این فصل را با من بخوان...!
به نام خدا
توجه : کلیه محتویات این نوشته در کمتر از 10 دقیقه به رشته تحریر در آمده است . بنابر این در قضاوت نهایی خود در مورد آن این نکته را مد نظر قرار دهید. با تشکر.
راستش وقتی یه سری به وبلاگی که الان توش قرار داریم زدم ، تصمیم گرفتم مطلبی در نقد محافظه کاری بنویسم. ولی باورتون نمیشه این قدر این حس محافظه کاری در ما و شما بالا رفته که اول قصد داشتم از مدیریت پرتلاش و کوشای وبلاگ ( البته یکی از مدیران) بخوام تا اجازه بده تحت عنوان مهمان( ! ) مطلبم رو درج کنم. ولی وقتی با واکنش تند ایشون مواجه شدم ، نظرم عوض شد. واقعیتش اینه که فرمودند :بیا عینه بچه آدم اول عضو شو بعد بنویس ( البته مضمونش رو تقریباً عرض کردم و گرنه عتاب آلود تر از این بود ) منم با خودم گفتم خوب حالا دیگه اول باید از خودت شروع کنی و یه کاری کنی که پوسته سخت محافظه کاریت یه کم ترک برداره ولی در عین حال حواستم باشه که نشکنه ! به هر حال ما هم به مدیریت .... و ......(.......) گفتیم چشم هرچی شما بگید ( البته بازم مضمون رو گفتم وگرنه از اینم محترمانه تر بود) وشدیم جزو نویسندگان وبلاگ وزین جمعی از دانشجویان صمیمی حقوق ورودی 88 دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران....( قبلا از طولانی بودن اسم معذرت می خوام ! )
برای شروع باید بگم واقعا ً از شعار دادن خوشم نمیاد. چون حس می کنم ما به جایی رسیدیم که وسط شعارامون یه کم حرف می زنیم نه اینکه وسط حرفامون شعار بدیم ( از اون جملات پرمعنایی بود که ندرتاً و به طور متوسط هر 16 سال یکبار از دهن مبارک من خارج میشه ! ) بنابراین کسایی که از شعار و پند و اندرز و موعظه و نصیحت خسته شدن برای رفع خستگی این نوشته رو بخونن :
خوب قصه از اونجا شروع شد که یه کنکوری ( بخوانید ماراتن سخت نفسگیر استرس آور...) برگزار شد وجمعی از جوانان آینده ساز این مرز و بوم وارد دانشکده حقوق شدند. ترم اول که بیشتر به دید و بازدید های معمول اول سال (!) گذشت و عزیزان سخت مشغول محک زدن و رصد کردن اوضاع بودند ( لازم به ذکر است که از اینجا به بعد حجم آرایه ای به نام ایهام جمله که از ابداعات خودمه بالا میره ) در این بین بعضیا با استناد به مثل مزخرف و بی پشتوانه علمی « ندانستن عیب نیست نپرسیدن عیب است» که بنده هیچ اعتقادی به اون ندارم زیاد سوال می کردن که البته به مرور زمان از حجم سوالاشون کم شد ( ایهام در جمله ) تا جایی که ما در ترم دوم خیلی دلتنگ سوالات عموماً بی معنی اونا شدیم.
خوب ادامه بدیم . با شروع ترم دوم شرایط تا حد زیادی عوض شد و البته شرایط بعد از عید تا حد زیادتری عوض شد. اصلاً ماجراها بعد از عید شروع شد. هرچند قبل از عید هم تحرکاتی دیده میشد : مثلاً گروهی از جوانان شبه روشنفکر غرب زده و شرق زده که به شخصه احترام زیادی براشون قائلم و این احترام اصلا ربطی به مدیریت اونا در وبلاگ نداره بانی جلساتی شدند که به شهادت تاریخ هیچ دستاورد عملی و ملموسی آن طور که باید و شاید نداشت و البته شنیده میشه که هنوزم نداره ! ولی خوب یه سنگی بود که عزیزان انداختند و نتایج این سنگ پرانی به مرور زمان مشخص شد .فقط یه کم صبور باشید. بعد از عید همین گردانندگان جلسات وبلاگی رو تاسیس کردند که خدا بیامرزدش ( الان حدوداً نزدیک چهلم اون وبلاگ سفر کرده هستیم ! ) در این وبلاگ نظر به عدم اطلاع کافی نسبت به جنبه هم قطاران به همه اونا از کوچیک و بزرگ رمز و کلمه عبور تقدیم شد و می رفت که وبلاگ جدید التاسیس ما دست یاهو و گوگل رو هم از پشت ببنده که یکی از دوستان شیر پاک خورده و دل از کف داده موسوم به آسمانه در یک حرکت تامل برانگیز تمام رشته ها رو پنبه کرد و بالعکس تمام پنبه ها رو هم رشته کرد ( حجم عملیات مخربانه در این حد بود! ) به هر صورت ما که تا این زمان سرمون تو کار خودمون بود و خیال وداع با افکار محافظه کارانه خودمون رو نداشتیم ناگزیر به واکنش شدیم و خواستیم بهش تفهیم کنیم که پسر خوب یا احیاناً .... دست از این کارا بردار.( رجوع کنید به مجموعه نظریات الف.ب.پ در مرحوم وبلاگ حقوق 88 ! ) تلاش های شبانه روزی ، بی وقفه و صد البته خالصانه ما عن قریب بود که به نتیجه برسه که یکی از دوستان شیر پاک تر خورده و روان پریش اقدام تامل برانگیز تر و به عبارتی تاسف انگیز تری رو انجام داد و شد آنچه که نباید میشد.ب...له وبلاگ کوچیک و جوون مرگ ما در یک بعد از ظهر غم انگیز حذف شد و عمرش رو داد به من و شما ( رسم روزگاره دیگه هر گل که بیشتر صفا می دهد به دوستان «!»...) با این حال گردانندگان وبلاگ سابق از رو نرفتند ( یعنی منظورم اینه که از آرمان ها و اهداف متعالی خودشون دست برنداشتند!) و اقدام به ایجاد وبلاگ دوم کردند ( گویا در فاصله کمتر از دو ساعت ! ) ولی این بار ضوابطی رو در نظر گرفتند که از آن جمله درج اسم نویسندگان عزیز بود.ما هم به عنوان یه عنصر ریاکار محافظه کار موزمار ناتو هفت خط ( البته اینو دیگران میگن و گرنه از نظر خودم خیلی هم بچه مثبت و مودب و منظمی هستم) نظاره گر اوضاع بودیم و سرمون تو درس و مشق خودمون بود که دست بر قضا و به طور کاملاً اتفاقی و تصادفی و شانسی گذرمون به این وبلاگ افتاد و متوجه شدیم که انگار تجمع بیش از سه نفر ممنوعه . به مدیریت پرتلاش و .... ( البته یکی از مدیران ) عرض کردم اجازه هست یه تلنگری بزنم . گفت فلانی قربونت ما این وبلاگ رو حالا حالا ها می خوایم ( یعنی طوری ننویسی که به مرحوم وبلاگ سابق ملحق بشه ) گفتم باشه طوری می نویسم که نه سیخ بسوزه ،نه کباب و نه وبلاگ و ....نه دل جمع دوستان (!)
فقط بنده قبل از هرچیز عرض کنم که ادعایی مدعایی چیزی ندارم . الحمدلله نه مدال طلا و نقره و برنز المپیاد دارم ، نه قریحه شعر نه استعداد آواز و نه خیلی چیزای منفی دیگه . فوتبالمم از زمین خاکی شروع کردم . فقط عرض می کنم که عزیزان این وبلاگ برای من و شماست . بی تعارف و بی شوخی میگم در حین ورود به دانشگاه ما سه دسته بودیم : یه عده فکر می کردن که یه مکتب خونه جدید تر و بزرگتر پیدا کردن و از این بابت خیلی هم خوشحال بودند.یه عده فکر می کردن که با ورود به دانشگاه به جرگه روشنفکران و ... ملحق شدن که محض اطلاع این عزیزان فقط باید بگم ..... ( از سوغاتی های مشهد ) عمراً با یه آزمون سه چهار ساعته به تلقی تازه ای از زندگی و عرصه نواندیشی و مسئولیت اجتماعی و از این جور ..... وارد بشید. مگه شوخیه؟ اما دسته سوم یه عده بودند که اصلاً فکرنمی کردن . یعنی فکر می کردن ولی تصمیم گرفتن که نمودی از خط اعتدال باشن و هنوز هم البته سر تصمیمشون هستن.شاید اگه خودمم جزء دسته سوم قراربدم ریا باشه ولی به هر صورت قضاوت با شماست . اما حرفی که می خوام بزنم اینه که ما همگی اشتباه کردیم ( البته به جز گروه سوم ) باید به این باور برسیم که این وبلاگ برای جناح یا تشکل خاصی نیست و هرکس که توان اظهار وجود رو تو خودش می بینه می تونه واردش بشه. البته مدیریت پرتلاش و کوشای وبلاگ( این دفعه دیگه هردوشون منظورمه ) هم باید سعی کنن تا به بچه ها القاء بشه که در ها بازه و محدودیتی در مورد گرایش و تفکر افراد وجود نداره مهم اینه که ورودی های 88 حقوق تهران بتونن ثابت کنن که در درجه اول جنبه کافی و وافی رو دارن و ثانیا حرفایی دارن که بزنن.موضوع مطالب هم اصلاًٌ مهم نیست . یکی می خواد ادبی بنویسه . یکی می خواد غیر ادبی بنویسه ( البته با بی ادبی اشتباه نشه !) مهم اینه که حداقل نویسنگان فعال باشند.
به قول یکی از اساتید که می فرمود : لذا اساساً رابطه استاد و دانشجو یک رابطه دو طرفه است ( چه ربطی داشت؟؟!!) ببخشید یه جمله دیگه از یه استاد بزرگوار دیگه« دکتر.ش» منظورم بود که هی می فرمایند: خانم از وقتی که اومدید همش دارید حرف می زنید اگه نمی تونید بشینید حوصلشم ندارید برید بیرون حاضر غایبم نمی کنم! ( اینم که ربطی نداشت !! ) اصلاً ولش کنید نخواستیم مثال بزنیم فقط سعی کنید مفهوم رو بگیرید در مثال جای مناقشه نیست مخصوصاً اینجا. خلاصه بیایید دست به دست هم بدیم ( البته آقایون جو گیر نشن دستشونو همون به آقایون بدن ! ) و سعی کنیم که از خط اعتدال بیرون نزنیم و با هدف و با جنبه باشیم.
در پایان فقط دو سه تا تذکر بدم اول اینکه در حین نوشتن خود به خود و خیلی اتفاقی متوجه شدم که در مورد جلساتی که اشاره شد ( همون تیکه ی جوانان روشنفکر شرق زده و ...) تند رفتم و خیلی هم اون جلسات مثمر ثمر بودند. و ثانیا از ادبای عزیز کلاس که تعدادشون هی همین جوری داره به طور تصاعدی بالا میره ( در جمله الحمدلله مدال المپیادی چیزی ندارم ...) پوزش بخوام . به قول قیصر خدا روستا را آفرید ، انسان شهر را و شاعران آرمان شهر را که در خواب هم خواب آن را ندیدیم ( با ذکر این شعر دو هدف داشتم اول اینکه وسعت اطلاعاتم رو نشون بدم . دوم اینکه وسعت اطلاعات ادبیم رو نشون بدم و سوم اینکه از ادبای عزیز کلاس که تعدادشون هی همین جوری داره به طور تصاعدی و تصادفی بالا میره دلجویی کرده باشم ...)
در پایان از همه دوستانی که با کاراشون سر کلاس استعداد طنز نویسی من رو شکوفا کردن تشکر می کنم و فرصت رو غنیمت میشمارم و راه یابی تیم گسترش فولاد تبریز به فینال جام حذفی رو تبریک میگم. با توجه به روحیات مدیریت پرتلاش و کوشای وبلاگ ( این بارهر دوتاشون منظورمه ) حدس می زنم این آخرین مطلبی باشه که براتون می نویسم .از همه عزیزانی که به مطلبم نظر خواهند داد تشکر می کنم .به اونایی که احیاناً نوشته رو نقد خواهند کرد ( چه منصفانه چه مغرضانه ! ) میگم که مصداق حرف آنتوان چخوف درمورد نقادان هستید ( البته بنده به هیچ وجه مصداق حرف چخوف تو اون مثال در مورد نویسنده ها نیستم ) و به کسایی که تعریف و تحسین می کنن و البته تعدادشون کم هم نیست میگم دمتون گرم .
پایدار باشید و مستدام در سایه سار الطاف الهی