بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/چه جای مدرسه و بحث کشف کشّاف ست.شاید آنگاه که پیر مردم پارس برش الهام شد این آسمانی پیغام،نه دانشکده ی حقوقی بود و نه وبلاگی.فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد/که می حرام ولی به ز مال اوقاف ست.این چه مدرسه ای بود که آنرا به باد تمسخر میگیرد؟.بشوی اوراق اگر همدرس مایی/که علم عشق در دفتر نباشد.علم و فضلی که چهل سال دلم گرد آورد/ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد.من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت/برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی!.این همه تحقیر چرا؟شاید آنزمان که پیر مردم پارس گفت بشوی اوراق،نه جزوه ای بود و نه دانشکده ی حقوقی.قدر مجموعه ی گل مرغ سحر داند و بس/که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست.چه بگویم که در شگفتم از این همه نظم روزگار.از گردش ایام و بازی چرخ.به راستی آنزمان نه دانشکده ی حقوقی بود و نه وبلاگی.این همه تحقیر چرا؟.

بزرگترین شاهکارهای تاریخ و تمدن را چه کسانی در زمینه ی علوم اجتماعی و انسانی آفریدند؟همانهایی که گریختند از مدرسه و صحبت واعظ و مشق و کتاب بی عشق.بله مشق و کتاب بی عشق.راه صحرا گرفتگان مفلس و ارزان قیمتی که خون خوردند و خامش نشستند و ناگهان درخشیدند.ملاصدرا چگونه شد؟آیا چند ده سال در کنار ده متروک و ویرانه ای خون دل نخورد؟حافظ گدای شیراز را چه کسی میشناخت آنزمان؟مریدان هنوز هم درنیافته اند که چرا مولانا درس و بحث را کنار گذاشت.علامه ی طباطبایی،آن بزرگ قهرمان اسلام،آنکه هربار نامش را میبرم تمام وجودم پر میگیرد،چگونه زیست؟چند ده سال در یتیمی و فقر و گمنامی نزیست آیا؟علامه ی جعفری،آیا از فقر،ترک تحصیل نگفت؟آیا در نیمه های شب در حوزه ی آنزمان در هاله ای از ترس و ترس و انکار،فلسفه ی غرب نمیخواند؟چرا دور رویم دکتر کاتوزیان.آنگاه که ریختند خانه اش دستگیرش کنند،آیا به مشهد نگریخت و آواره نشد؟و آن کتابهای فاخرش را آیا غیر از این زمانهای مطرودی و دربه دری و فقر نوشت؟.بسیار،بسیار بسیار.آنانکه درخشیدند و دست افتاده ای را در طریقت عشق و عرفان گرفتند.همه ی بزرگان تاریخ بشریت.آیا غیر از این بوده اند؟غیر از این بوده اند که راه صحرا گرفتند؟به راستی آنزمان نه دانشکده ی حقوقی بود ونه وبلاگی.آری اینها را چیزی به من گفت که همه ی اینها اینگونه بوده اند.هیچ،هیچ نام بزرگ و ماندگاری در تاریخ نخواهیم یافت که بنده ی عشق و فقر و طرد و دشنام و تهدید نبوده باشد.فقر،از آن روی که دل نبستند.عالی وجود گرامیشان را برتر از آن دانستند.همه ی این بزرگان،جملگی،کاری جز عشق نداشتند.آنان از سواد بود که میگریختند.از سیاهی.ذره های وجودشان رقص کنان تا لب چشمه ی خورشید درخشان رفت و ماندگار شدند.سرودند: به هواداری او ذره صفت رقص کنان/تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم.الله نور السموات و الارض.مثل نوره کمشکوِه فیها مصباح...

نمیخواهم بگویم قرآن میدانم یا شعر و عرفان و تعلیم و تربیت.تنها،تنها میخواهم دلسوختگان و بیچارگان، یاری چون خود بدانند و بشود کنار آنان گفت و خواند و شنید:الله نور السموات و الارض.آنزمان نه دانشکده ی حقوقی بود ونه وبلاگی.حقوق فرهنگ است.افضل علوم انسانی و اسلامی.حرکت بسوی نور.آنگاه که این وضع را میبینم چشمانم تاریک میشود و سر جای خود مینشینم و هیچ نمیگویم.اما این همیشه ی تاریخ بوده دل من!این همیشه ی تاریخ بوده که مدعیان علم و دانش،سقراطی را بکشند و سهروردی را بکشند و ژاندارک را بسوزانند.تنها دو کلمه گفت آنگاه که شعله های آتش او را در میان گرفتند:مسیح مقدس!این همان نور آسمانیست.دانش راستین و این زاده ی خون دلها و تلاشها و رنجها و فقرهاست.آنانکه هیچ جز دانش نخواستند.اما دریغ که همیشه ی تاریخ چنین ست.وای چقدر این راه را دوست دارم.چه بسیار عالمی الهی شب را در بیابانی فریاد کشید که أین الملوک؟أین ابناءالملوک؟کجایند شاهزادگان تا بدانند که شادی حقیقی و نور کجاست؟بزرگترین ارمغانه های بشریت را اینها آوردند.از برای آنچه برایشان ساخته بود زمانه از مشکلات و رنجها، تسلیم نگشتند و خون دل خوردند.اینست آنچه از فرهنگ داریم.میراث همین مردمان است.نه بندگان نان و نام و مقام.آنها خورشید شدند و پیوستند به خورشید و این یکی طایفه را وجودی اعتباری بود و تمام گشت.آه که چقدر این راه روشن است.آه که چقدر میتوان خوشبخت بود.ای کسانیکه خود را شاهزادگان جهان مینامید!ببینید آنگاه که درویشی سر در گریبان و قبایش میکند چه میبیند و کجا میرود!آنچه بگوید بی شک زیباست و زیبایی.اینست راه بزرگان فرهنگ.اینگونه بوده اند و این راه، چنین افرادی میخواهد.آه که چقدر این راه روشنست.آیا خواب یوسف را ندیده اید؟حکایت همین راه روشن است.روزی، بلند مرتبگی و پادشاهیست.آه که چه خوش است، آرام لحظاتی که فرا رسید برای سوختگان طریقت عشق و دانایی....آنزمان نه دانشکده ی حقوقی بود ونه وبلاگی.اما بزرگان از مدرسه گریختند.آنها راه دانش را یافته بودند.آه که چقدر در زندگی خوشبختی هست.همینکه روزگار اینقدر بد است آیا این نعمت بزرگی نیست؟این بزرگ موهبتی ست از سوی آن رحمان بی همتا.کرشمه ایست که شما را فراموش نکرده ام.چقدر خوبست که این همه سختی در روزگار هست.این راهی روشن است.خواب سجده ی ستارگان و ماه و خورشید.آری همانست.در ازل همه مان این خواب را دیدیم.خواب سیمرغ و قاف را.افسانه نیست.افسانه نیست.تهذیب،آن یگانه ی بی همتا، عملی ست که سوختگان طریقت را بوی پیراهن یوسف میرساند.کلبه ی احزانی باید ساخت و سالها در آن مرد تا آنگاه که ندا آید:ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد/وقت آنست که بدرود کنی زندان را.اینست راه بزرگان علم و دانش.

و آنچه در دانشکده حقوق دیدم، همان همیشه ی تاریخ ست و سواد ست و سیاهی.بدون آنکه بر فلسفه ای الهی و تهذیب استوار باشد.فردا چگونه خواهم توانست حکم الهی صادر کنم؟هیچگاه.این نه کار چون منی ست...یا داود!انا جعلناک فی الارض خلیفة لیحکم بین الناس بالعدل.نه،این نه کار چون منی ست.خلیفه میخواهد و بزرگ.چگونه بدون نوری در مشکوة وجودم مصلحت اجتماعم را تشخیص دهم و فرهنگ بسازم؟آری فرهنگ،حرکت بسوی نور.نه این نه کار منست.چگونه خواهم توانست با دشمنی بجنگم و سالها در کنج زندان بمویم؟|آری،در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت.آنزمان نه دانشکده ی حقوقی بود و نه وبلاگی.اما نه...این همیشه ی تاریخ است که همیشه دانشکده ی حقوقی بوده و وبلاگی....چقدر خوبست که بوده.چگونه شکر کنم خدایا این رحمتت را؟اما دوستانم چه؟من آنها را دوست دارم.میخواهم این راه روشن را نشانشان دهم.بگویم که مگر جز اینست که ندا دررسید که یوسفی در عالم هست؟یوسف عدالت.یوسف فرزانگی.بکوشیم تا به آن برسیم.مژده ی پادشاهی مصر دنیا را به آنها میدهم و شیرینی زندانش را.آری شیرینی زندان دنیایش را.در هر زمان دانشکده ی حقوقی بوده و وبلاگی.اما باید فرهنگ بیاید.همان نور.فرهنگ نمی آید جز آنکه در مشکوةقلب هریک از ما مصباحی فروزان شود و مصباحی که نیاز به روغن ندارد برای افروختنش.آن هدایت الهیست.نیاز به روغن ندارد.مثل نوره کمشکوة فیها مصباح.المصباح فی الزجاجة الزجاجة کانها کوکب دری یوقد من شجرة طیبة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة.یکاد زیتها یضیءو لو تمسسه نار نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الامثال للناس و الله بکل شیء علیم... .آری زیتونة لا شرقیة و لا غربیة.این راه، خود مکتب ساز است و آن مصباح که خود،مرکز عالم وجود است،نه شرقی ست و نه غربی.آن یگانه مکتب صراط مستقیم است.این،راهی روشن است.من این روشنی را در افسانه ها خوانده ام و تاریکی وجودم بویی از آن نبرده.اما میخواهم آنچه را که خوانده ام برایتان بگویم.در هر زمان دانشکده ی حقوقی بود و وبلاگی و من اکنون در سوم بهمن ماه هزارو سیصد و هشتاد و نه شمسی میگویم این نور را برای نورانیت روزگارمان.در اینجا مجال آن نیست که بیش از این سخن بگویم.تنها برای ترم بعد به بعد پیشنهاداتی در رابطه با این وبلاگ قرن بیست و یک دارم:

1)ما چند نفر گروهی که فراخوان تشکیلش را چندی پیش دادم،شرح بحثها و نتایجمان را در این وبلاگ مینویسیم.راجع به حق،قانونگذاری،فلسفه ی آنها،عشق،راه آن یگانه بزرگان علم و دانش،راه استادان بزرگ،سختی هایمان و آنچه باید بیاموزیم و آنچه نباید،قضا و وکالت،تعلیم و تربیت،وضع روز علم و دانش در ایرانمان،علوم اجتماعی و انسانی و فرهنگ و هنر،موسیقی،عرفان،دکتر اصغری،این مرد فرزانه و بزرگوار،نقد مکاتب(با یک دید الهی اصیل،پی به فرط مضحک بودن مکاتب جدید خواهیم برد)فلسفه ی وجود،فلسفه ی حقوق ،انبیا،گوشه نشینان درگه علم.شرح بحث ها و نتایجمان را خواهیم نگاشت در این مسایل و بسیاری موضوعات دیگر که توافق خواهد شد.

2)بنده و افراد دیگر ابن حق را برای خود میدانیم که استادان عزیز را نقد کنیم و خود من به وبلاگ ارجاعشان میدهم که نقدهای کار شما و تحسینهای شما اینچنین است.با پیشرفت درسها در ترم بعد این کار را انجام خواهیم داد.

3)هرچند روز یک بار بنده و دیگر دوستان گروهم و هر عزیز دیگری که تمایل داشت در رابطه با موضوعاتی که مشخص میکنیم یا مشخص میشود،مقاله ای خواهد نوشت و نقد و بررسی خواهد شد.

4)از رشته های مختلف حقوقی،جزا،بین الملل،مالکیت فکری،و ...موضوعاتی از مسایل روز جامعه طرح و نقد میکنیم.

5)آنچه از مطالعات متفرقه داریم،مربوط به درس یا غیر درس را هرکس مشتاق بود،مطرح میکند و نقد و بررسی خواهد شد.

6)هرکس مشکلی در رابطه با دیگر افراد دارد و مایل به حل و ابرازش است مطرح کند تا در راستای حل آن گام برداریم.

و اموری دیگر که الان باید برم درس بخونم و وقتش نیست و هنک کردم دیگه.

بعدها به قول یکی از بچه ها این مطالب خاطراتی بسیار ارزشمند و ماندگار خواهند شد و موجب میشود بعد تحصیل هم از حال و روزگار هم خبر داشته باشیم و... .