عروسها
خواهرم!دیر نیست آنزمان که پدر و مادر، دست دختر کوچک و نازشان میگرفتند و به لبخندش جان میدادند؛ و هیچ گاهی نبود که چشم نگران از ما ببندند.به رنج این روزهای سیاهِ سیاه بالیدی و با ما آمدی و چندی هم منزل بودیم؛ و اینجا هم،نسل ما جز درد و خون دل کاری نداشت...ولی آمدیم و گریه کردیم.چه باید کرد این روزگار فرزندان این سرزمین ست.سالهاست که مرده ایم...
دیر نیست زمانی که فردا را با عروسکت میگفتی و فردایی نبود،...این شام شوم،سپیده را سالهاست که کشته است... و ناگهان خود را در فردایی از نور دیدی! و ما هم سرنوشتمان اینست که عروسکهای پوسیده مان را به یاد تو با چشمی پر از اشک چند لحظه ای خیره شویم.و برای بزرگی مادر گریه کنیم؛.. که یک روح چقدر میتواند بلند باشد که جنازه ی تو را با چشمانی پر از اشک چند لحظه ای خیره بشود!/.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 23:47 توسط نوید نوری
|