به خود بالید آن دم باغبان چون تلاش سالهایش را ثمر شد
گل شیدای خلوت برگزیده معطر گشت و ایامی بسر شد
به ناگه باد سوزانی وزید و گل زیبای ما بی بال و پر شد
کسی آگه نشد کین نوشکفته بیامد کی به باغ و کی ز بر شد
در اندوهش ز دل این باغبان را فغان ها رفت و از خون دیده تر شد
بگفتا باغبان با آه و افسوس که دیگر از سرم امید و فر شد
خداوندا نهال کوچک من چرا ناکرده بد صید تبر شد؟
چو بودی خار در این باغ بسیار گلم چیدی و از خارت حذر شد؟
نیامد پاسخی بر این سوالش در این اندیشه ها بس غوطه ور شد
به خود گفت این سخن را باغبان سرد که ای دل گرچه خونت بر جگر شد
ولی دیگر مخور اندوه او را که او هرچند اینک در سفر شد
ولیکن جای او خوش جایگاهیست که او زینت ده باغی دگر شد
گل بی خار را جا این جهان نیست که این دنیا دنیان را مقر شد
کنون غمگن مباش و غصه کم خور که هرکس غم گزید عمرش هدر شد
"سروده شد برای خانواده و دوستان زنده یاد خانم مریم فرمد"
دیر نیست زمانی که فردا را با عروسکت میگفتی و فردایی نبود،...این شام شوم،سپیده را سالهاست که کشته است... و ناگهان خود را در فردایی از نور دیدی! و ما هم سرنوشتمان اینست که عروسکهای پوسیده مان را به یاد تو با چشمی پر از اشک چند لحظه ای خیره شویم.و برای بزرگی مادر گریه کنیم؛.. که یک روح چقدر میتواند بلند باشد که جنازه ی تو را با چشمانی پر از اشک چند لحظه ای خیره بشود!/.
شما اگه میفهمیدی چی میگی نمیگفتی اینها رو.خیلی ستمه که با کسی اینطوری
برخورد شه!دختر خانم آبروریزی اینه که شریف ترین افکار بزرگترین متفکران مثل اخوان رو کپک زده بخوانیم!آیا اینطوری نیست؟کپک زده اینه که یه نفر تنهای تنها بیاد اینجا واسه ی خودش یه چیزایی بگه که خفه نشه و اونوقت کپک زده عنوان شه!آبروریزی اینه که یه نفرو مثل بچه بخوای گول بزنی که ناراحت نشو میایم سر میزنیم بهت!میخوام صد سال سیاه سر نزنی).کپک زده تحقیر دانشجوه و خودش نفهمه که تحقیر شده!اینه که استاد از رو نتونه جزوه بخونه و سال فلان سازمان رو بجای1956بگه1695و ما فقط میخندیم...خودمسخرگی ازین بالاتر!انگار مد شده که خودمونو مسخره کنیم!آبروریزی اینهاست نه شعر اخوان که هم حقوقه هم ادبیاته فلسفست هم قرآنه و هم مایه ی آبروریزی!آبروریزی اینه که تو دانشکده بعد چهارسال سر جمع بقدر یه کتاب هم نفهمی!اینه که تمام آموخته ی یک ترم رو بشه توی دو روز خواند و بعدش همش یادت بره!آبرو ریزی وقتیه که دو نفر با هم اینطوری برخورد کنند...
شرح خون دلهای ما رو اینجا نمیشه گفت دختر جان.اما وقتی میخوای با یه نفر حرف بزنی بفهم که چطوری باید بگی!همینکه زاییده های ذهن گفته بشه کافی نیست!یعنی شما نمیفهمی که اگه اینها بخوان جمع هم بشن طبق معمول میرن تجربه ی تازه ای در جایی دیگه رو امتحان کنن؟!بر فرض هم که اومدند و مایه ی آبروریزی هم رفت؛میخواید چه فرمایشاتی برای بشریت"!" داشته باشید؟.شما که سروکارتان با حقوق مردمه!.آیا تا حالا درست اصلا به همین یه کلمه ی حقوق فکر کردید؟جز اینکه خزعبلاتی بنام اصولو و فروعو فرعون اساسی و حفظ تکلمات استاد و چشم دوختن به دهان استاد که چه میگوید و اینها،جز اینکه کارمان این باشد و بزرگترین دغدغه شده اینکه بیان وبلاگ ما رو حذف کنن چون آبروشان رفته!آیا ابرو با الفاظ قبیحه و افکار قبیحه ی برخی نرفت؟دوباره دلتنگ اونها هستید؟خب حرفی نیست؛من دیگه اینجا به یاد بچه هایی که زمانی اینجا بودند دیگه برای خودم حرف نمیزنم!گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار که چاهی دیگه باید گیر بیارم دختر جاناما شما هم در زندگیت برای همیشه بخاطر داشته باش که همه اونطور نیستند که شما میپنداری.بچه گول زدن همیشه کاربرد نداره که بگی شما آبرومونو نبر،ما هم بهت سر میزنیم
!آبرو رفتن،اونهاست و بسیار بسیار که باید گفت و نمیشه!؛ولی اگه فکر میکنید اینجا کپک زدست،باشه حرفی نیست شما بیاید ملاحظه کنیم چی میخواید بگید!اگه حقوقو فلسفه و حقوق بشر و ...کپک زده،پس وضع خیلی خرابتراز اونه که ما میپنداشتیم!مطالب شما شاید راهگشا باشه
.شما که بزرگترین مشکلت اینه که ما رو حذف کنی خب بیا حذف کن مشکلی نیست!ما با تنهایی خودمون خوشحالیم تا ببینیم کی میشه که حقوق و فلسفه و زندگی جدا شه از مرده بودن و خود نفهمیدن.و صل الله علی سیدنا علی المرتضی
.رسیده بود.و تن پوش پاهای ضعیفش شده بودند.گویی او هم علی را آنقدر دوست داشت که حاضر بود اگر
روزی نباشد،بابت غیبت مدرسه اش یک نمره از انضباطش کم شود...
مادرش برای ناهار گندم پاک میکرد.تا مباد که سنگریزه ای بنام غذا دندان عزیزانش را بشکند!
از کنار دیوار نیمی سنگ و نیمی گل کوچه باریکشان علی به مدرسه میرود...آرام و بی سر و صدا...سرش به
زیر بود...فاضلاب میان کوچه را نگاه میکرد یا کفش هایش را؟.کفش هایش...نوک یکی از آنها پاره است..نکند
علی کفش هایش را مینگرد؟...یا به خانه شان فکر میکرد؟از مردم شرم میکند که سرش به زیر است؟چرا باید
شرم؟!.لنگه کفش پاره است.مباد که روان کودکانه اش شرمگین شود!این قابل تحمل نیست!...مگر مردم
چگونه او را مینگرند؟!یا علی فکر میکند که همه،کفش های پاره اش را که انگشت نازکش از آن پیداست،تماشا
میکنند؟شاید از ترس اینکه مباد آنچنان باشد،سر به زیر ست؟نگاه هایی آنچنان برای علی ما خیلی دردآور
ست!...
راه میرود...از کنار دیوار و از کوچه ای به کوچه ای...سر به زیر و آرام...بی هیچ زمزمه ای...بی هیچ زمزمه
ای.گویا صورت مهربانش در جهانی دیگر میهمان فرشته هاست...
چشم هایش...گویا اشکبارند،ولی مجال گریه ای نداشته.کودک،هفت سالش است...تابستان امسال را به
شوق مدرسه سپری میکرد...
و مادرش هم سربه زیر،در دلش شاد ازینکه علی به مدرسه میرود...آیا این مورد خوشحال کننده ای
بود؟نمیدانم.شاید میبایست از علی پرسید!
علی دارد به مدرسه میرود و مادرش شاید اکنون گندم ها را پاک کرده باشد!...
باقالی!...لبو!...بخار بساط باقالی فروش به صورت علی میخورد و بی نگاهی به اطراف،راهش را ادامه
میدهد...با پاهای کوچکش...
صدای ماشین ها و اهل بازار می آید.علی از کوچه های باریک به خیابان رسیده و بوق ماشین،او را لحظه ای به
خود می آورَد!..."حواست کجاست بچه جان؟!"این ماشین گرانقیمت در کوچه های اینجا کم پیدا میشود!..زنِ
مرد کراواتی با سگش بازی میکند...بی هیچ نگاهی به علی.
علی با صدای ترمز ماشین گویی تسلیم شد...کودک،بی طاقت ست!...کودک هفت ساله با بغضی به
گلویش،با دستان سنگدل،با فشارهای پیاپی،گویی راه نفسش باز و بسته میشود.بی هیچ...بی هیچ
صدایی،لبخندی،گریه ای...اینگونه بود...
از گوشه مغازه ها دارد میرود.مغازه ای جگرکی ست و آنیکی میوه فروشی و بعد،لباسفروشی و علی،مغازه
بعد را امسال خوب میشناسد...کفش ویترینش،مثل مال همکلاسیش،پسر حاج کاظم فرش فروش ست.لحظه
ای دوباره خیره ی آن میشود.و انگشت یخ کرده اش را مینگرد.گویی سرما برایش مهم نبود...
خانه اش...کفش ها...آیا گندم ها پاک شده اند؟...انگشتان یخ زده اش...دیوارهای سنگی و سنگدلی و بساط
باقالی ها و دلهای سوخته...علی آرام از کنار مغازه ها میرود...چشمش به پاهایش افتاد.کفش هایش!کفش
های پسر حاج کاظم پایش بود... .علی انتظارش را داشت!...
باقالی فروش با لبخند،مشتی به او داد.پدرش را در خیابان دید.با هم به جگرکی رفتند و خوش گوشت را اولین
بار بود که میخورد...پسر حاج کاظم دیگر مایه ی فخرش به علی کفش هایش نبود...گفت" سلام آقا علی.ما رو
ببخش که اونروز کفش هات رو تو فاضلاب انداختیم!".معلمش گفت"آقا علی در شآن یک معلم نبود که ناراحتی
اختلاف با همسرش را بر پسر کوچولوی فقیر،که آزارش به کسی نرسیده تا حالا،که آنروز دیر به مدرسه
رسید،خالی کند!من را ببخش علی کوچولوی مهربان!"پدرش دیگر او را کتک نمیزند...غذای مادرش آنروز که رفته
بود رختشویی خانه پیرمرد،دیگر نسوخت تا آنروز گرسنه باشند...
دارد با کفش های پسر حاج کاظم راه میرود...پاهایش گرم شده.انگار روی ابرها راه میرود.علی به زبان
آمده.دارد میخواند که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد!...پسرک از چهره اش نور میبارد...صورتکی که زردیش
نشان بیماری دیرینه اش و نشان فقر روزهای خوبش کنار مادرش بود!..آن همه رنج انگار از چهره علی رفت...
آیا این کفش ها با پسر حاج کاظم هم این کارها را کرده بودند؟!..
علی دارد از کنار مغازه ها میرود...به کوچه شان رسید.آیا بخاطر این کفش ها بود که دیگر در کوچه شان
فاضلاب نبود؟!دیوارهای گلی کوچه پر از گل شده اند و سنگ ها به علی سلام میگویند...علی بار دیگر
کفشهایش را نگاه کرد.صورت پر از نور شده اش شکفت.علی در را باز کرد.مادرش در ایوان خانه نشسته بود و
برایش شال گردن سفید میبافت کاسه ی غذای گندم،کنارش،آماده بود برای پسرک.علی پا به حیاط
گذاشت.علی پا به حیات خدا گذاشته بود...خانه پر از نور بود...درخت کهنه حیاط بارور شده بود از میوه های
انار..خنده ی مادرش دیگر غمی پشتش نبود...اینجا حیاط خدا بود...
جد آقاي عبادي، علي اكبر خان فراهاني است. او عادت داشت بعد از نماز صبح، سوره ياسين را با صوت خوش بخواند. در مورد خصوصيات علي اكبر خان خاطره اي است و آن اين است كه شبي در همسايگي شان مشاجره اي پيش می آيد و او بعد از نماز صبح عوض اينكه سوره ياسين را بخواند، تار را برميدارد و ساز ميزند. مردم شنيدند كه استاد سوره ياسين را با تار ميزند!.. و همان شب ايشان رحلت ميكند!...
بايد راهي پيدا كرد بسوي خالق هنر!...
وقتي استاد عبادي نماز ميخواند و قنوت ميگرفت، حالت روحاني خاصي داشت. اين حالت استاد چنان در من اثر كرد كه من پرسيدم،و ايشان جواب دادند كه از خداوند ميخواهم به اهل هنر،كمال و تكامل ببخشد.واقعا خوشا به سعادت عبادي!
«خاطره ای به نقل از همسر استاد بنان»
يك روز توي دفتربرنامه گلها، كنار بنان نشسته بودم. يكي آمد به بنان گفت: آقا،جواني آمده، ميخواهد صدايش را امتحان كنيد. چند لحظه بعد جواني از در وارد شد و با ادب جلوي بنان ايستاد. بنان پرسيد: شغل شما چيست ؟ گفت: معلم هستم. بنان پرسيد: چرا ميخواهي شغل با ارزش معلميرا رها كني و خواننده بشوي ؟ گفت: راستش به اين كار علاقه مندم. آن وقت بنان لبخندي زد و گفت: راه درازي را در پيش داري، راهي مشكل و پر فراز و نشيب..آيا ميتواني از پس اين دشواريهاي راه برآيي؟ جوان در حاليكه سرش را زير انداخته بود و تا بنا گوش سرخ شده بود گفت: بله، ميتوانم. چون اينكار را دوست دارم. به هر حال آن جوان كار آموزش را بطور جدي دنبال كرد و امروز وي (محمد رضا شجريان)است.شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن...
ما ؛
يادگار عصمت غمگين اعصاريم ..
ما ،
راويان قصه هاي شاد و شيرينيم؛
قصه هاي آسمان پاك..
نور جاري ، آب..
سرد تاري ،خاك ...
قصه هاي خوشترين پيغام !
از زلال جويبار روشن ايام !
قصه هاي بيشه ي انبوه ، پشتش كوه ، پايش نهر ..
قصه هاي دست گرم دوست در شبهاي سرد شهر ..
ما،
كاروان ساغر و چنگيم .
لوليان چنگمان افسانه گوي زندگيمان ، زندگيمان شعر و افسانه ,
ساقيان مست مستانه //
هان ، كجاست
پايتخت قرن ؟
ما براي فتح مي آييم !...
تا كه هيچستانش بگشاييم!...
اين شكسته چنگ دلتنگ محال انديش،
نغمه پرداز حريم خلوت پندار،
جاودان پوشيده از اسرار ،
چه حكايتها كه دارد روز و شب با خويش...
اي پريشانگوي مسكين ! پرده ديگر كن !
پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد ...
مرد ، مرد ، او مرد........
داستان پور فرخزاد را سر كن!..
آن كه گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد..
نالد و مويد.
مويد و گويد:
آه ، ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم !..
بر به كشتيهاي موج بادبان را از كف،
دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگخورده و كهنه و خسته.
كوسهامان جاودان خاموش .
تيرهامان بال بشكسته .
ما ...
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم ....
با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه ..
راويان قصه هاي رفته از ياديم ..
كس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سكه هامان را .
گويي از شاهي ست بيگانه .
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته .
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي!
همچو خواب همگنان غار......
چشم ميماليم و ميگوييم: آنك، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينكار......
ليك بي مرگ است دقيانوس!!....
واي ، واي ، افسوس...افسوس................
| هر چه برگم بود و بارم بود، هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود؛ هر چه یاد و یادگارم؛ بود...، ریخته ست، چون درختی در زمستانم... بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود..... دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری..، در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟.. دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش با امید روزهای سبز آینده خواهدم این سوی و آن سو خست ؟ چون درختی اندر اقصای زمستانم، ریخته دیری ست هر چه بودم یار و بودم برگ... یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن..، برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن..، یاد رنج از دستهای منتظر بردن.. برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن... ای بهار همچنان تا جاودان در راه همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر!.. هرگز و هرگز بربیابان غریب من منگر و منگر... سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،خوشتر.. بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو، تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من، همچنان بگذار تا درود دردناک اندهان ماند سرود من!....... |
در گهواره از گریه تاسه می رود؛
کودک کر و لالی که منم.
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور،
از سطح پهن پیشانیم می گذرد.
خواهران و برادران!
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید!..
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید!
پنج یا شش ماه...
خوشبختی جز رضایت نیست..
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر؛
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است....
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید...
همین است..
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید !
برای حفظ رضایت ،
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید...
پرستوهای مادر قادر به شمارش بچه هاشان نیستند..............
می بایست می خوابیدم؛
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است..
در دو طاقچه رو به رویم،شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام،
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان؛
کاش تنها نبودم...
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی!
آن وقت می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند.. ؛
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم..
انگار قایقی مرا می برد..
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم..
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید..
گوش کن!
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد!
اما به جای آن،
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم؛
گوش کن:
یکی بود یکی نبود؛
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه،
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است،
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن،
به جای پختن کلوچه شیرین،
ساده و اخمو،
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند ..
صدای شیون در اوج است!
می شنوی؟
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟.
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد..
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند...
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند...
گوش کن!
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت.؛
حق با تو بود.
می بایست می خوابیدم.
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند.
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است:
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند؛
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها...
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند.
یادم می اید،
روزگاری ساده لوحانه،
صحرا به صحرا،
و بهار به بهار،
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم..
عشق را چگونه می شود نوشت؟
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت،
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است!
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند:
"من تو را
او را
کسی را دوست می دارم"..
مادر بزرگ!..گم کرده ام در هیاهوی شهر،
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من!..
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق خمره دلم در ایوان سنگ و سنگ شکست...
دستم به دست دوست ماند...پایم به پای راه رفت..
من چشم خورده ام.
من چشم خورده ام...
من تکه تکه از دست رفتم در روز روز زندگانیم....
-------------------------------------------------------------------------------
وقتی مادری بمیرد،قسمتی از فرزندانش را با خود به زیر گل خواهد برد. ...
ماا باید مادرانمان را دوست بدارییم!...
وقتی اخم میکنند و بیدلیل وسایل خانه را بهم میریزند،
ما باید بدویم دستشان را بگیریم تا مبادا خدای ناکرده تب کرده باشند!
ما باید پدرانمان را دوست بداریم!
برایشان دمپایی مرغوب بخریم...
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم!
پدران،پدران،پدرانمان را ما باید دوست بداریم....
