سلام یه مدت بود نیومده بودم تو وبلاگ خودمون تا این که شنیدم علیرضا سلیمانی یه پست ادبی در مورد فاضل گذاشته مشتاق شدم ببینم چیه"راستی من این مطالب رو خیلی وقت پیش نوشتم اما خب جور نشد بیارمش تو وبلاگ " بگذریم اومدم و دیدم وو... چه خبره انگار کماکان جویبار لحظه ها جاریه و سرشار از...
من نیومدم نصیحت پدربزرگونه کنم یا گله شکایت از اون چیزایی که واقعا رنجم میداد
روزهای سختی بود روزایی که فقط به اجبار حاضری مو شایدم بیشتر از سر بیکاری سر کلاسا می اومدم و چیزایی می دیدم که واقعا ... نه نمی خوام اصلا بهش فکر کنم اصلا
خب آخه من آدمی بودم که از بچگیام کارتونای تقابل خیر و شر رو می دیدم و همیشه این خیر بود که سرفراز و پیروز بود ولی تو زندگیم همیشه چیزای دیگه رو دیدم .
هوم، اون روزا خیلی احساس نا خوشایندی داشتم احساس دوری ،احساس احساس کلیشه احساس اینکه بقا تو این شرایط ملازمه شدیدی داره با جنگیدن و از همه بدتر احساس تنهایی و تفات با بقیه انگار ،انگار توی یه ترافیک سنگینی گیر اوفتاده بودم که هیچ راه خلاصی از اون نیست جز اینکه ماشینای دیگه برن و منم پشت سرشون راه بیفتم و برم ،احساس اینکه زندگی انگار دیگه بد جوری اجباری شده ، روزهایی که دانشکده غریب ترین جایی بود که بیشتین وقتمم اون جا می گذروندم هر روز ...
هیچوقت اون روزی رو یادم نمیره که این شعر گفتم :
در جستوجوی خورشید /انسجام ذات سیاه ابرها را شکافتم / و شب را چون غریبه ای بیرون کردم/ در جستوجوی خورشید تا خدا رفتم تا خدای خورشید / غم روی پیشانی من نقش بست /و مردم مرا به یکدیگر نشان دادند/ مرا /مرا که اسوه غم بودم / مرا که منجلاب تنهایی /مرا که دست مفردی بودم برای گشودن پنجره های شعور
قلمم را به زیر تاک خمیدشان علم کردم / دفترم را چون سجاده پر احساس روی شانه های سردشان گشودم /دفترم رنگ مرگ گرفت ومن ....
.....
در قلب من پاییز /در قلب من پاییزو پاییزان / در قلب من تردید /در قلب من وحشت /وحشت از افتادن / افتادن از باغی بزرگ و سبز / در قلب من روزی / خوب یادم هست روزی را که آرزوهایم بیتوته می کردندو / اکنون تبخیر دشت را آواز میدهد
در قلب من پاییز و پاییزان/ در قلب من پاییز خواهد ماند...
بقییشم بگذریم ،تا اینکه به طور عجیبی با مولانا آشنا شدم و او خورشید گمشدهی زندگی من شد و من اندک رمقی گرفتم و امیدوار به آینده،اما همیشه اینجوری فکر می کردم که مولانا یک ابر انسان و دیگه هم تو زندگی امروزی ما خبری ازش نیست .باید واقیت خار دار زندگی رو پذیرفت و تحمل کرد من مرتبا از خودم می پرسیدم به راستی انگار واقعا اگر گردون اگر دونی کند /هم رنگ گردون می شوم
آه روزها می یومدن و می رفتن و من که دلم از غربت سنجاقک پر خسته از تکاپو تسلیم جهل نا امیدی خودم می شدم
تا اینکه ، وقتی می خوام ازش صحبت کنم آرامش عجیبی آرومم می کنه چون چیزی که میخام ازش بگم شاید با ارزشترین چیزی باشه که بهش رسیدم، امید
تو اون روزا روزای سرد و خالی اتفاقای معمولی عجیبی برام افتاد اتفاقایی که وقتی چشمام درستو حسابی باز کردم دیدم که زیباست
من کم کم داشتم با بچه های حقوق ۸۸ آشنا میشدم برخوردای خیلی معمولی ساده اما آموزنده کم کم دیگه داشتم می شناختمشون شاید برای اونا خیلی هم عادی بود اما برای من زندگی ای که همیشه آموختن بود این دفعه اون ها رو معلم های خوب من قرار داده بود ،من توی زندگیم آدمای نمازخون زیادی رو دیدم اما همیشه دنبال آدمایی بوددم که آرامش همیشه در نماز بودن از وجودشون بباره و این آدمارو غاطی همون جمع خسته کننده دیروز پیدا کردم "حقوقی های ۸۸" راستش رو بخاید الان یه کمی احساساتی شدم یه بضی تو گلومه بغضی که شاید نمی تونه خوبی و پاکی و زلالی آدمایی رو که رو به روشن با اون هم کلاسن ،هم سنن رو ببینه و به وجد نیاد ، دیگه زندگی برام رنگ شفافتری گرفته بود آدمهای به ظاهر کوچک ولی ابر انسان های رو می دیدم که خوب از پس جریان مخالف رودخانه بر اومده بودن و سالم و با غیرت با هدف پر از آموختنی هایی بودند که فکر منو به خودش مشغول می کرد ، حضور در کلاس های معارفه که با تعداد خیلی کمی هم تشکیل می شد آدمهای دغدغه مندی که که واقعا با جدیت شور و شوق اصلاح رو داشتن کسایی که با حرف زدن یا حتی سکوتشون پر از مفهم و نکته های جالب بودن
درس خوندن با بعضی از بچه ها که حتی فکرشم نم کردم یه روز باهاشون بر بخورم ،فوت احسان عزیز که چقدر یه انسان میتونه پاک و معصوم باشه که بعد از مرگش هیچکس نتونه این رو به زبان نیاره ، رفتن به یزد با بچه های خوابگاه که از دیدن رفتاراشون احساساتشون احساس بودن و امیدواری می کردم و خیلی اتفاقای دیگه که شخصیه ، هیچکس هیچوقت نمی خواست من تاثیر بگیرم ولی همشون با این رفتاراشون منو بازم به یاد گردون اگر دونی کند/ گردون کردان بشکنم می انداختند
من دیگه از هیچکس گله و شکایتی ندارم از اولشم سعی می کردم نداشته باشم اما الان فهمیدم که حق یه همچین کاری رو هم ندارم چون شاید من واقعا خیلی ها رو نمی شناسم و شایدم اگر جای اونا بودم خیلی بدتر رفتار می کردم از کجا معلوم اصلا تقصیر خودم نیست ، محسن اهالی خودش چی کار کرده که حالا توقع هم داشته باشه
تو بچه های حقوقی ۸۸ خوب زیاده " البته از پست اولم کوتاه نمییام اون یه تلنگری بود که فکر میکنم اون موقع لازم بود" و اصلا تعجب نمی کنم که محسن حکمتی بگه یکی به خاطر من از خودش زد هرچند این حرف از ارزشهای او که همه در مورد خوبی انسانیتش شک نداریم کم نمی کنه بلکه تعجب مکنم که ...
راستی یاد یه چیزی افتادم که بد نیست اینجا بیارمش
اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با
1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15, 16, 17, 18, 19, 20, 21, 22, 23, 24, 25,26
آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت كافیست؟ تلاش سخت (Hard work)
H+A+R+D+W+O+R+K
8+1+18+4+23+15+18+11=98%
آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟ دانش (Knowledge)
K+N+O+W+L+E+D+G+E
11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%
عشق چگونه؟ عشق (Love)
L+O+V+E
12+15+22+5=54%
خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟ پس چه چیز 100% را می سازد؟؟؟ پول (Money)
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25=72%
رهبری (Leadership)
L+E+A+D+E+R+S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+19+9+16=89%
اینها كافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید كرد؟
نگرش (Attitude)
1+20+20+9+20+21+4+5=100%
آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد.
در ضمن از اونجایی که که همه حال وبلاگ به نظرات بی نام نشان آن است کلیه نظرات تایید مشود مگر ان که منافی اخلاق حسنه و نظم عمومی وبلاگ باشد