مردی که از کوه سرازیر شده بود. پیامی آورد و زنده کرد جانهای فسرده ی طالبان حق و حقیقت را.رسالتش را

گفت و عمل کرد و بدانجا که باید رسید.اما برای امتش نگران بود.نگران بود و رفت.نگران بود از انحراف در

حقیقتی که آورد.او برای آینده ،توصیه های زیادی نکرد.زیرا آنکه را که خدایش بخواهد هدایت کند،با حدیث

سازی معاویه و سالوس های حکومت های بعد آن مرد منحرف نمیشود.اما چنانکه در تاریخ نوشتند،پوستین

اسلام وارونه شد و جاهلیتی نوتر و خطرناک تر چهره نمود.پشت نقاب اسلام.امت یگانه ی پیامبر، متفرق شد و

زنده به گور کردن ها و خشونت و هواپرستی دوباره روی نمود.در این میان فرقه های مختلفی که هریک خود را

برحق میدانست،روی نمود.یکی از این فرقه ها متصوفه بود که نیمیش باطل ست و نیمی حق.گروهی هم

معتزله بودند و گروهی هم اشعریون.هریک ازین سه فرقه دو فرقه ی دیگر را به شدت نفی کرد.نفی و انکاری از

آن نوع که چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.متصوفه میگفتند عشق بدون عقل و شرع.و معتزله میگفتند عقل

صرف و اشعریون، تعبد محض و بردگی در مقابل شرع را پایه ی تفکر و سلوک خود گذاشته بودند.حدودا از قرن

دو هجری اینها بر سر و کله ی یکدیگر زدند و هنوز هم دارند میزنند...هدایت شدگان و سالکان حقیقت  و

صدیقان،به باد انتقاد گرفتند آنچنان احوالی را.و در این زمان است که خیام  میگوید:ترسم از آنکه بانگ آید

روزی،کای بیخبران راه نه آنست و نه این.و حافظ،عذر جنگ هفتاد و دو ملت را در آن میداند که چون ندیدند

حقیقت ره افسانه زدند.و رندی را برگزیدند و نه از روم بودن و نه از زنگ را.هیچیک از آن سه گروه نبودند این عرفا

و سالکان واصل و اولیای بزرگ.پس وقتی حافظ میگوید:عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی،عشق داند که درین

دایره سرگردانند،دیدگاه برخی متصوفه ی منحرف را منظور ندارد.سخنش اینست که عقل بدون عشق،مصیبت

ست و گمراهی.و اگر این عقل بر شرع حکم کند به منظور فرهنگ و سلوک اجتماع،آن میشود که مولا

میفرماید:کوری ست که در تارکی گمشده اش را میجوید،روایات را بدون آگاهی نقل میکند،روایات را زیرورو میکند

که بی حاصل ست و ...بنابراین ظلم ست اگر گفته شود که این اولیای رحمان و این بندگان خالص خدا عقل را

نکوهش کرده اند؛بلکه منظور چیز دیگری ست که با اشارت آنان،اهل بشارت باید دریابند که هدف چیست.رندان

مست، هم عشق متصوفه را دارند و هم عقل معتزله و هم انقدر این پوستین دین وارونه شد که ترجیح میدهند

خود را وارونه ی اسلام نشان دهند تا بتوانند در اسلامی که در خط آنند،باقی بمانند.انقدر مفاهیم و توصیه های

دین، بی مزه و احمقانه شده که ترجیح میدهند همچون ابراهیم بگویند:هذا ربی!هذا اکبر و فلان...تا کشته

نشوند یا با اعمال دیگر رندانه شان به دیگران بفهمانند که  چیزی که بنام اسلام دارید میپرستید،پرستش

ستاره و ماه و خورشید ست و افول میکند.زیرکانند که درمییابند که ابراهیم،خدا را میپرستد.دیگر در نظرشان

پوستین دین انقدر وارونه شده بود که تظاهر به اسلام و برپاداشتن ظاهرات شریعت را جاهلیت میدانند و مایه

ی کسر شان و خلاف عزت نفس خود.در آن زمان آنگونه بود...که خیام میگوید:خیام!اگر ز باده مستی خوش

باش،با ماهرخی اگر نشستی خوش باش،چون عاقبت کار جهان نیستی است،انگار که نیستی چو هستی

خوش باش!...در چنان احوالی ست که نه میتواند در مقابل هول قیامت که واعظ شهر از آن سخن میگوید

بایستد و نه میتواند کاری نکند.لاجرم در خلوت خود نیز که شده برای دل خود،عقده هایش را بیرون میریزد.آن

برادر دیگرش میگوید:حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر،کنایتی ست که از روزگار هجران گفت.یا میگویند:ای

مفتی شهر از تو بیدارتریم ،با این همه مستی از تو هشیارتریم،تو خون کسان خوری و ما خون رزان،انصاف بده

کدام خونخوارتریم؟.اینها همه در اعتراض ست برای آنچه بر سر میراث محمد آمد.این مرد وارسته خود را میخواره

جلوه میدهد و دیگری خود را نظرباز و بی سر و پا نشان میدهد؛چون پوستین،وارونه شده و از اسلام،متنفر ست

این مسلمان وارسته و این رند از تبار ابراهیم.یا میگویند:ما با می و معشوق از آنیم مقیم،باشد که به حشرمان

چنان انگیزند.اعتراض و جهادی جز این نمیشناسند که با تمسخر به باد انتقاد گیرند این بیدادی که با میراث

محمد و ابراهیم صورت میگیرد را.اگر اهل بشارت باشیم،خواهیم فهمید که چنان احساس و چنان عشقی به

رحمان و طبیعت که جلوه ی اوست در آینه ی هستی،از روحی پاک و وارسته برخاسته و می و معشوق مجاز را

بازی کودکان شهر میدانند.گفت:سینه خواهم شرحه شرحه از فراق...درد عشق او را که همه

نمیفهمند.لاجرم،دیوانگی و رندی را برمیگزیند و اگر به اسلامش و شریعت محمد در ظاهر،چنانکه شیخ شهر هم

پایبند ست، پایبند باشد،بر خود میلرزد که نکند او از ایادی شیخ شهر به شمار آید!لاجرم در اعتراض،چنان با اهل

سالوس و تحجر و جهل سخن میگوید که تاسف و تمسخر و اعتراض و گریه و خنده را توامان دبرمیگیرد.گویند

محمد فرمود" فردای قیامت،خداوندگار،هزاران ملک بر قیافه ی اویس قرن می آفریند که اویس میان آنان پدیدار

نیست".این پاداش سلوک رندانه و اخلاص اویس و امثال اوست که دین ابراهیم و خویشاوند او محمد را در

کمال حفظ کردند.از آن روی که پنهان بودند.آنگاه که پیک پیامبر از قوم اویس پرسید کجاست که پیامی از محمد

برایش داریم،راه بیابان را نشانش دادند و گفتند دیوانه ایست که شترچرانی میکند...دکتر الهی قمشه ای یکی

از سخنان گهربارش اینست که میگفت،در شهری که همه احول باشند،اگر بگویی همه چیز دوتا نیست،تو را

دیوانه خواهند شمرد.و کسی را که عامه درک نتوانند کرد،دیوانه خواهند شمرد."غرض" ست که هر نیت پاک را

پلید میسازد.چه در دین باشد،چه درعلم،چه اخلاق، چه نیکی.وقتی "غرض" آمد،حزب کمونیست برای پیشبرد

اهدافش میگوید اصلا کی گفته خدایی هست؟چون غرض پلید قدرت دارد، دیگر فطرتش، نور الهی را از او

میپوشاند.و چون "غرض" در دین پیدا شود،پوستینش وارونه میشود و چون غرض در علم پیش آید،ناامیدی از

علم و جمود علم پیش می آید؛ همانطور که در مملکت ما دیده میشود که غرض از علم ثروت ست و مدرک و

فلان...که خدا را شکر که به آن هم نمیرسند.خدا را شکر.چون اگر "غرض" در علم همه گیر شود،علم، نابود

خواهد شد.همانطور که شده.همینطور "غرض" از اسلام،"غرض" از تسلیم در مقابل امر پروردگار اگر نان و نام و

دیگر تخیلات عالم دنیا باشد،پوستین،وارونه میشود و معتزله پدید می آید و اشعری و فلان...بنابراین چون فتنه

در عالم اوفتاد،صوفی(در معنای پاک خود)به جام می زد و از غم کران گرفت.بر اثر غرض در دین  بود که مفاهیم

زاهد و مدعی و سالوس وشیخ صنعان و محتسب و رند و واعظ بوجود آمد توسط آن وارث ابراهیم و برادرانش.در

شیرازی که آنرا نکوهش میکند.در شیراز این زندان غار افلاطون پیامبر.محمد مبعوث شد.از کوه سرازیر شد (به

قول دکتر شریعتی) و چند سال سکوت کرد و چیزی نگفت و رندانه زیست.رندان مست،هم از دوستان خدایند و

هدایت شده اند به نوری که در کتاب محمد و عیسی و پیامبران هست.آنها هم اگر اسراری بگویند برای

نامحرمان،حکایت حلاج میشود و دار تکفیر.محمد مبعوث شد.برانگیخته شد که بخوان به نام پروردگارت ای

چوپان!او یاری چون علی یافت و ابوذر و عمار و سلمان.و بلال.آری بلال.اینها عاشقان صافی و پاک سرشتی

بودند که با اشارتی از آنچه بر قلب آیینه ی پیامبر نازل شد،هدایت شدند و به مقصد رسیدند و اسوه های

همیشگی بشریت شدند.قومی که "غرض" نداشتند.تنها حقیقت را خواسته بودند و میدانیم که رحمان گفته

است:"ادعونی استجب لکم".اما با آمدن "غرض" که نیات خالص را گمراه میسازد،معتزله بوجود آمد و اشاعره و

صدها فرقه ی دیگر در دینی که محمد در سراسرش فریاد زد یکتایی و یکی بودن را و وحدت را.دین،بدست

وحشیانی از صحرا افتاد و این وحشیان متفرق،فرقه ساختند و فرقه.چو ندیدند حقیقت ره افسانه زدند و به نام

پیامبر،مسلمانان را کشتند و حلاج ها را به دار زدند و سهروردی ها را کشتند و ابوذر تبعید میشود و علی خانه

نشین میشود و دختر پیامبر را بنام خلافت الله میکشند.در اینجاست که با نام محمد،لرزه بر اندام عاشقان

محمد می افتد.از ترس.آری از ترس.در اینجاست که بهشت فروخته میشود و برای ثروتمندان سند زده میشود و

در اینجاست که ...در اینجاست که باید دوستی علی و محمد را در چهارسوی خانه ها پنهان کرد.و الا بنام

خلافت اسلام،معاویه تو را خواهد کشت.رندی از این روست که رخ مینماید.رندی،بازگشت به پیام محمد ست و

رندی را ابوذر در بیابان و اویس در بیابان میخواند.محمد چوپان در  بیابان میخواند.علی در چاه میگوید و

حسین،...حسین با چه گفت؟شاید با خونش گفت.گفت قیام میکنم که دین محمد باقی بماند.آری،او با خونش

گفت.اینجاست که رند نیشابور میگوید:خیام اگر ز باده مستی خوش باش...دیدی چه بر سر دین آزادی بخشت

آمد ای محمد؟!هی فرقه و تفرقه و قحطی معنا میان نامها.ولله، ای بشریت!راه خدا اینقدر دشوار و بیرحم نبوده

و نیست!گویند که سهروردی هم اینرا میگفت؛گویا نفهمیدند یا فهمیدند و گوش نکردند.چون از خدا غرض

داشتند.رندان،اندیشه ی محمد را میگویند و عیسی و موسی و ابراهیم و نوح.اندیشه ی اولیا را میگویند و

فرزندان صالح بشریت را.اسلام ناب را و تسلیم.یعنی هرچه رحمان گفت،بپذیر و اینست اخلاص.زیر شمشیر

غمش رقص کنان باید رفت.اینرا هم رندی گفت از دیاری که اکنون خاطرم نیست.محمد در زمان بتها،رندانه

زیست.و اکنون،به نظر میرسد همان زمان ست.قران محمد که تنها برای زمان خودش نیست!این پیغامی از قلب

پیامبر ست برای رندان.و دیگران، جز مشتی داستان و داستان و نفرین،از آن درنمی یابند.کلام او را رندان

میدانند و رندان.با عقل و عشق و شرع.پوستین وارونه را رندان زمان با این سه حجت تشخیص میدهند و پیام 

محمد چوپان را از میان آنها بیرون میکشند.اما مجال گفتن ندارند.زیرا حقیقت را بگویی،کشته خواهی شد.پس

رندانه سلوک میکنند تا آنان که اهل بشارت نیستند،گمراه گردند و اهل بشارت،دریابند پیام آنان را.با سلاح

عشق،غرض از بین خواهد رفت و بی عشق،آدمیان،سرگشتگان خواهند بود.چون بنی اسراییل موسی که

سالهاست سرگشته اند و بنی اسراییل محمد و بنی اسراییل عیسی.سالهاست که سرگشته اند و خواهند

بود.زیرا یگانه منظور آفرینش را درنیافته اند...

گویند آخرین سخنی که علامه طباطبایی گفت بیت اول این شعر بود که :

صلاح کار کجا و من خراب کجا/ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس/کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت ست به رندی صلاح و تقوا را/سماع وعظ کجا و نغمه ی رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد/چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا....

و برای نمونه از رندان بخواهیم بگوییم،سحر سخن حافظ،بسیاری را در زمانهای مختلف مدهوش کرده و جلوه های رندی را در سخن این پیر رندان جستجو میکنم به فراخور مجال بحث:

آنجا که میگوید:

حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود/ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

یا:در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی/جام می مغانه هم با مغان توان زد

یا:نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ/طریق  رندی و عشق اختیار خواهم کرد

یا:بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست/طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

یا:دور شو از برم ای زاهد و افسانه مگوی/من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

یا:نیست امید صلاحی ز فساد حافظ/چونکه تقدیر چنین ست چه تدبیر کنم؟

یا:"میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز/وانکس که چو ما نیست درین شهر کدامست

با محتسبم عیب مگویید که او نیز/پیوسته چو ما در طلب عیش مدام ست

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی/کایام گل و یاسمن و عید صیام ست"

یا:زمانه افسر رندی نداد جز به کسی/که سرافرازی عالم درین کله دانست

یا:ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب/که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

یا:گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ/یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود؟

یا:چهارده ساله بتی چابک و شیرین دارم/که به جان حلقه به گوشست مه چاردهش ی

یا:حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید/از شافعی نپرسند امثال این مسایل

و بسیار...هر بیتی که این مرد گفته رندی و مستی او را میرساند و محدود کردن رندی او توسط خامی چون من درست نیست.