X
تبلیغات
جمع صمیمی ورودی های 88حقوق دانشگاه تهران


درود بر نوید گرامی، هم کلاسی خوبم
چند روز پیش دوستی به من گفت که نامت را در گوگل، جست و جو کردم و وبلاگی آمد از جمع دانشجویان حقوق که در آن فلان نوشته ها بود! دیدگاه هایش را پیرامون برخی نوشته ها گفت، گویی من آن ها را نوشتم من هم بی خبر از نوشته، تنها خاموشی گزیدم!!! این گفت و گو من را واداشت تا سری به این تارنما بزنم و دیدم تنها نویسنده ی نوشته ها تو دوست گرامی هستی! از آن جا که در پندار من، این تارنما همانند یک یادگار برای دانشجویان 88 است و از سوی دیگر ساختن تارنما از خوردن آب خوردن هم آسان تر است؛ از تو خواهش دارم برای پراکندن دیدگاه های خود، تارنمایی نو به نام خودت بسازی و آن را برای نوشتن به کار بندی! تا هم از خود برچسب یکه سالاری در تارنما را بکنی و هم گمان بدکاربستن(سوء استفاده) از این تارنما را از اندیشه ی بداندیشان دور کنی!
به هرروی این تار نما بسیار پر بازدیدتر از یک تارنمای معمولی است؛ چرا که هر داوطلب کنکوری از همه جا مانده ای برای یافتن آرزوی خود، نام حقوق و دانشگاه تهران را جست و جو می کند و به این تارنما می رسد که نام دانشکده ی حقوق بر آن است و بی تردید تو را سخنگوی دانشجویان آنجا می پندارد که این چنین در این جا تک تازی می کنی! و این نادرست است
و بی تردید من بازدید کننده و طرفدار پرو پا قرص وبلاگی خواهم بود که نام تو بر آن باشد


سلام دوست عزیز.این تارنما یا دهل نما برای من

ارزشی بیش از حد تصور داشت و داره.که یکجورایی با

خودم کنار بیام که نام دانشجوی این روزها روم باشه.و

با اینکه بازدید کننده ای جز خودم نداشت نگاهی رو از

دانشجو بودن برای خودم بوجود بیارم که از دانشجو

بودن خجالت نکشم.

بهرحال.تا این حد میشد یه نموره

جنبشی کرد؛اگرچه هر از چندی مستوفی الوبالگی

می آمد و احیای حقوق از میان رفته ی روزگار رو از یقه

ی ما مطالبه میکرد و تاب نیشهای ما را نمی آورد.

ما

انچه باید رو درین سالها برای خود گفتیم(هرچه

خواستیم گفتیم)و همواره درین سالها عنان این شتر

ایدزی آموزش عالی کمدی تراژدی را بر پالانش انداختیم

و گاهی ناسزایی بهش گفتیم.و ازین بابت بسیار

خرسندیم و فرصتی بسیار ارجمند برای ما بود. الا ایها

الاحوال چهار سال ما اینجا تمام شد و این همروی ما

درین دانشکده رو به اتمام ست و کاش این تارنما بماند

برای یادگاری که سندی شگرف مبین بر احوال این

روزهای ما باشد.

نوشته شده توسط نوید نوری در ساعت 17:0 | لینک 

امروز قواعد فقه داشتیم.با آقای دکتر اصغری.و از استادانی ست که دوست داره صرفا ادای تدریسی نکرده باشه و بحثی دربگیره و جدلی،یا هرچی؛خلاصه منظورش اینه که آقای دانشجو نیز تکلمی کرده باشه.و گاه نکاتی از ایدؤولوژی خودش هم میگه که شاید گوش شنوایی مشتاقش باشه.اما بحث و تبادل دیدگاهها در مورد قواعد فقه هم مبحثی ست که باید روش تامل کرد.این حقوق اسلام و در تقسیمی بسیار خاص،حقوق برخاسته از فقه جعفری،بمانند همه ی حقوقهای دیگر،از یک ایدؤولوژی یا حاستگاه فکری برخاسته که مبتنی بر جهانبینی خاصی ست.در حقوقهای مبتنی بر یک مبنای فکری که دین نامیده میشه،ابتدا یکسری پیشفرضهای از نوع ایمان را قبول میکنند؛ و به پیش میرند تا این پیش فرضها و فرضیه ها جمع میشوند و به شکل یک نظام درمی آیند.که دیدی خاص نسبت به جهان رو داره و تبلیغ میکنه.و در حقوقهایی که از چنین ایدؤولوژی هایی برخاسته،عقل،تا یک جایی اجازه ورود داره و هرجا که ایمان به آن فرضهای ایدؤولوژیک به مصافش بیاد،"این شحنه(عقل)در ولایتشان هیچ کاره نیست".و همیشه این نوع ایدؤولوژِی ها ایمان به اموری فرا عقلی و فرای دسترس عقول عرفی عادی را اولی و متقدم بر عقل میدانند.غافل از اینکه آن ایمان را هم با عقل فهمیده بودند!از روی بی عقلی که ایمان فهمیده نمیشه!مگه غیر از اینه؟بنابراین،ایدؤولوژِی هایی از نوع ادیان که برای سلوک در طریقه ی آنها میبایست اموری ایمانی و فراتر از عقول عرفی رو در اونها مفروض داشت،همواره اون فرضها را برتر از عقل میدانند و عقل عقیل آدمی را در محدوده ای که حکمرانی و ولایت ایمان ست،نمیپذیرند و نیز غافلند از اینکه ایمان را هم با عقل پذیرفته بودند.این از طرح پیش زمینه ای برای این بحث که: تبادل دیدگاه در مورد درسی مثل قواعد فقه یا اصول فقه یا متون فقه واینها میبایست به چه گونه ای باشد؟.

حال پس از این مقدمه باید گفت که وقتی مثلا آقای اصغری میگویند به استناد فلان روایت باید عادلانه رفتار کرد و این از قواعد استنباط حقوق اسلامی است و یا فقه اسلامی،ایشان با این گفته،به اتکای فرضهای ایمانی ایدؤولوژیک خود چنین بحثی  میکنند و از این قواعد فقه اینچنین، بطور خفی برداشت میشود که برای استنباط حقوق باید روایاتی، و بصورت گسترده، یک ایدؤولوژی را  قبول داشت و دانشجو نمیتواند بحث عقلی را تا آنجا پیش برد که آن مبانی و فروض را درشان دخالت کند.و تاریخ این حقوقهای مبتنی بر مکاتبی  چون ادیان، نشان داده که همیشه با اتکای به غیب و فراعقل،احکامی بیان داشته اند که مخالف صریح اسفل درجه ترین واقعیات و احکام عقلی بوده.و از همین روی ست که ما امروز دیه را با واحد شتر یا حله ی یمانی محاسبه میکنیم! و این ناچیزترین آثار این حقوق اینگونه است.تا چه رسد به احکامی چون سنگسار و ... .

این حقوق ها دست آزادی اندیشه را میبندند و ثمره ای جز واپس روی،نداشته در طول هزاران سال،و نخواهد داشت.امروز در ایالات متحده،روزانه هزار ورق قانون وضع میشود و قانون مندی آن مملکت نشان میده که عقل آزاد چقدر میتواند تعالی داشته باشد و وقتی جامعه، اشخاص برتر و گزیده اش را به قانون گذاری میگمارد چه ثمره ی خوشایندی برای یک ملت خواهد داشت.

بنابراین نباید هیچ چیز عقل را محدود کند و همین امروز آقای اصغری گفت که شریعت،الطافی ست برای عقل.برداشت صحیح از این جمله آنست که شریعت یا بزعم من هرچیز دیگری چون علم،اخلاق،فلسفه ووو میبایست چون چراغی فرا راه عقل باشد نه اینکه یکسری امور ایمانی را پیش فرض قرار دهیم و هر حکم ناصحیحی رو زیر پوشش آنکه خدا یا جانشینان او گفته اند، بپذیریم.این مغالطه ای بس عظیم است. و دانشجوی این روزها درین شرایط چطور میباید در درس قواعد فقه،بحث سر انکار موجودیت چنان حقوقی را که مبتنی بر این مبانی ست پیش بکشد و آیا پشتیبانی خواهد داشت و آیا از کلاس بیرونش نخواهند کرد؟مساله اینست.

مساله اینست که حقوق ما بر یک مبانی فراعقلی قرار گرفته و با اینکه مبلغان این سیستم میگویند که عقل
مخالف شرع نیست ولی به عقل جواز ورود به هیچ مساله ای را نداده اند و نخواهند داد و از اینرروست که نیچه گفت خدا مرده است و باید گفت که از اینروست که حقوق مرده است.


ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست/نان حلال شیخ ز آب حرام ما.

نوشته شده توسط نوید نوری در ساعت 20:34 | لینک 

زنده باد شرف استادانی که هنوز هستند و گاهی توجیهی پدید میارند که پامون رو توی این دانشکده و این

شهر،دوباره بذاریم.و از وحشت این همه حمله های کودکانه ی لجوج این شهر سر به جاده های دور

نگذاریم.بعد چهار سال تصادم بغض و خنده ی از روی درد، یکنفر  گفت که این حقوق و این محدوده گذاری برای

آزادی،مبنا داره آقا!و این دانشکده همش اون سلطان بازجوی آموزشی نیست که انگار مالیات صرف وجودت رو

باید با الفاظ نرم هر ترم بهش بدی و اگه یکی به دو بکنی تحقیر خواهی شد!معلوم نیست این روزها اصلا کی

به کیه!باز هم درود به کسانی که از خط قرمزها نمیگذرند اما این روزها رو به یاد مردانی بزرگ میندازند که عالم

نورهای سپید،در سرزمین های دوردست انسانیت و شرف بودند و بالاخره بعد چهارسال آزگار یکی پیدا شد که

از مبناها بگه و از اونچه که ما رو از جاهای دور بدنبال خودش آورد؛ ولی اینجا رو مثل تخت جمشید بعد حمله ی

اسکندر دیدیم که دانشش رو بردند و مشتی سنگ برامون گذاشتند که هر روز صورت درمانده ای رو که به

عشق جام جم اینجا آمده بود چنان بزنند که نداند که جمشید کی بود و کاووس کی.

آن کاخها ز پایه فرو ریخت،وان کرده ها به کار نیامد؛دیری گذشت و چون تو دلیری،در صف کارزار نیامد؛سوزد دلم به رنج و شکیبت، ای باغبان بهار نیامد؛بشکفت بس شکوفه و پزمرد،اما گلی به بار نیامد
نوشته شده توسط نوید نوری در ساعت 17:18 | لینک 

خواهرم!دیر نیست آنزمان که پدر و مادر، دست دختر کوچک و نازشان میگرفتند و به لبخندش جان میدادند؛ و هیچ گاهی نبود که چشم نگران از ما ببندند.به رنج این روزهای سیاهِ سیاه بالیدی و  با ما آمدی و چندی هم منزل بودیم؛ و اینجا هم،نسل ما جز درد و خون دل کاری نداشت...ولی آمدیم و گریه کردیم.چه باید کرد این روزگار فرزندان این سرزمین ست.سالهاست که مرده ایم...

دیر نیست زمانی که فردا را با عروسکت میگفتی و فردایی نبود،...این شام شوم،سپیده را سالهاست که کشته است... و ناگهان خود را در فردایی از نور دیدی! و ما هم سرنوشتمان اینست که عروسکهای پوسیده مان را به یاد تو با چشمی پر از اشک چند لحظه ای خیره شویم.و برای بزرگی  مادر گریه کنیم؛.. که یک روح چقدر میتواند بلند باشد که جنازه ی تو را با چشمانی پر از اشک چند لحظه ای خیره بشود!/.

نوشته شده توسط نوید نوری در ساعت 23:47 | لینک  | 

شما اگه میفهمیدی چی میگی نمیگفتی اینها رو.خیلی ستمه که با کسی اینطوری

برخورد شه!دختر خانم آبروریزی اینه که شریف ترین افکار بزرگترین متفکران مثل اخوان رو کپک زده بخوانیم!آیا اینطوری نیست؟کپک زده اینه که یه نفر تنهای تنها بیاد اینجا واسه ی خودش یه چیزایی بگه که خفه نشه و اونوقت کپک زده عنوان شه!آبروریزی اینه که یه نفرو مثل بچه بخوای گول بزنی که ناراحت نشو میایم سر میزنیم بهت!میخوام صد سال سیاه سر نزنی).کپک زده تحقیر دانشجوه و خودش نفهمه که تحقیر شده!اینه که استاد از رو نتونه جزوه بخونه و سال فلان سازمان رو بجای1956بگه1695و ما فقط میخندیم...خودمسخرگی ازین بالاتر!انگار مد شده که خودمونو مسخره کنیم!آبروریزی اینهاست نه شعر اخوان که هم حقوقه هم ادبیاته فلسفست هم قرآنه و هم مایه ی آبروریزی!آبروریزی اینه که تو دانشکده بعد چهارسال سر جمع بقدر یه کتاب هم نفهمی!اینه که تمام آموخته ی یک ترم رو بشه توی دو روز خواند و بعدش همش یادت بره!آبرو ریزی وقتیه که دو نفر با هم اینطوری برخورد کنند...شرح خون دلهای ما رو اینجا نمیشه گفت دختر جان.اما وقتی میخوای با یه نفر حرف بزنی بفهم که چطوری باید بگی!همینکه زاییده های ذهن گفته بشه کافی نیست!یعنی شما نمیفهمی که اگه اینها بخوان جمع هم بشن طبق معمول میرن تجربه ی تازه ای در جایی دیگه رو امتحان کنن؟!بر فرض هم که اومدند و مایه ی آبروریزی هم رفت؛میخواید چه فرمایشاتی برای بشریت"!" داشته باشید؟.شما که سروکارتان با حقوق مردمه!.آیا تا حالا درست اصلا به همین یه کلمه ی حقوق فکر کردید؟جز اینکه خزعبلاتی بنام اصولو و فروعو فرعون اساسی و حفظ تکلمات استاد و چشم دوختن به دهان استاد که چه میگوید و اینها،جز اینکه کارمان این باشد و بزرگترین دغدغه شده اینکه بیان وبلاگ ما رو حذف کنن چون آبروشان رفته!آیا ابرو با الفاظ قبیحه و افکار قبیحه ی برخی نرفت؟دوباره دلتنگ اونها هستید؟خب حرفی نیست؛من دیگه اینجا به یاد بچه هایی که زمانی اینجا بودند دیگه برای خودم حرف نمیزنم!گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار که چاهی دیگه باید گیر بیارم دختر جان

اما شما هم در زندگیت برای همیشه بخاطر داشته باش که همه اونطور نیستند که شما میپنداری.بچه گول زدن همیشه کاربرد نداره که بگی شما آبرومونو نبر،ما هم بهت سر میزنیم!

آبرو رفتن،اونهاست و بسیار بسیار که باید گفت و نمیشه!؛ولی اگه فکر میکنید اینجا کپک زدست،باشه حرفی نیست شما بیاید ملاحظه کنیم چی میخواید بگید!اگه حقوقو فلسفه و حقوق بشر و ...کپک زده،پس وضع خیلی خرابتراز اونه که ما میپنداشتیم!مطالب شما شاید راهگشا باشه.

شما که بزرگترین مشکلت اینه که ما رو حذف کنی خب بیا حذف کن مشکلی نیست!ما با تنهایی خودمون خوشحالیم تا ببینیم کی میشه که حقوق و فلسفه و زندگی جدا شه از مرده بودن و خود نفهمیدن.و صل الله علی سیدنا علی المرتضی.

نوشته شده توسط نوید نوری در ساعت 14:39 | لینک  | 

خداحافظ مادر!.در را آرام بهم بست.دیگر کمی پاهایش را میگیرد.بعد از برادر بزرگترش،کفش کوچولو به او

رسیده بود.و تن پوش پاهای ضعیفش شده بودند.گویی او هم علی را آنقدر دوست داشت که حاضر بود اگر

روزی نباشد،بابت غیبت مدرسه اش یک نمره از انضباطش کم شود...

مادرش برای ناهار گندم پاک میکرد.تا مباد که سنگریزه ای بنام غذا دندان عزیزانش را بشکند!

از کنار دیوار نیمی سنگ و نیمی گل کوچه باریکشان علی به مدرسه میرود...آرام و بی سر و صدا...سرش به

زیر بود...فاضلاب  میان کوچه را نگاه میکرد یا کفش هایش را؟.کفش هایش...نوک یکی از آنها پاره است..نکند

علی کفش هایش را مینگرد؟...یا به خانه شان فکر میکرد؟از مردم شرم میکند که سرش به زیر است؟چرا باید

شرم؟!.لنگه کفش پاره است.مباد که روان کودکانه اش شرمگین شود!این قابل تحمل نیست!...مگر مردم

چگونه او را مینگرند؟!یا علی فکر میکند که همه،کفش های پاره اش را که انگشت نازکش از آن پیداست،تماشا

میکنند؟شاید از ترس اینکه مباد آنچنان باشد،سر به زیر ست؟نگاه هایی آنچنان برای علی ما خیلی دردآور

ست!...

راه میرود...از کنار دیوار و از کوچه ای به کوچه ای...سر به زیر و آرام...بی هیچ زمزمه ای...بی هیچ زمزمه

ای.گویا صورت مهربانش در جهانی دیگر میهمان فرشته هاست...

چشم هایش...گویا اشکبارند،ولی مجال گریه ای نداشته.کودک،هفت سالش است...تابستان امسال را به

شوق مدرسه سپری میکرد...

و مادرش هم سربه زیر،در دلش شاد ازینکه علی به مدرسه میرود...آیا این مورد خوشحال کننده ای

بود؟نمیدانم.شاید میبایست از علی پرسید!

علی دارد به مدرسه میرود و مادرش شاید اکنون گندم ها را پاک کرده باشد!...


باقالی!...لبو!...بخار بساط باقالی فروش به صورت علی میخورد و بی نگاهی به اطراف،راهش را ادامه

میدهد...با پاهای کوچکش...

صدای ماشین ها و اهل بازار می آید.علی از کوچه های باریک به خیابان رسیده و بوق ماشین،او را لحظه ای به

خود می آورَد!..."حواست کجاست بچه جان؟!"این ماشین گرانقیمت در کوچه های اینجا کم پیدا میشود!..زنِ

مرد کراواتی با سگش بازی میکند...بی هیچ نگاهی به علی.

علی با صدای ترمز ماشین گویی تسلیم شد...کودک،بی طاقت ست!...کودک هفت ساله با بغضی به

گلویش،با دستان سنگدل،با فشارهای پیاپی،گویی راه نفسش باز و بسته میشود.بی هیچ...بی هیچ

صدایی،لبخندی،گریه ای...اینگونه بود...

از گوشه مغازه ها دارد میرود.مغازه ای جگرکی ست و آنیکی میوه فروشی و بعد،لباسفروشی و علی،مغازه

بعد را امسال خوب میشناسد...کفش ویترینش،مثل مال همکلاسیش،پسر حاج کاظم فرش فروش ست.لحظه

ای دوباره خیره ی آن میشود.و انگشت یخ کرده اش را مینگرد.گویی سرما برایش مهم نبود...

خانه اش...کفش ها...آیا گندم ها پاک شده اند؟...انگشتان یخ زده اش...دیوارهای سنگی و سنگدلی و بساط

باقالی ها و دلهای سوخته...علی آرام از کنار مغازه ها میرود...چشمش به پاهایش افتاد.کفش هایش!کفش

های پسر حاج کاظم پایش بود... .علی انتظارش را داشت!...

باقالی فروش با لبخند،مشتی به او داد.پدرش را در خیابان دید.با هم به جگرکی رفتند و خوش گوشت را اولین

بار بود که میخورد...پسر حاج کاظم دیگر مایه ی فخرش به علی کفش هایش نبود...گفت" سلام آقا علی.ما رو

ببخش که اونروز کفش هات رو تو فاضلاب انداختیم!".معلمش گفت"آقا علی در شآن یک معلم نبود که ناراحتی

اختلاف با همسرش را بر پسر کوچولوی فقیر،که آزارش به کسی نرسیده تا حالا،که آنروز دیر به مدرسه

رسید،خالی کند!من را ببخش علی کوچولوی مهربان!"پدرش دیگر او را کتک نمیزند...غذای مادرش آنروز که رفته

بود رختشویی خانه پیرمرد،دیگر نسوخت تا آنروز گرسنه باشند...

دارد با کفش های پسر حاج کاظم راه میرود...پاهایش گرم شده.انگار روی ابرها راه میرود.علی به زبان

آمده.دارد میخواند که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد!...پسرک از چهره اش نور میبارد...صورتکی که زردیش

نشان بیماری دیرینه اش و نشان فقر روزهای خوبش کنار مادرش بود!..آن همه رنج انگار از چهره علی رفت...


آیا این کفش ها با پسر حاج کاظم هم این کارها را کرده بودند؟!..


علی دارد از کنار مغازه ها میرود...به کوچه شان رسید.آیا بخاطر این کفش ها بود که دیگر در کوچه شان

فاضلاب نبود؟!دیوارهای گلی کوچه پر از گل شده اند و سنگ ها به علی سلام  میگویند...علی بار دیگر

کفشهایش را نگاه کرد.صورت پر از نور شده اش شکفت.علی در را باز کرد.مادرش در ایوان خانه نشسته بود و

برایش شال گردن سفید میبافت کاسه ی غذای گندم،کنارش،آماده بود برای پسرک.علی پا به حیاط

گذاشت.علی پا به حیات خدا گذاشته بود...خانه پر از نور بود...درخت کهنه حیاط بارور شده بود از میوه های

انار..خنده ی مادرش دیگر  غمی پشتش نبود...اینجا حیاط خدا بود...


همان روز بود که علی بدنبال لنگه کفش افتاده در آب دوید و ماشین مرد کراواتی پاهای ضعیفش را له کرد و دستان کوچکش نتوانستند بنویسند که بابا نان(کفش) داد!...
نوشته شده توسط نوید نوری در ساعت 23:31 | لینک  | 

«لطیفه ای از استاد علی تجویدی در باب روحانیت استاد احمد عبادی و پدر بزرگوارشان میرزا علی اکبرخان فراهانی»

جد آقاي عبادي، علي اكبر خان فراهاني است. او عادت داشت بعد از نماز صبح، سوره ياسين را با صوت خوش بخواند. در مورد خصوصيات علي اكبر خان خاطره اي است و آن اين است كه شبي در همسايگي شان مشاجره اي پيش می آيد و او بعد از نماز صبح عوض اينكه سوره ياسين را بخواند، تار را برميدارد و ساز مي‌زند. مردم شنيدند كه استاد سوره ياسين را با تار مي‌زند!.. و همان شب ايشان رحلت مي‌كند!...

بايد راهي پيدا كرد بسوي خالق هنر!...

وقتي استاد عبادي نماز مي‌خواند و قنوت مي‌گرفت، حالت روحاني خاصي داشت. اين حالت استاد چنان در من اثر كرد كه من پرسيدم،و ايشان جواب دادند كه از خداوند مي‌خواهم به اهل هنر،كمال و تكامل ببخشد.واقعا خوشا به سعادت عبادي!



«خاطره ای به نقل از همسر استاد بنان»

يك روز توي دفتربرنامه گلها، كنار بنان نشسته بودم. يكي آمد به بنان گفت: آقا،جواني آمده، مي‌خواهد صدايش را امتحان كنيد. چند لحظه بعد جواني از در وارد شد و با ادب جلوي بنان ايستاد. بنان پرسيد: شغل شما چيست ؟ گفت: معلم هستم. بنان پرسيد: چرا مي‌خواهي شغل با ارزش معلمي‌را رها كني و خواننده بشوي ؟ گفت: راستش به اين كار علاقه مندم. آن وقت بنان لبخندي زد و گفت: راه درازي را در پيش داري، راهي مشكل و پر فراز و نشيب..آيا مي‌تواني از پس اين دشواريهاي راه برآيي؟ جوان در حاليكه سرش را زير انداخته بود و تا بنا گوش سرخ شده بود گفت: بله، مي‌توانم. چون اينكار را دوست دارم. به هر حال آن جوان كار آموزش را بطور جدي دنبال كرد و امروز وي (محمد رضا شجريان)است.
نوشته شده توسط نوید نوری در ساعت 17:0 | لینک  | 

ما، فاتحان قلعه هاي فخر تاريخيم..
شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن...
ما ؛
يادگار عصمت غمگين اعصاريم ..
ما ،
راويان قصه هاي شاد و شيرينيم؛
قصه هاي آسمان پاك..
نور جاري ، آب..
سرد تاري ،‌خاك ...
قصه هاي خوشترين پيغام !
از زلال جويبار روشن ايام !
قصه هاي بيشه ي انبوه ، پشتش كوه ، پايش نهر ..
قصه هاي دست گرم دوست در شبهاي سرد شهر ..
ما،
كاروان ساغر و چنگيم .
لوليان چنگمان افسانه گوي زندگيمان ،‌ زندگيمان شعر و افسانه ,
ساقيان مست مستانه //
هان ، كجاست
پايتخت قرن ؟
ما براي فتح مي آييم !...
تا كه هيچستانش بگشاييم!...
اين شكسته چنگ دلتنگ محال انديش،
نغمه پرداز حريم خلوت پندار،
جاودان پوشيده از اسرار ،

چه حكايتها كه دارد روز و شب با خويش...

اي پريشانگوي مسكين ! پرده ديگر كن !
پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد ...
مرد ، مرد ، او مرد........

داستان پور فرخزاد را سر كن!..
آن كه گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد..
نالد و مويد.
مويد و گويد:
آه ، ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم !..
بر به كشتيهاي موج بادبان را از كف،
دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگخورده و كهنه و خسته.
كوسهامان جاودان خاموش .
تيرهامان بال بشكسته .

ما ...
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم ....
با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه ..
راويان قصه هاي رفته از ياديم ..
كس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سكه هامان را .
گويي از شاهي ست بيگانه .
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته .
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي!
همچو خواب همگنان غار......
چشم مي‌ماليم و مي‌گوييم: آنك، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينكار......

ليك بي مرگ است دقيانوس!!....
واي ، واي ، افسوس...افسوس................

نوشته شده توسط نوید نوری در ساعت 16:5 | لینک  | 

  هر چه برگم بود و بارم بود،
 هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود؛
 هر چه یاد و یادگارم؛
بود...،
 ریخته ست،
 چون درختی در زمستانم...
 بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.....
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری..،
 در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟..
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش
 با امید روزهای سبز آینده
 خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون
درختی اندر اقصای زمستانم،
 ریخته دیری ست
 هر چه بودم یار و بودم برگ...
 یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن..،
 برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن..،
یاد رنج از دستهای منتظر بردن..
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن...
ای بهار همچنان تا جاودان در راه
 همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر!..
 هرگز و هرگز
 بربیابان غریب من
 منگر و منگر...
 سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،خوشتر..
 بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو،
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من،
 همچنان بگذار
تا
درود دردناک اندهان ماند سرود من!.......




















نوشته شده توسط نوید نوری در ساعت 12:31 | لینک  | 

در گهواره از گریه تاسه می رود؛
کودک کر و لالی که منم.
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور،
از سطح پهن پیشانیم می گذرد.
خواهران و برادران!
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید!..
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید!
پنج یا شش ماه...
خوشبختی جز رضایت نیست..
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر؛
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است....
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید...
همین است..
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید !
برای حفظ رضایت ،
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید...
پرستوهای مادر قادر به شمارش بچه هاشان نیستند..............

نوشته شده توسط نوید نوری در ساعت 11:49 | لینک  |