیدانم.شاید میبایست از علی پرسید!

علی دارد به مدرسه میرود و مادرش شاید اکنون گندم ها را پاک کرده باشد!...


باقالی!...لبو!...بخار بساط باقالی فروش به صورت علی میخورد و بی نگاهی به اطراف،راهش را ادامه

میدهد...با پاهای کوچکش...

صدای ماشین ها و اهل بازار می آید.علی از کوچه های باریک به خیابان رسیده و بوق ماشین،او را لحظه ای به

خود می آورَد!..."حواست کجاست بچه جان؟!"این ماشین گرانقیمت در کوچه های اینجا کم پیدا میشود!..زنِ

مرد کراواتی با سگش بازی میکند...بی هیچ نگاهی به علی.

علی با صدای ترمز ماشین گویی تسلیم شد...کودک،بی طاقت ست!...کودک هفت ساله با بغضی به

گلویش،با دستان سنگدل،با فشارهای پیاپی،گویی راه نفسش باز و بسته میشود.بی هیچ...بی هیچ

صدایی،لبخندی،گریه ای...اینگونه بود...

از گوشه مغازه ها دارد میرود.مغازه ای جگرکی ست و آنیکی میوه فروشی و بعد،لباسفروشی و علی،مغازه

بعد را امسال خوب میشناسد...کفش ویترینش،مثل مال همکلاسیش،پسر حاج کاظم فرش فروش ست.لحظه

ای دوباره خیره ی آن میشود.و انگشت یخ کرده اش را مینگرد.گویی سرما برایش مهم نبود...

خانه اش...کفش ها...آیا گندم ها پاک شده اند؟...انگشتان یخ زده اش...دیوارهای سنگی و سنگدلی و بساط

باقالی ها و دلهای سوخته...علی آرام از کنار مغازه ها میرود...چشمش به پاهایش افتاد.کفش هایش!کفش

های پسر حاج کاظم پایش بود... .علی انتظارش را داشت!...

باقالی فروش با لبخند،مشتی به او داد.پدرش را در خیابان دید.با هم به جگرکی رفتند و خوش گوشت را اولین

بار بود که میخورد...پسر حاج کاظم دیگر مایه ی فخرش به علی کفش هایش نبود...گفت" سلام آقا علی.ما رو

ببخش که اونروز کفش هات رو تو فاضلاب انداختیم!".معلمش گفت"آقا علی در شآن یک معلم نبود که ناراحتی

اختلاف با همسرش را بر پسر کوچولوی فقیر،که آزارش به کسی نرسیده تا حالا،که آنروز دیر به مدرسه

رسید،خالی کند!من را ببخش علی کوچولوی مهربان!"پدرش دیگر او را کتک نمیزند...غذای مادرش آنروز که رفته

بود رختشویی خانه پیرمرد،دیگر نسوخت تا آنروز گرسنه باشند...

دارد با کفش های پسر حاج کاظم راه میرود...پاهایش گرم شده.انگار روی ابرها راه میرود.علی به زبان

آمده.دارد میخواند که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد!...پسرک از چهره اش نور میبارد...صورتکی که زردیش

نشان بیماری دیرینه اش و نشان فقر روزهای خوبش کنار مادرش بود!..آن همه رنج انگار از چهره علی رفت...


آیا این کفش ها با پسر حاج کاظم هم این کارها را کرده بودند؟!..


علی دارد از کنار مغازه ها میرود...به کوچه شان رسید.آیا بخاطر این کفش ها بود که دیگر در کوچه شان

فاضلاب نبود؟!دیوارهای گلی کوچه پر از گل شده اند و سنگ ها به علی سلام  میگویند...علی بار دیگر

کفشهایش را نگاه کرد.صورت پر از نور شده اش شکفت.علی در را باز کرد.مادرش در ایوان خانه نشسته بود و

برایش شال گردن سفید میبافت کاسه ی غذای گندم،کنارش،آماده بود برای پسرک.علی پا به حیاط

گذاشت.علی پا به حیات خدا گذاشته بود...خانه پر از نور بود...درخت کهنه حیاط بارور شده بود از میوه های

انار..خنده ی مادرش دیگر  غمی پشتش نبود...اینجا حیاط خدا بود...


همان روز بود که علی بدنبال لنگه کفش افتاده در آب دوید و ماشین مرد کراواتی پاهای ضعیفش را له کرد و دستان کوچکش نتوانستند بنویسند که بابا نان(کفش) داد!...

در خرابات مغان نور خدا میبینم...این عجب بین!که چه نوری ز کجا میبینم!.../..

«لطیفه ای از استاد علی تجویدی در باب روحانیت استاد احمد عبادی و پدر بزرگوارشان میرزا علی اکبرخان فراهانی»

جد آقاي عبادي، علي اكبر خان فراهاني است. او عادت داشت بعد از نماز صبح، سوره ياسين را با صوت خوش بخواند. در مورد خصوصيات علي اكبر خان خاطره اي است و آن اين است كه شبي در همسايگي شان مشاجره اي پيش می آيد و او بعد از نماز صبح عوض اينكه سوره ياسين را بخواند، تار را برميدارد و ساز مي‌زند. مردم شنيدند كه استاد سوره ياسين را با تار مي‌زند!.. و همان شب ايشان رحلت مي‌كند!...

بايد راهي پيدا كرد بسوي خالق هنر!...

وقتي استاد عبادي نماز مي‌خواند و قنوت مي‌گرفت، حالت روحاني خاصي داشت. اين حالت استاد چنان در من اثر كرد كه من پرسيدم،و ايشان جواب دادند كه از خداوند مي‌خواهم به اهل هنر،كمال و تكامل ببخشد.واقعا خوشا به سعادت عبادي!



«خاطره ای به نقل از همسر استاد بنان»

يك روز توي دفتربرنامه گلها، كنار بنان نشسته بودم. يكي آمد به بنان گفت: آقا،جواني آمده، مي‌خواهد صدايش را امتحان كنيد. چند لحظه بعد جواني از در وارد شد و با ادب جلوي بنان ايستاد. بنان پرسيد: شغل شما چيست ؟ گفت: معلم هستم. بنان پرسيد: چرا مي‌خواهي شغل با ارزش معلمي‌را رها كني و خواننده بشوي ؟ گفت: راستش به اين كار علاقه مندم. آن وقت بنان لبخندي زد و گفت: راه درازي را در پيش داري، راهي مشكل و پر فراز و نشيب..آيا مي‌تواني از پس اين دشواريهاي راه برآيي؟ جوان در حاليكه سرش را زير انداخته بود و تا بنا گوش سرخ شده بود گفت: بله، مي‌توانم. چون اينكار را دوست دارم. به هر حال آن جوان كار آموزش را بطور جدي دنبال كرد و امروز وي (محمد رضا شجريان)است.

زمستان ست.زمستان ست....وای اما با که باید گفت؟..ای پریشان گوی مسکین!پرده دیگر کن!.بی مرگ ست دقیانوس

ما، فاتحان قلعه هاي فخر تاريخيم..
شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن...
ما ؛
يادگار عصمت غمگين اعصاريم ..
ما ،
راويان قصه هاي شاد و شيرينيم؛
قصه هاي آسمان پاك..
نور جاري ، آب..
سرد تاري ،‌خاك ...
قصه هاي خوشترين پيغام !
از زلال جويبار روشن ايام !
قصه هاي بيشه ي انبوه ، پشتش كوه ، پايش نهر ..
قصه هاي دست گرم دوست در شبهاي سرد شهر ..
ما،
كاروان ساغر و چنگيم .
لوليان چنگمان افسانه گوي زندگيمان ،‌ زندگيمان شعر و افسانه ,
ساقيان مست مستانه //
هان ، كجاست
پايتخت قرن ؟
ما براي فتح مي آييم !...
تا كه هيچستانش بگشاييم!...
اين شكسته چنگ دلتنگ محال انديش،
نغمه پرداز حريم خلوت پندار،
جاودان پوشيده از اسرار ،

چه حكايتها كه دارد روز و شب با خويش...

اي پريشانگوي مسكين ! پرده ديگر كن !
پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد ...
مرد ، مرد ، او مرد........

داستان پور فرخزاد را سر كن!..
آن كه گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد..
نالد و مويد.
مويد و گويد:
آه ، ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم !..
بر به كشتيهاي موج بادبان را از كف،
دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگخورده و كهنه و خسته.
كوسهامان جاودان خاموش .
تيرهامان بال بشكسته .

ما ...
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم ....
با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه ..
راويان قصه هاي رفته از ياديم ..
كس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سكه هامان را .
گويي از شاهي ست بيگانه .
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته .
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي!
همچو خواب همگنان غار......
چشم مي‌ماليم و مي‌گوييم: آنك، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينكار......

ليك بي مرگ است دقيانوس!!....
واي ، واي ، افسوس...افسوس................

کبوتری گم کرده راه یا نه او گم نگشته؛بر درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی..بسرای ای خسته خاطر دوست.

  هر چه برگم بود و بارم بود،
 هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود؛
 هر چه یاد و یادگارم؛
بود...،
 ریخته ست،
 چون درختی در زمستانم...
 بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.....
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری..،
 در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟..
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش
 با امید روزهای سبز آینده
 خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون
درختی اندر اقصای زمستانم،
 ریخته دیری ست
 هر چه بودم یار و بودم برگ...
 یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن..،
 برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن..،
یاد رنج از دستهای منتظر بردن..
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن...
ای بهار همچنان تا جاودان در راه
 همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر!..
 هرگز و هرگز
 بربیابان غریب من
 منگر و منگر...
 سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،خوشتر..
 بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو،
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من،
 همچنان بگذار
تا
درود دردناک اندهان ماند سرود من!.......




















پرستوهای آشنای دوردست،آیا دوباره به آشیان قدیم و ویرانگونه شان آیا برخواهند گشت؟

در گهواره از گریه تاسه می رود؛
کودک کر و لالی که منم.
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور،
از سطح پهن پیشانیم می گذرد.
خواهران و برادران!
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید!..
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید!
پنج یا شش ماه...
خوشبختی جز رضایت نیست..
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر؛
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است....
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید...
همین است..
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید !
برای حفظ رضایت ،
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید...
پرستوهای مادر قادر به شمارش بچه هاشان نیستند..............

پروانه ها

حق با تو بود؛
می بایست می خوابیدم؛
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است..
در دو طاقچه رو به رویم،شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام،
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان؛
کاش تنها نبودم...
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی!
آن وقت می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند.. ؛ 
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم..
انگار قایقی مرا می برد..
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم..


ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید..
گوش کن!
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد!
اما به جای آن،
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم؛
گوش کن:
یکی بود یکی نبود؛
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه،
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است،
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن،
به جای پختن کلوچه شیرین،
ساده و اخمو،
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند ..
صدای شیون در اوج است!
می شنوی؟
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟.
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد..
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند...
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند...
گوش کن!
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت.؛
حق با تو بود.
می بایست می خوابیدم.
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند.
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است:
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند؛
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها...
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند.
یادم می اید،
روزگاری ساده لوحانه،
صحرا به صحرا،
و بهار به بهار،
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم..
عشق را چگونه می شود نوشت؟
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت،
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است!
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند:
"من تو را
او را
کسی را دوست می دارم"..

های و هااااای تو کجایی نازی عشق بی عاشق من؟.....

{از این حسین پناهی.اگر او را بستاییم او را قدر ننهاده ایم زیرا او بزرگتر از ستودن بود و در روز روز زندگانیش پاک بود و وای که چه بزرگ زیست و کدام بزرگی والاتر از کودکی ست در حالی که به حال بزرگترها اندوه بخوری!.مرد یگانه ی هنر بود و چه غریبانه زیست و چه مجهول ماند...چون او مردانی،بسیار نادر است که مادر گیتی بزاید.درود بر بزرگی او و نهایت تواضع او در اوج اندیشه فلسفی و سزاست او را پاکترین فیلسوف جهان بنامیم.}

 

مادر بزرگ!..گم کرده ام در هیاهوی شهر،

آن نظر بند سبز را

 که در کودکی بسته بودی به بازوی من!..

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق خمره دلم در ایوان سنگ و سنگ شکست...

دستم به دست دوست ماند...پایم به پای راه رفت..

من چشم خورده ام.

من چشم خورده ام...

من تکه تکه از دست رفتم در روز روز زندگانیم....

-------------------------------------------------------------------------------

وقتی مادری بمیرد،قسمتی از فرزندانش را با خود به زیر گل خواهد برد. ...

ماا باید مادرانمان را دوست بدارییم!...

وقتی اخم میکنند و بیدلیل وسایل خانه را بهم میریزند،

ما باید بدویم دستشان را بگیریم تا مبادا خدای ناکرده تب کرده باشند!

ما باید پدرانمان را دوست بداریم!

برایشان دمپایی مرغوب بخریم...

و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم!

پدران،پدران،پدرانمان را ما باید دوست بداریم....

به تماشای آبهای سپید... .می یاین؟

"پنج شنبه.90/7/7"


سلام به همگی.نمیدونم باید چی بگم.اما نیاز دیدم که یه چیزایی گفته باشم...مثل همیشه اظهار


دوستی میکنم و اظهار ارادت؛که شما دوستان منید و کسانی که چه شبها در دوران قبل دانشگاه

خوابتون رو میدیدم(شاید به علت عکسای مجله قلمچی)و آرزوم دیدار چون شمایانی بود.اما پس از دو

سال،نگران نامهربانی هایی نشین که انتظارش رو نداشتین و بازم تبریک به ما که با اینحال هرکی داره

چیزای دوست داشتنی و هدفهاشو دنبال میکنه.امیدوارم که با عشقی و عاشقیِ دوباره لیلی

دانشگاه رو از چشم مجنون ببینیم و هر کدامتون شایسته ترین ها باشید...ما هنری جز تملق شما

نداریم و خدا را،با محبت زندگی کنید که تنها اوست که گرما بخش وجوده.هریک از شما گوهران

کمیابی برای ایران مایید و شاید از فروتنی از یاد برده باشید!.دوستای من هیچ طلایی و ثروتی مثل

مجتهدانی واقعی در علوم فرهنگی و اجتماعی که راهبر اجتماع هستند،اکنون نان شب مردم ما

نیست.اما شرایط جوریه که از یاد ما میره و دیوهایی مدام بانگ میزنن که اندک اندک فراموش

کنیم....اما نفحاتی از خداونده که گهگاه آتش در خرمن دل میزنه که ای خفتگان به هوش!واقعا

روزگارانی برای دانش تا به این حد لرزان نبوده؛...و قبای علم و پیام مهربانی و پیام دوستی از تن

آشنایان دریای علم و عشق به یغما رفته و پیراهن عثمان شده بر سر خود آنان؛... و علی را به سبب کفرش

میکشند!....
ادامه نوشته

والعصر.ان الانسان لفی خسر.الّا اللذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر...

تقدیم به خسرو آواز ایران،آوازه خوان رندان،محرم خلوت های شیرین دوستدارانش،استاد محمد رضا شجریان.او که یگانه سکّاندار موسیقی خدایی ایران زمین بود در سالهای سرد؛ و او که بعد از پدر و مادرم عاشقانه میپرستمش و اگر روزی بین ما نباشد یقین دارم خواهم مرد.او که با "رندان مستش"آتش به دلها میزند و او که همه ی عمرش و هنر آسمانیش را برای مردمش گذاشت و او که اسوه ی رندان پارساست و یگانه مونس اوقات بیدلان با صوتی که میراث داوودست و شعری که یادگار حافظ و سعدیست و وحی محمد را به زبانی رندانه به سوختگان میبخشد.

ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا...

ببینید دوستان من همواره عرض کرده ام که مخلص همه(اکثریت)شما هستم و "در نظر اولی" چیزی رو گفتم که مربوط ست به یه اکثریتی دیگر از غیر دانشکده ی ما که فقط تابع سرفصل هایی هستن که براشون تعیین شده و تنها از دانشجوی حقوق بودن،واحد میدانند و بیست و پنج صدم و اینها.از دست اینها همواره حرص خورده ام و کینه ی اینها رو به دل دارم.نظر من این نیست که نمره و اینها بده،ولی اون یه بخش کوچیکیه.من یکسال و نیم زجر این افراد رو کشیدم و این لحن تند برای شکایت از آنهاست که فضای دانشگاه را خراب کرده اند با این بازی های دبستانی یا پیش دبستانی.من برای اکثریت شما احترام وافر قایلم و اصلا کی باشم که برای شما احترام قایل باشم.ولی آینده را با چنان دانشجویانی تاریک میبینم و فضای دانشگاه ها را نیز چنان.هر کاری از دستم بربیاد علیه اونها،کوتاهی نمیکنم.دیگه شورشو درآوردن.به قول استاد "چی فکر میکردیم و چی بدست آوردیم"!



ادامه نوشته

گوش شنوا یا...

تا چند کشی نعره که قانون خدا کو؟         گوش شنوا کو؟

آن کس که دهد گوش به عرض فقرا کو؟    گوش شنوا کو؟

مردم همگی مست و ملنگند به بازار        از دین شده بیزار

انصاف و وفا و صفت و شرم و حیا کو؟   گوش شنوا کو؟

در علم و ترقی همه افاق عوض شد        اخلاق عوض شد

ما را به سوی علم و یقین راهنما کو؟       گوش شنوا کو؟

در خانه ی همسایه عروسی ست آملا       به به بارک الله

آن شاخ نباتی که شود قسمت ما کو؟      گوش شنوا کو؟

افکنده دو صد غلغله بر گنبد گردون         صوت تلویزیون

جوش علما و فقها و فضلا کو؟             گوش شنوا کو؟

هر گوشه بساطی ز شراب و ز قمار ست    دیگی سر بار ست

ای مسجدیان امر به معروف شما کو؟        گوش شنوا کو؟

پرسید یکی رحم و مروت به  کجا رفت     گفتم به هوا رفت

مرغی که برد کاغذ ما را به هوا کو؟     گوش شنوا کو؟

یک نیمه ی ایران ز معارف همه دورند    نیمی شل و کورند

اندر کف کوران ستمدیده عصا کو؟      گوش شنوا کو؟  

جرم شناسی چیست؟(بالاخره)

{از کتاب استاد تاج زمان دانش(مجرم کیست؟جرم شناسی چیست؟)}:

اصطلاح جرمشناسی را برای اولین بار"توپینار"دانشمند فرانسوی،در کتاب خود که در سال1879منتشر نمود به کار برد و در گزارش خود به دومین کنگره ی بین المللی"مردم شناسی جنایی"که در سال1889در پاریس تشکیل شده بود تصریح کرد که جزء اول جرم شناسیCrimenیاCrimisکه واژه ی لاتین می باشد،به مهنی"اتهام"و به جای جرم یا جنایت به کار رفته و جزء دیگر آن از کلمه ی یونانی لوجیLogieیعنی"علم"می باشد؛کلمه ی مزبور در زبان فارسی به عنوان"شناسی"مصطلح گردیده است.

در سال1885یعنی6سال پس از انتشار کتاب مذکور"گاروفالو"،قاضی ایتالیایی برای اولین بار کتابی را تحت عنوان"جرم شناسی"منتشر کرد اما در کتاب مذکور،تعریف جامع و کاملی از جرم شناسی به عمل نیاورد.بعدا نیز دانشمندان هریک،از دیدگاه رشته ی تخصصی خود از قبیل زیست شناسی،روانشناسی،روانپزشکی،پزشکی و بالاخره جامعه شناسی تعریف های گوناگونی از جرم شناسی نمودند:

"فری"،جامعه شناسی راعلم مطالعه ی جرم"تعریف کرده است.

"زیلیک"دانشمند اتریشی در کتاب جرم شناسی خود آن را"علم جرم"نامیده و در ضمن توصیف بزه،رفتار ضد اجتماعی افراد را ناشی از تاثیر عوامل جسمی و روانی تشریح کرده است.

"دورکیم "جامعه شناس فرانسوی مینویسد:"بررسی سلسله اعمال مشترکی که جرم نامیده میشود و با مجازات فاعل آن،جامعه واکنش نشان میدهد موضوع علم جرم شناسی است".

"استفانی"و "له واسور"و ژامبو مرلن،استادان فرانسوی،معتقدند که در جرم شناسی علل وقوع جرایم و طرز تاثیر عوامل جرم زا(فردی یا اجتماعی)و شناسایی شخصیت بزه کار مورد بحث قرار میگیرد.

"لارگیه،استاد فرانسوی،معتقد است که جرم شناسی،بررسی علل وقوع بزه و مطالعه ی بزه کار است.

"لووته"استاد حقوق جزای فرانسه،جرم شناسی را"بررسی علمی پدیده ی جنایی"یعنی اعمال ضد اجتماعی فرد می دانند.

"پیناتل"جرم شناس معروف فرانسوی،در کتاب جرم شناسی خود مینویسد:"جرم شناسی مجموعه علومی است که با پدیده ی جرم مرتبط است و هر فعلی که جامعه مجازات نماید،جرم محسوب میشود". 

.......................................................................................................................................

بررسی عقاید مذکور این سوال را پیش می آورد که آیا جرم شناسی علم مستقلی است یا نه؟

1-جرم شناسی علم مستقلی نیست:

برخی از دانشمندان جرم شناسی را به چهارراهی تشبیه کرده اند که در آن کلیّه ی علومی که بزه و بزه کار را مورد بحث قرار میدهند تقاطع پیدا میکنند.

-دکتر"دوگریف"استاد بلژیکی،جرم شناسی را مستقلا علم نشناخته و آن را علمی در حال تکامل تلقی میکند.

-"دی تولیو"جرم شناس ایتالیایی،جرم شناسی را متشکل از مردم شناسی کیفری و سیاست کیفری،جامعه شناسی کیفری و سیاست کیفری توصیف نموده است.

2-جرم شناسی علم مستقلی است:

-"لووته" از جرم شناسی به عنوان علم نام برده.

-"زیلیگ"،معتقد است که جرم شناسی علمی ست که دارای رشته های مختلفی می باشد.

-"ژولی"اولین استاد جرم شناسی فرانسه،می نویسد:"جرم شناسی علمی ست که خود به خود پایه گذاری شده است". 

........................................................................................................................................



حالا باید خودتون تصمیم بگیرید که بالاخره جرم شناسی چیه؟اینجوریه که تشتّت پیش میاد در علوم انسانی و

... .باید از مبناهای فکری شروع کرد برای این مسایل.وقتی هم از مبناها حرف میزنی میگن چرا از حقوق

نمیگی!در حقوق،این حقوقدانانند و مردم، که جامعه رو بسامان میکنند؛نه قوانین.اما گوش شنوا کو؟   (راستش

رو بخواید در مباحث علوم انسانی و اجتماعی احساس خفت میکنم که چرا باید تا این حد مقلد و دنباله رو

باشیم.بی فکری تازه و بی آنکه فلک را...مگر ذلّت چیست؟.افسوس که ادعایمان جهان را پر کرده و افسوس

که در سرابهایی فرو رفته ایم که با اینکه میدانیم سراب است،لجوحانه و کودکانه به سرابها مشغولیم.تنها

ادعاییم و ادعا.آیا راهی جز مجادله با آنها باقی مانده است؟احساس زبونی میکنم که چنان میراثی از هدایت

انسان بدست چون مایانی بیفتد و نظریات ژان ژاک روسویی را وحی منزل بدانیم با همه ی بزرگیشان.مگر ذلت

جز اینست؟.چه باید گفت؟.......)  

رشته ای وارداتی؟



پیش از آنکه فرمان مشروطیت از سوی مظفرالدین شاه ِ پیر و بیمار صادر گردد، سیستم حاکم بر نظام اجتماعی ایران، مبتنی بر فقه و محاکم شرعی بود. شاید بتوان مدعی شد نظامی که تا پیش از مشروطه و پیدایش عدلیه به سبک غربی آن، در ایران برقرار بود، چیزی شبیه به نظام حقوق نانوشته و کامن لا (common law) بوده است، به نحوی که قضات فقیه، با استناد به فتاوی مشهور و برداشت خود از آنها، رای مقتضی را صادر می کردند. تنها تفاوت آن نظام با نظام کامن لا را می توان در فقدان هیات منصفه در رسیدگیها دانست. در مقابل، می توان متخصص بودن (شرط فقاهت) قضات در نظام قضاوتی ماقبل مشروطه را مزیتی نسبت به نظام حقوقی کامن لا دانست که از قضات غیر متخصص بهره می برد.

به هر حال... پس از آنکه فرمان مشروطیت، از سوی مظفرالدین شاه توشیح شد، بنا بر این شد تا نظام عدلیه به سبک غربی آن رایج شود؛ حال آنکه نه قانون و نه حقوقدان -به معنی امروزین آن- در ایران وجود نداشت و تازه حضرات مشروطه خواه به خاطر آوردند که باید فکری برای این دو نقیصه بکنند!

در این میان، وقتی هیچ دانشکده حقوقی در ایران وجود نداشت، امین السلطان اتابک فارغ التحصیلان حقوق در فرنگ - از جمله حسن پیرنیا و حسین پیرنیا- را مکلف کرد که فکری برای حقوق و حقوقدان، و قانون و قاضی ایران بکنند؛ و اینجا بود که نوزادی به نام «مدرسه عالی علوم سیاسی» متولی آموزش حقوق در ایران گردید.

این دو  (حسن و حسین پیرنیا)، به جهت آنکه در کشورهای دارای نظام حقوقی رومی-ژرمنی تحصیل حقوق کرده بودند -و نه کامن لا- دست به تالیف کتابهای درسی حقوقی بر اساس نظام حقوقی این کشورها زدند... و اینجا بود که ما رومی-ژرمنی شدیم!!

توضیح هر کدام از اینها، فصل مشبعی می طلبد... که توصیه می کنم حتما به کتاب دو جلدی «تحول نظام قضایی ایران» نوشته محمد زرنگ، چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی مراجعه کنید.

و اینجا بود که بدون توجه به روش قضایی فقه شیعه که سالیان سال در این کشور جریان داشت، نظام حقوق رومی-ژرمنی بر کشورمان حاکم شد. حال آنکه نظام قضایی و حقوقی فقاهتی، شباهت بسیاری به نظام کامن لا آنگلوساکسونی داشت و اگر الزامی و تعهدی به تقلید از غرب وجود داشت، بسیار بهتر بود که از نظام کامن لا گرته برداری می کردیم...

وارداتی بودن علوم و فنون در ایران، امر غریبی نیست که بخواهیم آنرا از جمله مصائب خاصه رشته حقوق بدانیم؛ چرا که جمله علومی که در دانشگاههای ایران تدریس می شوند، ترجمه ای هستند از کتابها و مقاله های «تاریخ گذشته» اروپایی.

اما وارداتی بودن علم حقوق، متفاوت از سایر رشته هاست. حقوق به جهت آنکه -به خلاف سایر علوم- دارای ماهیت هنجاری است و متکفل حمایت ارزشهای حاکم بر جامعه است، اساسا اگر هم بخواهد نمی تواند وارداتی باشد! معهذا، در ایران خواستند و شد! و نظام حقوقی از بلژیک و فرانسه، به دانشکده‌های حقوقی ما شرف حضور یافت و این شد که شد. واردات، تا بدانجا پیش رفت که فرانسیس آدولف پرنی از فرانسه به ایران آمد و علاوه بر آموزش قضات ایرانی، به تدوین قوانین برای ایران نیز پرداخت. حتی اگر مداخله مرحوم مصدق نبود، «علی اکبر داور» قصد داشت تا تدوین قانون مدنی ایران را هم به همان مستشاران اروپایی بسپارد! که به لطف خدا چنین نشد.

نتیجه آنکه، به واسطه  وجود برخی گسست های تاریخی و معرفتی با پیشینه های دینی و فرهنگی، حتی با وجود تلاشهایی که در این ۳۰ سال صورت گرفته است، همچنان درد ِ «از خود بیگانگی» در دانشکده های حقوق احساس می شود. هم میان تدریس کنندگان، هم میان دانش‌جویان.

"از دکتر سلمان عمرانی"

"روانشاد،استاد  ابوالقاسم گرجی"

آن ابن فارض خواندن های دکتر اصغری و بناگاه یاد استاد دیرینش افتادن.نخستین بار بود که نامش را میشنیدیم...فقه را باید از نو نگریست و فقهی نو بنا کرد بر ویرانه های اسلامی که به ارث رسید از گذشتگانمان.اما درگذشت چنان استادانی غمی سنگین ست که کورسوی امید را از کلبه ی ویرانه ی علوم انسانی با خودش میبرد.روحشان قرین نور باد و شرم بر من باد که چرا نمیتوانم دستان چنان استادانی را ببوسم.دست کم برای یک عمر عاشقیشان.دست کم برای یک عمر "برای علم زیستن؛ نه برای خود".


 

ادامه نوشته

از "آخر شاهنامه"

موج ها خوابيده اند, آرام و رام,...
ادامه نوشته

مردان بزرگ جهان قبل از بزرگ شدن چه کاره بوده اند؟

آدولف هیتلر (دیکتاتور آلمان) نقاش پوستر
آلبرت اینشتین (فیزیکدان) منشی اداره ثبت
امیرکبیر(صدر اعظم ناصرالدین شاه) آشپز
جیمی کارتر (رئیس جمهور آمریکا) بادام کار
رونالد ریگان(رئیس جمهور آمریکا) هنرپیشه سینما
گاندی(رهبر فقید هند) وکیل دادگستری
جرج واشنگتن (اولین رئیس جمهور آمریکا) کشاورز
نادر شاه افشار ( موسس سلسله افشاریه) پوستین دوز
یعقوب لیث (سرسلسله صفاریان) رویگر
آلپتکین (سرسلسله غرنویان) غلام زرخرید
وشمگیر زیاری (سرسلسله آل زیار) شکارچی
فرخی سیستانی (شاعر مشهور ایران ) کارگر کشاورز
محمد علی رجائی (رئیس جمهور ایران) معلم
موسولینی(دیکتاتور ایتالیا) روزنامه نویس
ساموئل مورس(مخترع آمریکائی) نقاش
ولادیمیر لنین( موسس روسیه شوروی) وکیل دادگستری
جک لندن ( نویسنده آمریکائی) کارگر کشتی
آبراهام لینکلن ( رئیس جمهور آمریکا) هیزم شکن
لیندون جانسون( رئیس جمهور آمریکا) واکسی
چارلز دیکنز(نویسنده انگلیسی) منشی
مولیر(نویسنده بزرگ فرانسوی) هنرپیشه
ارنست همینگوی( نویسنده آمریکائی) خبرنگار
ویلیام شکسپیر( نویسنده بزرگ انگلیسی) هنر پیشه سیار
فیدل کاسترو( رئیس جمهور آمریکا) دانشجوی حقوق
هاینریش هیملر( شخصیت معروف نازی) دکان دار
محمد علی جناح ( قائد اعظم پاکستان) وکیل دادگستری
هوشی مینه( رهبر فقید ویتنامی) نانوا
ناپلئون بناپارت ( امپراطور فرانسه) افسر توپخانه
کریم خان زند( موسس سلسله زندیه) تیرانداز نادرشاه
ژاندارک ( قهرمان فرانسوی) چوپان
طه حسین( دانشمند ووزیر فرهنگ مصر) قاری قرآن
توماس ادیسون( مخترع یزرگ آمریکائی) تلگرافچی
رابرت هوک (فیزیکدان انگلیسی) نقاش
آلفرد نوبل( بنیانگذار جایزه نوبل) کارگر کارخانه
والت دیزنی( مخترع سینمای عروسکی) پادوی مغازه
میکلانژ( نقاش و مجسمه ساز ایتالیائی) سنگ تراش
هوارد فاست(نویسنده آمریکائی) کارگر ساده

 

اتفاقی عجیب در زمان اجرای حکم اعدام

یادم می‌آید قبل از این‌که در سمت بازپرس مشغول به خدمت شوم، دادیار اظهارنظر دادسرای جنایی تهران بودم. در آن زمان پرونده‌های زیادی را مورد بررسی قرار می‌دادم و در جلسات دادگاه کیفری استان تهران هم حاضر می‌شدم. در یکی از این جلسات پسر نوجوانی به نام حامد مقابل یک باشگاه بدنسازی مرتکب قتل شده بود.

در دادگاه پسر نوجوان مدعی شد که در آن درگیری، چند نفر در آن میان چاقو داشته‌اند و ضارب او نبوده است. وی مدعی بود که اصلا ضربه‌ای وارد نکرده است.

ادعای این پسر در حالی بود که شاهدانی دیده بودند او به سینه مقتول ضربه زده است. علاوه بر گفته شاهدان، مدارک دیگری هم در پرونده بود که نشان می‌داد این نوجوان قاتل است با این‌که کسی دوست نداشت او اعدام شود اما با توجه به خواسته اولیای دم رای برقصاص صادر شد.

جلسات صلح و سازش زیادی هم برگزار شد اما نتیجه‌ای نداشت و این نوجوان پای چوبه دار رفت. اتفاقی که آن روز هنگام اجرای حکم افتاد جالب بود.

لحظاتی قبل از اعدام، حکم متوقف شد، زیرا پدر پسر نوجوان مدارکی را ارائه کرد که نشان می‌داد وکیل پسرش یک وکیل قلابی بوده است .

باتوجه به آنچه اتفاق افتاد، حکم باید متوقف می‌شد و مراحل قانونی دوباره از ابتدا شروع می‌شد .

اولیای دم آن شب به خانه برگشتند و حکم اجرا نشد. بعد از آن روز آن طور که پدر مجرم می‌گوید، بارها برای کسب رضایت سراغ اولیای دم رفت تا جان پسرش را ببخشند اما آنها حاضر نشدند این کار را بکنند.

اما نکته جالب این بود که پس از مدتی اولیای دم دیگر حاضر نشدند پسر نوجوان را قصاص کنند.

آنها با این اعتقاد که توقف اعدام، کار خدا بوده دیگر برای اجرای حکم پای چوبه دار نیامدند و این نوجوان هنوز زنده است.

فرد متخلف که خود را به عنوان وکیل معرفی کرده بود، تحت تعقیب قرار گرفت.

آن طور که پدر متهم می‌گفت از آنها مبالغ هنگفتی هم پول دریافت کرده بود و آنها بعد از پایان مراحل قضایی متوجه شدند که او یک وکیل قلابی است.

گاهی در پرونده‌ها اتفاقاتی رخ می‌دهد که اولیای دم را از قصاص منصرف می‌کند. خداوند هر چند فرموده در قصاص حیات است، اما در آیه بعد بر بخشش تاکید و همه را به صلح دعوت کرده است.

پیامبر نیز چنین گفته است و همیشه به گذشت و بخشش توصیه کرده است.

اتفاقی که در این پرونده افتاد هم بسیار عجیب بود و اولیای دم را هم تحت تاثیر قرار داد. ما به مردم توصیه می‌کنیم که در چنین مواردی از قصاص صرف‌نظر کنند، زیرا لذتی که در گذشت هست در انتقام نیست.

محمدرضا حیدری – بازپرس دادسرای جنایی تهران

نیایش.فریدون مشیری

آفتابت
که فروغ رخ زرتشت در آن گل کرده است
آسمانت
 که زخمخانهء حافظ قدحی آورده است

کوهسارت
که بر آن همت فردوسی پر گسترده است

بوستانت
کز نسیم نفس سعدی جان پرورده است

همزبانان من اند‎

مردم خوب تو، این دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان، غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا
قد برافراختگان، سینه سپرساختگان
مهربا نان من اند

نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند؛
ببینند که آواز از توست

همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد

خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی
به زمین ریخته باد

فریدون مشیری

نقش وکیل در تحقیقات مقدماتی.کیومرث عزتی پور(حقوقدان)

«دادسرا به نمایندگی از جامعه و برای حفظ منفعت جامعه اقدام به کشف جرم و تعقیب متهم و جمع‌آوری دلایل می‌کند تا حقوق حقه افراد جامعه محفوظ بماند و امنیت اجتماع و قضا حاصل شود؛ البته دادسرا تنها حامی شاکی یا فردی که از جرم متضرر شده نیست بلکه حامی متهم نیز هست زیرا متهم عضوی از جامعه است و شهروندی است که حتی نمی‌توان واژه متهم را فی‌البدائه به او نسبت داد بلکه اطلاق مشتکی‌عنه می‌تواند پس از تحقیقات و احراز دلایل و مدارک از سوی قاضی رسیدگی کننده پرونده و تفهیم اتهام انجام شود.

ملاحظه می‌شود مشتکی‌عنه در مظان اتهام و سپس مجرمیت قرار می‌گیرد. پس باید حقوق او نیز تامین شود و در تمام موارد، اصول حاکم یکسان باشد و جهت اقامه دعوی در دادسرا و در نحوه تحقیقات به عمل آمده باید عدالت و انصاف رعایت شود تا هم حقوق شاکی و اجتماع و هم حقوق متهم تضمین شود که آن هم جز با شرکت وکیل مدافع در نخستین بازجویی متهم نمی‌تواند تحقق یابد.

از قانون اساسی و شرع مستفاد می‌شود که حضور وکیل در تحقیقات مقدماتی از اهمیت فراوانی برخوردار است. این حضور در قرن‌های پیشین به روش‌های مختلف به چشم می‌خورد که عامل پیشرفت حقوق جزا بوده اما متاسفانه به مرور زمان نقش وکیل در بازجویی‌ها یا بهتر بگوییم دادسرا کم‌رنگ شده و بعضا از بین رفته است.

از آنجا که برای دفاع متهم حد و حصری وجود ندارد، باید فضای رسیدگی در محاکم آن‌قدر مساعد باشد که متهم ثانیه‌شماری کند در نزد حاکم حضور یابد تا شخصا یا به وسیله وکیل خود در فضایی مملو از صمیمیت، خوشرویی و خوشدلی از منظر ارزش اجتماعی افراد، با یک نگاه بی‌طرفانه، در یک محاکمه عادلانه و بر مبنای مقررات قانونی در زمان‌های متوالی دفاع کند و نباید محدودیتی برای او در نظر گرفت.

با عنایت به مطالب مذکور و برای اینکه حق مطلب ادا شود، بهتر است ابتدا گریزی به اصل و اساس تحقیقات مقدماتی بزنیم سپس به اصل موضوع که نقش وکیل در تحقیقات مقدماتی است بازگردیم.

 

ادامه نوشته

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی/عشق داند که درین دایره سرگردانند...

سلام بر اکثریت فرزانه تان!...........

 {( در پست قبلیم،آنچه برای یک جامعه ی توحیدی لازمست در عرصه ی تعلیم و تربیت،را گفتم.اکنون بطور جزیی  یکی از موضوعاتی که مرتبط ست با نظام تعلیم و تربیت و یکی از ارکان چنین جامعه ایست را میگویم...    بحث قضا و قضاوت.چیزی که تا آخر عمر گویا با آن مرتبطیم...امری که شاید پیشه ی برخی از ما شود.قضاوتی که کاری ست بس بزرگ.حق و عدلی که فاصله اش تا گمراهی و ظلم،از مویی باریک تر ست.واقعا وحشتناک ست اگر بشود با سرنوشت و جان و ناموس و ملک بندگان خدا با حکمی بازی کرد.غیرت رحمان اجازه نخواهد داد چنان شود.رحمت از سرزمینی آنچنان رخت برمیبندد... 

  از قضا و قضاوت خواهم گفت.قبلا آنچه برای تعلیم و تربیت،امری اساسی ست را گفتم.چه در دانشکده ی حقوق باشد چه جاهای دیگر.اکنون بطور خاص روی قضاوت قاضی بحث خواهم کرد.براساس آنچه نظر من ست و هیچ اصراری در درستی نظراتم ندارم و تنها میخواهم دردمندانه چیزی را بگویم که گاهی دیده میشود که مشکل جامعه ی ماست...اگر توانسته باشم ذرّه ای،چیزی را بگویم که برای شما مفید باشد،همین من را بس است و از ته دل خوشحال خواهم شد.و برای این بحث،منبعی جز درددل های مولای چاه نیافتم که آنچنان گویا باشد که هر دلی را به درد آورد.از دریای آن یگانه مرد درستی و عدل،به قدر فهم خود چشیدم و امید که مقبول شما عزیزان فرزانه قرار گیرد...)}

ادامه نوشته

آنکه گوید جمله حق است احمقی ست/وانکه گوید جمله باطل او شقی ست.

آخه این چه پیشنهادیه که بیاید وبلاگو حذف کنیم!!!چرا صورت مساله رو از روی عصبانیتی که میدانم از کجاست باید پاک کنیم.خب یه عده آدم بیشعور اومدند دیروز الفاظ رکیکی در نظراتشان نوشتند و حال کردند با این کارای احمقانه شان.یا هر چیز دیگری بوده و من خبر ندارم.بیایدخودمون رو عوض کنیم.یا آنها را بشناسیم و هرچه از دهنمان درمیاد بهشون بگیم.اگه وبلاگ حذف شه خب از راههای دیگه چرت و پرت میگن.چه میدونم نامه مینویسن تهمت میزنن و فلان...فکر نمیکنم این پیشنهاد دبیر وبلاگ بوده باشه.خیلی کار کوته فکرانه و سطحیییه.آی داد آخه به چه زبانی باید گفت!بیاید به جای مشغول شدن به جزوه نویسی و کلاسهای در پیت و مشتی اراجیف حفظ کردن وضع کلاسها تغییر کنه.آخه کجا باید گفت.هی میگن حرف نزن.آخه چکار باید کرد؟!!.الان شما بیا به یه دختری یا پسری که شما را میشناسد و میداند که اگر تمام دنیا را به شما بدن حاضر نیستی کوچکترین گناهی کرده باشی بیا صادقانه و از سر صفا و پاک و برادرانه بگو دوستت دارم.ببن چه جوابی به شما میده و شما رو چطوری فرض میکنه.مگه تحجر چه رنگیه؟!آدم دردش را باید به کی بگه؟!.من کارم با فرد خاصی نیست.فقط و فقط اوضاع فرهنگ را میگویم ای داد ای داد!آخه با حذف وبلاگ و این کارا که چیزی عوض نمیشه.تازه یه امکان خیلی قشنگو هم از دست میدیم.کاش فقط یه جو عقل تو این کله هامون بود.والا اینجا دبستان نیست.گرچه من شباهتهای بسیاری میبینم.از هر لحاظی که فکر کنید.آخه

آدم درداشو باید به کی بگه.به خدا آبروی آدم با وبلاگ از بین نمیره.ای داد.بذارید یه مشت احمق برای هر هدف مالیخولیایی که دارن هر حرفی میخوان بیان تو وبلاگ بزنن.تقصیر بقیه چیه؟!مگه با این کارای سطحی و اینجوری میشه کاری کرد!!!!از راههای دیگه میرن چرت و پرت میگن و نامه مینویسن و اعصاب مردمو خورد میکنن و کاری میکنن که کله ی آدم داغ کنه.آخه ما چه گناهی کردیم که باید چنین افرادی رو تحمل کنیم!!هرچی آدم درست و حسابیه یا فرار کردن یا دارن فراریشون میدن.اگه بدونم کدام آدم بیشرفی قصد این کارارو داره میدونم چی جوابشو بدم.اومدی اینجا عین بچه ی آدم بشین درستو بخون این کارا چیه دیگه میکنی آخه!آیا اگر مسلمانی از این درد بمیرد بر او ملامت سزاوار است؟!

آخه من به این پیشنهاد باید چی بگم!مگه نظرات تایید نداره؟خب هرچی مخالف انسانیته رو تایید نکنید.مگه مالیات داره؟کسی که با آبرو باشه آبروش اینطوری نمیره.مگه اینکه آدم به خودش شک داشته باشه.آبروی ما رفته و خبر نداریم....بیاید برای یک بار هم که شده به خودمان راست بگیم و فکر کنیم و فکر کنیم و فکر.هی دنبال جزوه نباشیم که جزوه من کاملتره یا جزوه ی تو یا کلاس فلانی بده و فلانی خوب.خوب پیام نوری ها گوی سبقت را از ما ربوده اند و ما فعلا به این مشغولیم که جزوم ناقصه یا کامله.من که هرچی داد زدم افاقه نکرد.یه کوچولو افرادی جمع شدیم و متاسفم برای عده ای که حاضر نیستند به این چیزها حتی فکر کنند.متاسفم.متاسف.هرکی احساس میکنه بهش توهین شده بیاد اسمشو بنویسه تا جوابشو مسالمت آمیز بدم.واقعا شرم انگیز است.شرم انگیز.


بهترین چیز،رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق است.

شاید بعد امتحانا این پستو میذاشتم بهتر بود.اما دلم طاقت نیاورد و نوشتم.اگه وقتتون گرفته میشه و ذهنتون مشغول میشه دوستان عزیزم،بذارید بعدا بخونید.به هر حال بعد امتحان جزوه ی ناجوانمرد تامین اجتماعی اومدم خوابگاه و این پستو گذاشتم.از آنچه باید باشه و نیست میگم و اینکه چقدر خوبه که در جهان ما اینقدر بدی هست.از راه بزرگان بشریت میگم و آنچه باید در دانشکده ی حقوق باشه و نیست بصورتی بسیار بسیار مختصر چون باید جزوه ی ثبت و فقه بخونم.در آخر هم پیشنهاداتی برای آنکه این وبلاگ قرن بیست و یک،چگونه مطالبی داشته باشد خواهم گفت.میدانم که پیشنهادات این بنده ی حقیر رو به چشم محبت خواهید نگریست.از آنچه دغدغه ی مردان بزرگ بوده خواهم گفت و خواهم گفت که دوست دارم پیرو آنان باشم و هرکه درین عالم خاکست پیرو آن پیوستگان عالم پاک باشد.

در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند/گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را.

بدلیل اینکه بیان اینجور مطالب از نوعی که اینجا نوشتم یکم سخته،فهمشم سخته

و این توضیحو بدم که خواسته ام بگم که قیل و قال مدرسه امریست که همیشه ی تاریخ بوده و اختصاص به دانشکده ی حقوق و وبلاگ گرامی نداره.به نوعی خواستم بگم که شاید باید اینجوری باشه و اگه اینجوری نبود،ما الان دوهزارتا حافظ یا پنج هزار فراگیر انیشتین در یه ورژن خاص داشتیم.پس سعی کنیم مشکلات رو فرصت بدانیم.اگرچه رفتار برخی آدمای نالوطی موجب میشه گاهی آدم قاطی کنه و ترمز دستیو بکشه بگه آخه مرد حسابی این چه وضعیه؟.گفته ام که بزرگان همیشه از دانشکدشون و وبلاگشون ناراضی بوده اند والا خواجه ی شیراز گرامی نمیگفت بخواه دفتر...

ادامه نوشته

فعلا اسم نداره


در ادامه ی پست قبلی:تحول

واقعا خیلی خوب میشه.تنها کافیه اسمتونو بنویسید و البته نظرتون.بقیه ی کاراش با ما.هرکی دید به چند نفر دیگه بگه... .فکرشو کنید آخه...عالیه...


نمیدونم منع شرعی یا قانونی این کار یا ایرادات دیگه چیه که هیچکی نمیاد موافقتش رو اعلام کنه.نظر بدید بابا اِ.من از خوشحالی امید چنین کاری خوابم نمیبره،بعد هیچکس نمیاد... .پسرا هم رودرروت میگن خیلی  عالیه!ایول!تو دیگه کی هستی!ولی دریغ از یه نظر.بچه ی مردمو عقده ای کردید رفت.آخه این کار جز برای همه چه فایده ای برای من داره؟اصلا باهاتون قهرم!


ادامه نوشته

از رنجی که میبریم...   !

سلام به همکلاسیای دشمن کور کنم و دوستانی که گاهی در این وبلاگ گشت و گذار میکنن!شش سال آخر زندگیم رو اینجا نوشتم.مطلبم شخصی نیست و به نوعی، مصایب دانش آموزان و دانشجویان فرهنگ و هنر رو میشه ازش برداشت کرد.همه ما شاید این دوره رو گذروندیم و در حال گذرانیم.ممکنه عقده بنظر برسه اما این عقده از نگرانی برای سرزمین و جامعمه.این توضیح رو هم بدم که از متنهایی، میتوان از برخی جملاتش، برداشت های متفاوتی کرد و اگر شد و برداشت ناخوشایندی کردید از این متن،بدونید که من قصد هیچ گستاخیی نداشته ام.اگه هم زیاد"من"بکار بردم،ببخشید.لازمه ی کار بود.اگه هم خطش کوچیکه،گفتم شاید کامپیوتره بگه حرف زیادی نزن و حرفام به درازا بکشه.به امید آنکه هرکس بر سر جای خود قرار گیرد...
ادامه نوشته

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی/دام تزویر مکن چون دگران قرآن را.

(فعلا اینجا باشه بهتره)

بسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

[خداى] رحمان (1)

 

 

قرآن را ياد داد (2)

 

 

انسان را آفريد (3)

 

 

به او بيان آموخت (4)

 

 

خورشيد و ماه بر حسابى [روان]اند (5)

 

 

و بوته و درخت چهره‏سايانند (6)

 

 

و آسمان را برافراشت و ترازو را گذاشت (7)

 

 

تا مبادا از اندازه درگذريد (8)

 

 

و وزن را به انصاف برپا داريد و در سنجش مكاهيد (9)

 

 

و زمين را براى مردم نهاد (10)

 

 

در آن ميوه [ها] و نخلها با خوشه‏هاى غلاف دار (11)

 

 

و دانه‏هاى پوست‏دار و گياهان خوشبوست (12)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (13)

 

 

انسان را از گل خشكيده‏اى سفال مانند آفريد (14)

 

 

و جن را از تشعشعى از آتش خلق كرد (15)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (16)

 

 

پروردگار دو خاور و پروردگار دو باختر (17)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (18)

 

 

دو دريا را [به گونه‏اى] روان كرد [كه] با هم برخورد كنند (19)

 

 

ميان آن دو حد فاصلى است كه به هم تجاوز نمى‏كنند (20)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (21)

 

 

از هر دو [دريا] مرواريد و مرجان برآيد (22)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (23)

 

 

و او راست در دريا سفينه‏هاى بادبان‏دار بلند همچون كوهها (24)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (25)

 

 

هر چه بر [زمين] است فانى‏شونده است (26)

 

 

و ذات باشكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند (27)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (28)

 

 

هر كه در آسمانها و زمين است از او درخواست مى‏كند هر زمان او در كارى است (29)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (30)

 

 

اى جن و انس زودا كه به شما بپردازيم (31)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (32)

 

 

اى گروه جنيان و انسيان اگر مى‏توانيد از كرانه‏هاى آسمانها و زمين به بيرون رخنه كنيد پس رخنه كنيد [ولى] جز با [به دست آوردن] تسلطى رخنه نمى‏كنيد (33)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (34)

 

 

بر سر شما شراره‏هايى از [نوع] تفته آهن و مس فرو فرستاده خواهد شد و [از كسى] يارى نتوانيد طلبيد (35)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (36)

 

 

پس آنگاه كه آسمان از هم شكافد و چون چرم گلگون گردد (37)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (38)

 

 

در آن روز هيچ انس و جنى از گناهش پرسيده نشود (39)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (40)

 

 

تبهكاران از سيمايشان شناخته مى‏شوند و از پيشانى و پايشان بگيرند (41)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (42)

 

 

اين است همان جهنمى كه تبهكاران آن را دروغ مى‏خواندند (43)

 

 

ميان [آتش] و ميان آب جوشان سرگردان باشند (44)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (45)

 

 

و هر كس را كه از مقام پروردگارش بترسد دو باغ است (46)

 

 

پس كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (47)

 

 

كه داراى شاخسارانند (48)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (49)

 

 

در آن دو [باغ] دو چشمه روان است (50)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (51)

 

 

در آن دو [باغ] از هر ميوه‏اى دو گونه است (52)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (53)

 

 

بر بسترهايى كه آستر آنها از ابريشم درشت‏بافت است تكيه آنند و چيدن ميوه [از] آن دو باغ [به آسانى] در دسترس است (54)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (55)

 

 

در آن [باغها دلبرانى] فروهشته‏نگاهند كه دست هيچ انس و جنى پيش از ايشان به آنها نرسيده است (56)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (57)

 

گويى كه آنها ياقوت و مرجانند (58)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (59)

 

 

مگر پاداش احسان جز احسان است (60)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (61)

 

 

و غير از آن دو [باغ] دو باغ [ديگر نيز] هست (62)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (63)

 

 

كه از [شدت] سبزى سيه‏گون مى‏نمايد (64)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (65)

 

 

در آن دو [باغ] دو چشمه همواره جوشان است (66)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (67)

 

 

در آن دو ميوه و خرما و انار است (68)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (69)

 

 

در آنجا [زنانى] نكوخوى و نكورويند (70)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (71)

 

 

حورانى پرده‏نشين در [دل] خيمه‏ها (72)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (73)

 

 

دست هيچ انس و جنى پيش از ايشان به آنها نرسيده است (74)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (75)

 

 

بر بالش سبز و فرش نيكو تكيه زده‏اند (76)

 

 

پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد (77)

 

 

خجسته باد نام پروردگار شكوهمند و بزرگوارت (78)

 

 

 

ادامه نوشته